شهید محمد عقلی مقدم

کد شهید: 6525481 تاریخ تولد : نام : محمد محل تولد : مشهد نام خانوادگی : عقلی‌مقدم‌ تاریخ شهادت : 1365/10/20 نام پدر : حسن‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار :

خاطرات

اولین اعزام موضوع اولين اعزام راوی لیلا رافعی متن کامل خاطره

  • از رفتم محمد به جبهه ما اصلاً خبر نداشتیم. شب گفت: مادر جان من لباس گرفته ا م و فردا می خواهم به جبهه بروم گفتم: پدرت از رفتنت ناراضی است. محمد گفت: اگر من نروم پس چه کسی می خواهد به جبهه برود صبح که می خواست برود. پدرش خواب بود به محمد گفتم: برو دست پدرت را ببوس پدرش محمد را خیلی دوست داشت و از رفتنش بسیار ناراحت بود. آنها مدت نیم ساعت در آغوش هم بودند. محمد گریه می کرد و می گفت: که پدر نگذاشته است دستش را ببوسد بعد محمد را از زیر قرآن رد کردم و به جبهه رفت.

اولین اعزام موضوع اولين اعزام راوی زلیخا عقلی مقدم متن کامل خاطره

  • زمانی که محمد می خواست کارهای رفتن به جبهه اش را انجام بدهد. به من گفت: که برو از داخل کمد شناسنامه ام را بیاور من هر چه اصرار کردم که برای چه شناسنامه ات را می خواهی به من چیزی نگفت: شناسنامه را به او دادم و بعد از مدتی دوباره همان را به خودم داد تا در سر جایش قرار دهم از او مجدداً پرسیدم که شناسنامه را برای چی می خواستی گفت: که می خواهم به جبهه بروم به او گفتم: که هنوز عباس از جبهه نیامده تو می خواهی بروی صبر کن. تا او برگردد بعد شما برو. این مسئله را با پدر در میان گذاشتم پدر نامه های او را پاره کرد و نگذاشت که به جبهه برود. ولی او دوباره این بار مخفیانه شناسنامه را برداشته و تمام کارهای جبهه اش را کرد. و به جبهه رفت. بعد از 10 روز که از 2 نامه هم برای ما فرستاد دیگر خبری از او نیامد.

اولین اعزام موضوع اولين اعزام راوی لیلا رافعی متن کامل خاطره

  • زن داداش محمد به او گفت: که پدرت تو را دوست دارد. نرو جبهه و بگذار برادرت از جبهه برگردد و بعد برو محمد گفت: من خواب دیده ام که به جبهه می روم و برنمی گردم و باید بروم. وقت رفتن به جبهه برای خداحافظی به پادگان سپاه مشهد رفتم او گفت: مادرجان شما بروید. به حرم امام رضا (ع) ما با بچه های دیگر پیاده به آنجا می آییم. به حرم رفتم. و در آنجا صدای کاروان سپاه محمد (ص) می آید: را شنید در آن لحظه دو خانم که پوشیه زده بودند نزدیک من آمدند و حدود 10 قدم که با من آمدند یک جعبه شیرینی به من دادند و گفتند: که بده به پسرت کهه می رود به جبهه. بعد ناپدید شدند. بعد سپاه محمد (ص) را دیدم که وارد می شدند. داخل صحن شیرینی را به محمد دادم و ماجرا را برایش تعریف کردم بعد او شیرینی را بین مردم تقسیم کرد و به من گفت: که شما برگرد و به خانه برو.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا


نگارخانه تصاویر

آخرین تغییر ‏۲۸ مرداد ۱۳۹۹، در ‏۰۹:۳۴