شهید کلاهدوز بخش اول

نماز جماعت هر روز برقرار بود. اگر روزی روحانی نمی آمد، بچه ها به زور و با اصرار او را برای امامت جلو قرار می دادند و به او اقتدا می کردند. یک بار دیدم در طول نماز بدنش ثابت نیست و مثل برگ خزان می لرزد. بعدها توجه کردم دیدم همیشه از خوف خدا بر سر نماز می لرزد .

شهید یوسف کلاهدوز[۱]


موضوع : عبادی ، حضور قلب در نماز


گاهی که سرش خلوت می شد، به خصوص در ایام ماه مبارک رمضان، شب جمعه از تهران خودش را به اصفهان می رساند و می گفت آمده ام برای دعا. می رفتیم برای دعای کمیل یا دعای ابوحمزه. آن همه راه از تهران می آمد تا از معنویتی که در آن دعاها تجربه کرده بود، استفاده کند .

شهید یوسف کلاهدوز[۲]


موضوع : عبادی ، دعا


شهریور سال 1360 بود که آخرین بار او را دیدم . عازم مکه بودم. رفتم تهران برای سفر. گفتم: «‌خوب است شما هم با پرواز آخر بیایید که در روز اعمال آنجا باشید .»

با حالتی از تعجب گفت: «‌آنجا خانه خداست، ولی اگر شهید شوم، مستقیم می روم پیش خدا. شما دعا کنید که من زودتر شهیدبشوم . »‌

شهید یوسف کلاهدوز[۳]


موضوع : عبادی ، دعا


در سال 1354 گارد برادرم را خواست. به تهران آمدند و در یك آپارتمان ساكن شدند. روزی به خانه جدید آنها رفتم و دیدم روی میز تعدادی مجله زن روز و چیزهای دیگر وجود دارد و در زیر آنها یك مفاتیح و یك جلد قرآن .

او به دعا ونیایش و قرائت قرآن وابستگی خاصی داشت و همیشه قرآن و مفاتیح را در دسترس قرار می داد. پرسیدم دلیل این كار چیست . گفت: « طبقه بالا، منزل یكی از افسران گارد است. نمیخواهیم بفهمند ما دعا و قرآن می خوانیم و اصلاً مذهبی هستیم . هر وقت می خواهد به خانه ما بیاید، فوراً آن كتابها را در گوشه ای پنهان می كنیم و به جای آن این مجلات را می گذاریم . »

شهید یوسف کلاهدوز[۴]


موضوع : عبادی ، دعا


وقتی که طرح عملیات ثامن الائمه در آبادان مطرح شد، کلاهدوز، قائم مقام سپاه، در تمام اوقات شبانه روز روی آن کار می کرد. او را گاهی در تهران فقط سر نماز می دیدیم و باز فردا صبح با هواپیما به طرف جنوب پرواز می کرد تا روی طرح عملیات کار کند .

وقتی عملیات موفق از آب درآمد، تلفنی با من تماس گرفت. خوشحال بود، می گفت بیشتر از 1500 نفر از نیروهای دشمن اسیر شده اند و سفارش می کرد در ستاد مرکزی سپاه برادران جمع شوند و مراسم دعا برگزار کنند .

شه ی د ی وسف کلاهدوز[۵]


موضوع : عبادی ، دعا


نماز جماعت در ستاد مرکزی برگزار می شد. گاهی اوقات از شخصیتهای مملکتی می آمدند و گاهی نماینده حضرت امام (ره) نماز را اقامه می کرد .

کلاهدوز همیشه برای نماز می آمد. نماز که تمام می شد، همه می رفتند توی رستوران که بغل نمازخانه بود و برای غذا صف می بستند. گاهی صف از ساختمان خارج می شد و می رفت توی حیاط و پله ها و به سمت دفتر آقای محسن رضایی . ولی هیچ وقت ندیدم که شهید کلاهدوز بیاید و توی صف بایستد . وقتی می آمد و می دید که بایستی چند دقیقه معطل شود، ترجیح می داد مفاتیح بخواند تا توی صف بایستد . همیشه وقتی می آمد که صف نبود .

او برای وقت ارزش زیادی قائل بود .

شهید یوسف کلاهدوز[۶]


موضوع : عبادی ، دعا


اکثر روزها روزه بود؛ بدون این که کسی بفهمد. در پادگان ناهارخوری داشتیم، ظهرها می رفتم دنبالش که با هم برای ناهار برویم . می گفت: « یک مقدار کار دارم، باید کارهای ضرور ی را انجام بدهم . »

می گفتم: « خوب، من می نشینم تا با هم برویم . »

می گفت: « نه تو برو. من بعداً می آیم … »

وقت ی م ی د ی دم خبر ی از او نشد، پ ی شش م ی رفتم و م ی گفتم: « امروز هم که روزه بود ی ، چ ی ز ی نگفت ی ! »

خ ی ل ی ساده جواب م ی داد: « گفتن نداره ! »

شهید یوسف کلاهدوز[۷]


موضوع : عبادی ، روزه


هر وقت فرصتی می یافت، قرآن می خواند. به همه توصیه می کرد که قرآن بخوانند. روی میز کارش هم قرآن کوچکی گذاشته بود تا هر وقت فرصت تلاوت آن را پیدا نمی کرد، لااقل از دیدن آن بهره برد .

یک روز به اتاقش رفتم. در حال تلاوت قرآن بود. گفت: « تا می توانیم باید روی قرآن کار کنیم و تشویق کنیم همه در مباحث عقیدتی و اخلاقی شرکت کنند. هرچه در این زمینه ها کار کنیم، باز هم کم کار کرده ایم . ما نیازمند به قرآن و درک معارف عالی آیات الهی هستیم . »

شهید یوسف کلاهدوز[۸]


موضوع : عبادی ، قرآن


وقتی در اردوگاه آموزشی بودیم، بعد از این که کارهای روزانه را انجام می دادیم، توی چادر استراحت می کردیم . تخت من، بغل تخت او بود. هر وقت می آمدم داخل، می دیدم نشسته و قرآن می خواند .

قرآن همیشه همراهش بود. قصد کرده بود آن پانزده روزی که در اردوگاه است، یک دور قرآن را تمام کند. تا کارش تمام می شد، قرآن می خواند .

یک روز صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم. دیدم در حال تلاوت قرآن است .

شهید یوسف کلاهدوز[۹]


موضوع : عبادی ، قرآن


در سال 1354 گارد برادرم را خواست. به تهران آمدند و در یك آپارتمان ساكن شدند. روزی به خانه جدید آنها رفتم و دیدم روی میز تعدادی مجله زن روز و چیزهای دیگر وجود دارد و در زیر آنها یك مفاتیح و یك جلد قرآن .

او به دعا ونیایش و قرائت قرآن وابستگی خاصی داشت و همیشه قرآن و مفاتیح را در دسترس قرار می داد. پرسیدم دلیل این كار چیست . گفت: « طبقه بالا، منزل یكی از افسران گارد است. نمی خواهیم بفهمند ما دعا و قرآن می خوانیم و اصلاً مذهبی هستیم . هر وقت می خواهد به خانه ما بیاید، فوراً آن كتابها را در گوشه ای پنهان می كنیم و به جای آن این مجلات را می گذاریم . »

شهید یوسف کلاهدوز[۱۰]


موضوع : عبادی ، قرآن


یک پیکان کار قراضه داشت. ی روز سوار ماشینش شدم. دیدم که ماشین ضبط هم دارد. داخل ضبط نواری بود. گفتم: « نوار هم گوش می کنی ؟ »

ماشین حرکت کرد. نوار را روشن کرد. نوار قرآن بود. همیشه تا فرصتی پیدا می کرد ،‌می رفت سراغ قرآن .

شهید یوسف کلاهدوز[۱۱]


موضوع : عبادی ، قرآن


اوایل مشكلاتی در فرماندهی سپاه بروز كرده بود. می خواستیم فرمانده انتخاب كنیم . وقتی موضوع به عرض حضرت امام (ره) رسید، احمد آقا ( خمینی ) از طرف امام (ره) گفتند كه خودتان روی یك فرد توافق كنید تا من حكم بدهم. پس از مدتها بحث و مشورت، همگی آقای كلاهدوز را انتخاب كردیم .

او ساكت بود و هیچ نمی گفت؛ قرار بود من متن معرفی نامه را بنویسم . فردا ی آن روز، ساعت حدود پنج صبح بود كه در خانه را زدند. دیدم كلاهدوز است كه عبایی روی دوش انداخته. شگفت زده بودم. از زیر عبا، قرآن را درآورد و با حالت خاصی گفت: «‌شما را به قرآن قسم مرا معاف كنید …»‌

دلایل مختلفی داشت و بالاخره مرا قانع كرد .

شهید یوسف کلاهدوز[۱۲]


موضوع : عبادی ، قرآن


صبحها در پادگان ورزش صبحگاهی داشتیم . می گفت در موقع حركتهای نرمشی به جا پی اینكه بگوییم : یك، دو، سه، چهار، عبارات مناسبی كه رنگ و بو ی قرآنی داشته باشد به كار ببری م، مثلاً بگوییم یك، دو، سه، شهید . یا در آخر هر حركت صلوات بفرستیم … البته هیچ وقت مستقیم گویی نمی كرد، اول بحث را راه می انداخت و بعد از ما می پرسید : « به نظر شما چه كنیم ؟ »

بعد نظرات را جمع می كرد. زیرا اصولاً به مشورت با دیگران ارزش زیادی قائل بود .

روی مراسم صبحگاه و ورزش صبحگاهی تأكید خاصی داشت. صبحگاه اجباری بود و هر روز سر ساعت هفت شروع می شد. كسی كه ورزش صبحگاهی می داد، فردی بود به نام « ولی الله معرفت ». كلاهدوز پا به پای دیگران ورزش می كرد و به همه می گفت: « هر كسی هستیم، صبحگاه كه می آییم رئیسمان آقای ولی الله است . »

شهید یوسف کلاهدوز[۱۳]


موضوع : عبادی ، قرآن


آن زمان در مركز زرهی شیراز بودم و كلاهدوز هم آنجا بود ولی یكدیگر را نمی شناختیم . شب عاشورا بود. طی یك مانور كه در پادگان زرهی داشتیم، آنقدر شرایط را برای خوشگذرانی آماده كرده بودند كه از 34 نفر افسر حاضر، 32 نفر آلوده به شراب بودند. از میان آنها تنها كلاهدوز و اقارب پرست بودند كه لب به مشروب نزدند .

آنها در آنجا نیز دست از انجام تكلیف الهی برنمی داشتند .

شهید یوسف کلاهدوز[۱۴]


موضوع : عبادی ، مقابله با گناه


نماز جماعت هر روز برقرار بود. اگر روزی روحانی نمی آمد، بچه ها به زور و با اصرار او را برای امامت جلو قرار می دادند و به او اقتدا می کردند. یک بار دیدم در طول نماز بدنش ثابت نیست و مثل برگ خزان می لرزد. بعدها توجه کردم دیدم همیشه از خوف خدا بر سر نماز می لرزد .

شهید یوسف کلاهدوز[۱۵]


موضوع : عبادی ، نماز


نماز جماعت در ستاد مرکزی برگزار می شد. گاهی اوقات از شخصیتهای مملکتی می آمدند و گاهی نماینده حضرت امام (ره) نماز را اقامه می کرد .

کلاهدوز همیشه برای نماز می آمد. نماز که تمام می شد، همه می رفتند توی رستوران که بغل نمازخانه بود و برای غذا صف می بستند. گاهی صف از ساختمان خارج می شد و می رفت توی حیاط و پله ها و به سمت دفتر آقای محسن رضایی . ولی هیچ وقت ندیدم که شهید کلاهدوز بیاید و توی صف بایستد . وقتی می آمد و می دید که بایستی چند دقیقه معطل شود، ترجیح می داد مفاتیح بخواند تا توی صف بایستد . همیشه وقتی می آمد که صف نبود .

او برای وقت ارزش زیادی قائل بود .

شهید یوسف کلاهدوز[۱۶]


موضوع : عبادی ، نماز


در زمان طاغوت، در شی راز بودیم . افسر جوان و مجردی بود. همدوره هایش اکثراً هرزه گردی در خیابانها را ترجیح می دادند. ولی او حال و هوای دیگری داشت .

عصرها که با هم بودیم، ترجیح می داد اول وقت برویم مسجد. یادش بخیر روزهایی را که پا ی منبر شه ی د دستغ ی ب گذران ی د ی م .

شه ی د ی وسف کلاهدوز[۱۷]


موضوع : عبادی ، نماز اول وقت


یک شب با عده ای از فرماندهان سپاه به جایی رفته بودیم . برادر محسن رضایی بود و شهید کلاهدوز و سیف اللهی و چند نفر دیگر . وقتی رسیدیم تهران، دیر وقت بود. قرار شد برویم خانه یکی و صبح برویم سپاه. نزدیکترین خانه، منزل ما بود .

چون نیمه شب بود، خسته بودیم و خوابیدیم . ساعت دو بعد از نیمه شب از خواب بیدار شدم دیدم صدای ضجه می آید . صدا آرام و ملایم بود. بلند شدم نگاه کردم کلاهدوز در گوشه حیاط مشغول نماز شب و ذکر و مناجات بود. آن شب واقعاً غبطه خوردم. با حالی متحول به درگاه خدا مناجات می کرد .

شهید یوسف کلاهدوز[۱۸]


موضوع : عبادی ، نماز شب


اوایل تشکیل سپاه، شبهای زیادی را در سپاه کار می کردیم . برای گشت داخل شهر می رفتیم و هر وقت که برمی گشتیم، می دیدیم در حال مناجات است و نماز شب می خواند. همیشه وضو داشت. هیچ وقت او را بدون وضو ندیدم . حتی قبل از خواب هم وضو می گرفت. گاهی که جلسات تا دیر وقت طول می کشید، می رفت تجدید وضو می کرد و بعد می خوابید و سحر هم قبل از نماز صبح بیدار بود .

شهید یوسف کلاهدوز[۱۹]


موضوع : عبادی ، نماز شب


چند شب قبل از عملیات ثامن الائمه (ع) از جایی برگشتیم و خوابیدیم . نیمه های شب متوجه شدم که برخاست و به نماز شب ایستاد . حالت روحانی او که در آن شب در مقابل خدا داشت و راز و نیازی که می کرد، برایم شگفت آور بود. فردای آن شب پرسیدم : «‌چند وقت است نماز شب می خوانی ؟ »

جواب این سئوال را نداد ولی گفت: « ما خیلی بدهکاری به خدا داریم، مگر اینکه این نماز شبها آنها را کم کند. تازه مگر ما چقدر زنده می مانیم که این مدت را هم در حال خواب باشیم ؟ »

شهید یوسف کلاهدوز[۲۰]


موضوع : عبادی ، نماز شب


در اوایل جنگ، آموزش نیروها از مسایل مشكل آفرین بود. آن روزها، مسئول آموزش سپاه اصفهان بودم. روزی كلاهدوز كه مسئول آموزش كل سپاه بود، به محل آموزش آمد. پیش او رفتم و گفتم: «‌من مسئول آموزش هستم ولی برای انجام كار هیچ گونه امكاناتی ندارم. مجبورم دویست نفر را برای آموزش به میدان ببرم در حالی كه حتی یك نارنجك هم ندارم . »

گفت : « اگر جلوی این دویست، یك نقطه هم بگذاری ، باز آنچه كه وظیفه ات به تو حكم می كند، انجام بده و هیچ مگو. ما پشت سر امام (ره) حركت می كنیم، نباید خسته شویم و در كار نظامی احساساتی شویم . »

طرح دادند كه به جای نارنجك، از سنگهای هموزن نارنجك استفاده كنیم و فقط در پایان دوره از نمونه حقیقی استفاده شود .

شهید یوسف کلاهدوز[۲۱]


موضوع : سیاسی ، امام خمینی


در دوره ای از جنگ، نیروهای ما تا پشت رودخانه کرخه عقب نشینی کرده بودند. در همان روزها، حضرت امام (ره) در یک سخنرانی فرمودند: «‌چنان سیلی به صدام می زنیم که دیگر نتواند بلند شود . »

شاهد بودم که بعد از این سخنان بین فرماندهان و مسئولان رده بالا سئوال ایجاد شده بود. برخی می گفتند مگر می شود کاری از پیش برد. در میان آن جمع، کلاهدوز به تنهایی با قلبی مطمئن و ایمانی راسخ برخاست و گفت: «‌ما قطعاً پیروز خواهیم شد . »

اونسبت به فرما ی شات حضرت امام (ره) اعتقاد کامل داشت .

شهید یوسف کلاهدوز[۲۲]


موضوع : سیاسی ، امام خمینی


عید مهمان کلاهدوز بودیم . برنامه ملاقات با امام (ره) داشت. به شوخی گفتم: «‌آقا یوسف چقدر می روید دیدن امام، یک بار هم دست ما را بگیرید ببرید . »

برگشت گفت: « باشد، ترتیبش را می دهم . »

طولی نکشید که شهید شد و ما به عنوان اقوام ایشان و به مناسبت شهادتش خدمت حضرت امام (ره) رسیدیم . او به قولش وفا کرد !

همیشه به خود می گویم این طور می خواستی ترتیبش را بدهی ؟ !‌

شهید یوسف کلاهدوز[۲۳]


موضوع : سیاسی ، امام خمینی


با زیركی خود را در گارد جاویدان جا داده و كار را به جا یی رسانده بود كه می توانست با اسلحه پر كنار شاه باشد .

روزی یكی از دوستان گفت: «‌تو كه اینقدر به این سركرده فساد نزدیك شده ای ، چرا كارش را یكسره نمی كنی تا خیال همه راحت شود ؟ »

در جواب گفت: « بنا به تكلیف خودم را تا اینجا رسانده ام. هنوز تكلیف نشده است كه چنین كاری بكنم. من دستور از آقا می گیرم . تا دستور ا ی شان نباشد ،‌ا ی ن كار را نم ی كنم . »

شهید یوسف کلاهدوز[۲۴]


موضوع : سیاسی ، امام خمینی


وقتی ژنرال های زر به ایران آمد و سالم از كشور خارج شد، تعجب كردم. یوسف خیلی راحت می توانست او را ترور كند. وقتی گفتم: « چرا های زر را نكشتی ؟ »

گفت : « تا آقا دستور ندهند هیچ حركتی نمی كنم. در این مورد هم چون امام (ره) صلاح ندانستند، هیچ كاری نكردم . »

اطاعت ایشان از امام در حد تعبد بود. سعی می كرد حركات و سكناتش با خواسته های حضرت امام (ره) مطابقت داشته باشد

شهید یوسف کلاهدوز[۲۵]


موضوع : سیاسی ، امام خمینی


وقتی طرح نیروی بسیج را نوشتیم، به پیشنهاد او قرار شد هزار نفر را در سپاه آموزش بدهیم و هركدام را در یكی از مساجد مستقر كنیم تا به آموزش مردم بپردازند. در نظر گرفته بودیم كه هر یك حدود صد نفر را آموزش دهند تا در مرحله اول صد هزار نیرو آموزش دهیم و بعد تا یك میلیون برسانیم و سازماندهی كنیم .

وقتی موضوع را خدمت حضرت امام (ره) مطرح كردیم، فرمودند: « یك مملكت اسلامی باید همه اش نظامی باشد و كشوری كه بیست میلیون جوان دارد، باید بیست میلیون بسیجی داشته باشد . »

و در پنجم آذر 1358 فرمان تشكیل ارتش بیست میلیونی را صادر كردند .

از آن روز به بعد ،‌كلاهدوز به همراه برادران دیگر شبانه روز فعالیت می كردند و با نهادهای مختلف ارتباط برقرار می كردند تا به مرور ارتش بیست میلیونی را تحقق بخشد .

شهید یوسف کلاهدوز[۲۶]


موضوع : سیاسی ، امام خمینی


همیشه به او اصرار می كردم كه مسلح باش و او نمی پذیرفت، تا یك روز كه برای او دلیل آوردم. گفتم: «‌تو دیگر خودت نیستی . تو یكی از مسئولان این مملكتی و باید زنده بمانی . در تمامی صحنه ها ی دوران انقلاب، حضوری فعال داشت. پس از ورود حضرت امام (ره) به وطن، یكی از فداییان امام بود و شبانه روز با محل استقرار ایشان ارتباط داشت. كارهایش را در حالی انجام می داد كه هنوز لباس گارد بر تن داشت .

