ویرایش‌ها

شهید موسی الرضا رمضانی

۲۸۷ بایت اضافه‌شده، ‏۱۶ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۳۶
==خاطرات==
* به خاطر دارم که یک روز در خانه نشسته بودم که یکی درب خانه را به صدا در آورد. رفتم درب را باز کردم یکی از هم روتایی هایمان است گفت: دیشب خوابی درباره ی شما دیدم که حتما باید برایتان تعریف کنم: او را به خانه آوردم و گفتم: خوب تعریف کن به خوابی برایم دیدی؟ گفت: دیشب که خوابیدم در خواب دیدم یک سید نورانی و سبز پوشی به طرف من آمد و گفت: برو به خانه ی خانم رمضانی بگو: هر موقع فارغ شد پسری به دنیا خواهد آورد و اسمش را هم نام من بگذارد. گفتم: چه اسمی؟ گفت: اسم او را موسی الرضا بگذارد و به من سفارش کرد حتما به شما بگویم من هم وظیفه ام را انجام دادم و آمدم به شما گفتم. از او تشکر کردم، بعد از چند وقت که من فارغ شدم خداوند به من پسری داد و من هم طبق همان خوابی که یکی از مردم روستایمان دیده بود اسمش را موسی الرضا گذاشتم و به حرم مطهر ایشان رفتم: و از ایشان قدر دانی و تشکر کردم.* به خاطر دارم هر دفعه که خواهرم زایمان می کرد بعد از چند هفته بچه اش زنده نمی ماند و می مرد. وقتی دوباره حامله شد برای زنده ماندن بچه اش نظر کردم گوسفندی را جلوی علم روستای عباس آباد قربانی کنم. وقتی خواهرم زایمان کرد فرزند زیبا و سالمی به دنیا آورد و بنا به خوابی که یکی از مردم روستا دیده بود اسم او را موسی الرضا گذاشتیم و همزمان با فارغ شدن خواهرم همسرم هم فارغ شد و صاحب دختری شدیم که زنده نماند و مرد. و چون خواهرم شیری نداشت که به او بدهد او را نزد خود آوردیم و پیش ما بزرگ شد تا زمانی که او را از شیر گرفتیمش او را دوباره به خواهرم تحویل دادم. و نذرم را ادا کردم و قسمت او این بود که مثل برادران و خواهران دیگرش نمیرد و زنده بماند تا به جبهه های حق علیه باطل برود و به درجه رفیع [[شهادت ]] نائل گردید.* زمانی که فرزند پنجم من به دنیا آمد همسرم موسی الرضا در خانه نبود و من هم اسمش را هم نام خواهرش گذاشتم وقتی ایشان از حرم مطهر حضرت امام رضا علیه السلام برگشت. چند دست لباس برای فرزندانمان گرفته بود و آنها را به ضریح تبرک کرده بود و چون خیلی به فرزندانش علاقه داشت به آنها داد.* به خاطر دارم شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان بود که فرزندم تب شدیدی گرفته بود و باید او را به بیمارستان می بردم و کسی هم نبود که همراه من تا مشهد بیاید رفتم به مسجد دیدم دوست موسی الرضا داخل مسجد نشسته و دعای جوشن کبیر می خواند به او گفتم: برای من چنین مشکلی پیش آمده از شما می خواهم که همراه من تا مشهد بیایید با اینکه شب خیلی عزیزی بود و هر عملی در این شب چند برابر ثواب داشت این خواهش مرا رد نکرد و با من تا مشهد آمد و بر گشت وقتی برگشتیم ساعت دو نصف شب بود. دیدم ایشان دوباره به مسجد می رود. گفتم: مگر نمی روی بخوابی؟ گفت: من در چنین شبهایی اصلا نمی خوابم چون معلوم نیست تا سال دیگر زنده باشم یا نه و ایشان تا سال بعد زنده نماند و قسمتش این بود که به جبهه برود و پس از چهل و پنج روز خدمت به درجه رفیع [[شهادت ]] نائل گردد.