مرتضی انصاری منوچهرآبادی فرزند: محمود متولد: 1341/01/01 شهادت: ۱۴/۰۳/۱۳۶۴ قطعه: والفجر 1و8 عملیات منجر به شهادت: والفجر1 سرباز زمینی بسیج
زندگی نامه
بسم رب الشهدا و الصدیقین شهید مرتضی انصاری منوچهر آبادی در سال 1341 در منوچهرآباد شهرضا متولد شد. پدرش به دلیل عشق و علاقهای که به حضرتعلی(علیه السلام) داشت، نامش را مرتضی گذاشت. خانواده مرتضی تا هشت سالگی در منوچهر آباد زندگی میکردند، ولی بعد از آن به اصفهان مهاجرت کردند. وقتی به اصفهان آمدند مرتضی رفت شاگرد نقاش شد و بعد هم خودش شد استاد نقاش و کمک خرج خانواده شد. نماز شبش ترک نمیشد. در کارهای خانه به مادرش کمک میکرد. همیشه چهار روز به استقبال ماه رمضان پیشواز میرفت. شبهای جمعه هر کجا که بود خودش را به مسجد میرساند و در مراسم دعای کمیل شرکت میکرد. دعای ندبه و زیارت عاشورا را هم خیلی میخواند. به امام حسین(علیهالسلام)، امام رضا(علیهالسلام) و حضرت ابوالفضل(علیهالسلام) ارادت ویژهای داشت و همیشه در مشکلات و گرفتاریها به آنان متوسل میشد. دو ماه محرم و صفر را کلاً مشکی میپوشید. به خانمش در کارهای خانه مانند جارو زدن و بچهداری کمک میکرد. به همسایهها هم کمک میکرد و برایشان نفت می گرفت. یک بار دو گونی آرد از پدرش گرفت و به جبهه برد. حدود یک و نیم سال در جبهه بود و تقریباً هر سه ماه یک بار به مرخصی میآمد. انگار منزلش گلستان شهدا بود، خیلی به آنجا سر میزد. همیشه نمازهایش را اول وقت و در مسجد به جماعت میخواند. بیشتر وقتش را در مسجد میگذراند. کمک کار خادمین مسجد بود. ساده پوش و ساده زیست بود. از همان دوران کودکی پسری پاکطینت بود. در مجالس سینهزنی حضرت اباعبداللهالحسین (علیه السلام) شرکت میکرد. از کودکی با نماز و قرآن از طریق خانواده آشنا شده بود. از همان کودکی و نوجوانی با همسن و سالانش تفاوت ویژهای داشت. رعایت حلال و حرام میکرد، اهل امر به معروف و نهی از منکر بود. سعی میکرد حرف زشت و رکیکی از دهانش خارج نشود. در مورد حجاب خیلی حساسیت به خرج میداد. به رزق حلال توجه ویژهای داشت و در مورد خورد و خوراکش احتیاط میکرد و به حلال و حرام رزقش اهمیت میداد. کارهای خیر پنهانی انجام میداد. مرتضی واقعاً با اخلاص کارهایش را انجام میداد. دوست داشت به غیر از خدا کسی کارهایش را نبیند. غیبت نمیکرد و از آن متنفر بود. به صله رحم اهمیت میداد. به موسیقی گوش نمیداد. اهل نماز جمعه و جماعت بود. فردی انقلابی و بسیجی به معنای واقعی کلمه بود. به مستمندان و درماندگان در حد توانش کمک میکرد. در بسیج و در مسجد فعالیت داشت. به امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و ائمه اطهار(علیهم السلام) ارادت خاصی داشت. در مراسمات مذهبی بالاخص دعای کمیل حضور داشت و خود را از مراسم سوگواری حضرت اباعبداللهالحسین (علیه السلام) جدا نمیکرد. بیشتر اوقات فراغتش را به مطالعه کتب مذهبی و در مسجد و بسیج میگذراند. بسیار خوش اخلاق و خوش برخورد بود. در راهپیماییها شرکت میکرد. انسان چشم پاک و عفیفی بود و به زنان نامحرم نگاه نمیکرد. راه خودش را پیدا کرده بود. بهتر بگویم، راه عاقبت به خیرشدن را یاد گرفته بود. اخلاص، احترام به والدین، نماز اول وقت، کمک به نیازمندان، عشق به اهلبیت(علیهمالسلام)، عفت خوراک، چشم پاکی و عفت دامن عوامل اصلی عاقبت به خیر شدن هستند که مرتضی از آنها بهرهمند بود، پس چرا نباید عاقبت به خیر شود؟! در مصرف اموال بیتالمال بسیار دقت میکرد. حتی در آخرین اعزامش لباسها و پوتینهایش را به پدرش داد و گفت:« اگر شهید شدم اینها را به بسیج بدهید، مال بیت المال است.» و سرانجام مرتضی انصاری منوچهر آبادی در عملیات والفجر هشت به فیض عظمای شهادت نایل آمد. شادی روح شهید مرتضی انصاری منوچهر آبادی صلوات ( الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم ) اللهم الرزقنی توفیق الشهادت فی سبیلک.
خاطره
بسم رب الشهدا و الصدیقین به عمه اش گفته بود:« من خواب دیدم که شهید میشوم و به خاطر همین باید زن بگیرم و بچهدار هم شوم، بعد میروم و شهید میشوم.» دخترش زهرا که به دنیا آمد خیلی خوشحال بود. هم به خاطر دخترش و هم به خاطر نزدیک بودن شهادتش. در سنندج درب ماشین به پهلویش خورد و پهلویش سوراخ شده بود. به خانمش گفته بود:« اگر من به جبهه رفتم و بدون سر برگشتم از این سوراخی که که در پهلویم وجود دارد من را شناسایی کن و دیگر اینکه کف پایم میخچه دارد.» خواهر شهید:« آخرین بار قبل از عید به مرخصی آمد. بهش گفتم: ده روز دیگه تا عید نوروز داریم. صبر میکردی عید میآمدی. به شوخی گفت: آجی، هر چی برای عید خریدی، بردار و بیار حالا بخورم. من هم رفتم و آوردم. بعد با حالت جدی گفت: ما شش تا برادریم، حالا من هم که رفتم تو نگذاری مامان و بابا گریه کنند. طوری نیست. اگر من نیستم ولی در عوض سایه آنها بالا سرتون هست. گفتم: هر گلی یه بویی داره. بعد خداحافظی کرد و رفت. بیست و نهم اسفندماه بود که خوابش را دیدم. گفت: من شهید شدم. نگذاری مامان و بابا گریه کنند. چون سن و سالی ازشون گذشته و مریض هستند. ششم فروردین خبر شهادتش را برایمان آوردند.» مادر شهید:« شب آخر پوتینها و لباسهایش را به پدرش داد و گفت: اگر من رفتم و نیامدم این لباسها و پوتینها را به بسیج بدهید چون مال بیت الماله. با پدرش مشغول صحبت بود که من خوابم برد. صبح زود رفتم خانهاش و گفتم: مامان اگه میخواهی بری، بلند شو. گفت: من خودم آماده شدم که بروم. گفتم: مامان، دخترت زهرا را صدا نزن یک وقت از خواب میپره. گفت: نه، تا حالا توی بغلم خواب بود. گفتم: میخواهی بابایت را بیدار کنم؟ گفت: نه، بذار بخوابه. قبل از اینکه خبر شهادتش را بیاورند خواب دیدم که از درب خانهمان تا درب مسجد را فرش پهن کردهاند و یک پیراهن سبزی پوشیده و پشت لباسش جای پنجه قرمز بود و به کمر افتاده بود. گفتم: مامان، چرا این طور شدی؟! این را که گفت، ناگهان از خواب بیدار شدم.» پدر شهید:« شبی که مرتضی را خاک کردیم، حاج مرتضی ریش سفید محلهمان تعریف کرد و گفت: دیشب در عالم خواب دیدم که مرتضی در دهانه مسجد ایستاده و تعارف میکند به مهمانان و به آنها خوش آمدید میگوید. گفتم: مرتضی دیگه در مسجد جا نیست، اما او بسیار خوشحال و خندان بود و هی خوش آمد میگفت.» شادی روح شهید مرتضی انصاری منوچهر آبادی صلوات ( الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم ) اللهم الرزقنی توفیق الشهادت فی سبیلک.
وصیت نامه
لطفا به بخش گالری مراجعه شود.