اطرافیان اصرار می كردند: «‌این لباس را از تن درآور، ممكن است مردم خشمگین به خاطر این لباس تكه تكه ات كنند. » ولی او كه فدا یی اسلام بود، از شهادت در راه انجام وظیفه ابایی نداشت. خود را نمی دید و با اینكه ممكن بود مردم او را به عنوان نیروی گارد از بین ببرند ، می گفت: « من در این لباس بهتر می توانم وظیفه ام را انجام دهم. باید این لباس را بپوشم تا كارگردانان رژیم طاغوت فكر نكنند ارتش با آنهاست. من این لباس را می پوشم تا همه ارتشی ها بدانند كه یك عضو ارتش شاه می تواند فدایی امام و اسلام باشد . »

در گرماگرم مبارزه، دقت نظری داشت كه دیگران كمتر داشتند. با فروتنی و به مخاطره انداختن جان خویش درصدد الگوساز ی و تردید زدایی بود .

شهید یوسف کلاهدوز[۲۷]


موضوع : سیاسی ، امام خمینی


سال 1357 بود. تصمیم گرفته بودم از ارتش استعفا بدهم ولی بیرون آمدن از ارتش به این راحتی ها نبود. تا اینكه تصمیم گرفتم با غیبتهای مكرر كار را به جا یی برسانم كه خودشان دست از سرم بردارند و اخراجم كنند .

آن روزها، وقتی در مورد ماندن در ارتش با دیگران مشورت می كردم، می گفتند كه در ارتش به سختی می توان دین و سلامت معنوی را حفظ كرد، تأثیر مخربی دارد و …

روزی از همان ایامی كه غیبت می كردم، یوسف را دیدم . سر صحبت باز شد. گفتم كه تصمیم خود را گرفته ام و ماندنم در ارتش بی فایده است. گفت: «‌می دانی نظر آقا در این باره چیست ؟ »‌

گفتم : « نه . »

گفت : « نظر آقا این است كه هرچند تحمل سختی های ارتش دشوار باشد، باید ماند، برای روز مبادا. ماندن خیلی بهتر است … »

سپس درباره انقلاب و فداكاری صحبت شد. می گفت: « برای اینكه انقلاب به نتیجه برسد، باید عده ای خود را فدا كنند، عده ای را فرض كن كه در باتلاق افتاده اند باید افراد از جان گذشته ای باشند كه دیگران پا بر شانه آنها بگذارند و از این باتلاق بیرون بیایند و نجات پیدا كنند . »

حرفهایش روی من تأثیر گذاشت و از آن پس دیگر غیبت نكردم .

شهید یوسف کلاهدوز[۲۸]


موضوع : سیاسی ، امام خمینی


پانویس

  1. کتاب هاله‌ای از نور، ص108
  2. کتاب هاله‌ا ی از نور، ص89
  3. کتاب هاله‌ای از نور، ص126
  4. کتاب هاله‌ای از نور، ص6
  5. کتاب هاله‌ای از نور، ص79
  6. کتاب هاله‌ای از نور، ص118
  7. کتاب هاله‌ای از نور، ص90
  8. کتاب هاله‌ای از نور، ص104
  9. کتاب هاله‌ای از نور، ص106
  10. کتاب هاله‌ای از نور، ص6
  11. کتاب هاله‌ا ی از نور، ص107
  12. کتاب هاله‌ا ی از نور، ص48
  13. کتاب هاله‌ای از نور، ص27
  14. کتاب هاله‌ای از نور، ص5
  15. کتاب هاله‌ا ی از نور، ص108
  16. کتاب هاله‌ای از نور، ص118
  17. کتاب هاله‌ا ی از نور، ص97
  18. کتاب هاله‌ای از نور، ص109
  19. کتاب هاله‌ای از نور، ص110
  20. کتاب هاله‌ای از نور، ص111
  21. کتاب هاله‌ای از نور، ص56
  22. کتاب هاله‌ای از نور، ص80
  23. کتاب هاله‌ای از نور، ص123
  24. کتاب هاله‌ای از نور، ص11
  25. کتاب هاله‌ای از نور، ص12
  26. کتاب هاله‌ای از نور، ص32
  27. کتاب هاله‌ای از نور، ص64
  28. کتاب هاله‌ا ی از نور، ص19
آخرین تغییر ‏۱۲ آذر ۱۳۹۸، در ‏۲۳:۳۰