* به یاد دارم یک روز موسی الرضا به من گفت: دایی جان جمعه این هفته با هم برویم به راه پیمایی و تظاهرات من هم پیشنهاد وی را قبول کردم و قرار شد جمعه با هم به تظاهرات برویم صبح جمعه ایشان به تظاهرات رفته بود ولی من یادم رفت که به موسی الرضا قول دادم ظهر که موسی الرضا به خانه آمد خیلی ناراحت بود همسرم به ایشان گفت: برای چه این قدر ناراحتی گفت: چیز مهمی نیست با اصرار از ایشان علت ناراحت بودنش را پرسیدم و او هم گفت: زن دایی من با دایی قرار گذاشته بودم که امروز صبح به تظاهرات برویم ولی ایشان نیامد برای همین کمی ناراحت شدم او نسبت به این جور مسائل خیلی حساس بود هر کجا که تظاهرات یا رهپیمایی بود شرکت می کرد.* یک روز خانواده ی ما به همراه خانواده ی موسی الرضا رمضانی و چند تا از قوم و خویشان به مسافرت رفتیم ولی ایشان ماموریت داشتند و نتوانستند با ما بیایند وقتی که ما در جنگلهای گرگان بودیم دیدم موسی الرضا با ماشینش به سمت ما می آید گفتم چه طوری ما را پیدا کردید گفت: اگر هر طوری شده بود شما را پیدا می کردم به قولی که به مادرم داده بودم و گفته بودم که من هم به جمع شما می پیوندم و مادرش از اینکه فرزندش به قولی که داده بود عمل کرده بود بسیار خوشحال شد و به موسی الرضا گفت: فرزندم نمی خواست خودت را به زحمت بیندازی اگر نمی آمدی هم من از شما ناراحت نمی شدم با این کارش نشان داد که خیلی به قولی وفادار است و خانواده اش را خیلی دوست دارد.* به خاطر دارم بین خواهر و شوهر خواهرش مشکلی پیش آمده بود وقتی موسی الرضا از این جریان با خبر شد بلافاصله به اهواز رفت تا مشکل آنها را حل کند ایشان رفت و بعد از چند روز برگشت و گفت: با پا درمیانی که انجام دادم توانستم مشکل آنها را حل کنم و آنها را با هم آشتی دادم و با خوبی و خوشی به زندگی یشان ادامه دادند.* به خاطر دارم شوهرم به جبهه رفته بود و دوست بسیار صمیمی داشت به نام موسی الرضا رمضانی که به او گفته بود به منزل ما هم سر بزن و اگر چیزی کم و کسر داشتند برایشان بگیر و ایشان هم هر چند وقت یکبار به خانه ما سر می زد آن زمان من حامله بودم یک شب مهمان زیادی در خانه داشتم در همان شب حالت تهوع به من دست داد که موسی الرضا وارد خانه یمان شد و دید که من حالت تهوع دارم و درد زیادی را تحمل می کنم ماشینش را آورد و مرا سوار کرد و به بیمارستان برد و تمام خرج بیمارستان را حساب کرد آن شب من صاحب دختری شدم که جانش را مدیون ایشان هستم واقعا مرد با گذشت و فداکاری بود و این خاطره هیچ وقت از یادم نمی رود.* پس از [[شهادت ]] پدر ایشان را در خواب دیدم که در جایی نشسته است سه نفر سید که سبز پوش بودند به طرفم آمدند ابتدا خیلی تعجب کردم یکی از آنها پیراهن سفید به تن داشت و شالی سبز خطاب به من گفت: من پدرت هستم ابتدا باور نکردم اما او دستم را گرفت و با هم مشغول قدم زدن و صحبت کردن شدیم پدرم با لحنی مهربان و دوست داشتنی گفت: دخترم تو باید در آینده فردی موفق باشی به حرف بزرگترها گوش کن در همین موقع مادرم مرا که در خواب شیرین و لذت بخشی بودم بیدار کرد.
<ref> [http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10386 یاران رضا]</ref>
Image:شهید موسی الرضا رمضانی.jpg
</gallery>
==رده==
{{ترتیب‌پیش‌فرض: موسى الرضا رمضانى}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]
[[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش