ویرایش‌ها

شهید محمد کمالی‌ - شهادت 1361

۱٬۱۱۹ بایت حذف‌شده، ‏۹ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۲۶
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی کد شهید: 6125404 تاریخ تولد : |نام فرد = محمدکمالی‌ |تصویر =محمدکمالی‌.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|محمد محل تولد =[[: نیشابور]]|نام خانوادگی : کمالی‌ تاریخ شهادت = [[: 1361/02/25]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمت‌ها =[[رزمنده‌]]|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ = |فعالیت‌ها = |تحصیلات =|تخصص‌ها = |شغل = |خانواده = نام پدر:غلامحسین‌}}مکان شهادت :
  کد شهیدتحصیلات : 6125404 نام : محمد  نام خانوادگی : کمالی‌  نام پدر : غلامحسین‌  محل تولد : نیشابور تاریخ نامشخص منطقه شهادت : 1361/02/25 تحصیلات شغل : نامشخص یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
گلزار :
خاطرات
لحظه و نحوه شهادت
موضوع لحظه و نحوه شهادت
راوی اقدس کمالی
متن کامل خاطره
نوع عضویت نقل می کنند: سایر شهدا محمد در خط مقدم به اتفاق دیگر دوستانش در ساخت سنگر کمک می کرد. در حین ساختن سنگر مورد اصابت تیر دشمن قرار می گیرد و به شهادت می رسداحترام به بزرگتر هاموضوع احترام به بزرگتر هاراوی محبوبه کمالیمتن کامل خاطره
مسئولیت پدر بزرگ محمد همیشه می گفت: رزمنده‌وقتی من مُردم، مرا حتماً به صحان ببرید(یکی از مناطق اطراف) نه اینکه در امیرآباد دفن کنید. محمد به شوخی می گفت: شما هر وقت مُردید، من خودم شما را با تراکتور می برم صحان. اما تقدیر الهی آن بود که پدر بزرگ آمد و در دفن نوه خود(محمد) شرکت کرد و مراسم خاک سپاری و تدفین را پدر بزرگ انجام داد.امر به معروف و نهی از منکرموضوع امر به معروف و نهي از منکرراوی فاطمه کمالیمتن کامل خاطره
یکی از خواهرانم در روستای همجوار، عروس شده بود ـ این را بگویم که یک رودخانه ای از کنار روستا می گذردـ و هنگامی که خواهرم می خواست به خانه اش برود، محمد آمد و به او گفت: خواهر یادت باشد به خانه شوهر که رفتی با اقوام شوهرت به خوبی رفتار کن. بین ما همین رودخانه است، تو آن طرف هستی و ما این طرف. او خیلی به خواهرم نصیحت می کرد که در زندگی با دیگران به خوبی رفتار کند و خوش رفتار باشد و بااخلاق نیکو زندگی شیرینی را برای خانواده اش درست کند.
مقدمات و مؤخرات نماز
موضوع مقدمات و مؤخرات نماز
راوی محمد نوروزی
متن کامل خاطره
==خاطرات==من با محمد حدود سه ماه با هم بیابان می رفتیم تا چوپانی کنیم. او همیشه با خودش مقداری آب می آورد برای وضو گرفتن و دیگر امور. یک روز من به او گفتم، در بیابان تیمم هم قبول است. اما او کار خودش را می کرد و همیشه با هر زحمتی بود آب برای وضو و طهارت خودش می آورد تا در بیابان به بی آبی نخورد و بتواند به موقع نماز بخواند.اهمیت به علم و حرمت علماموضوع اهميت به علم و حرمت علماراوی اقدس کمالیمتن کامل خاطره
* لحظه یادم می آید یک روز به مدرسه رفتم و نحوه شهادتچون تکالیفم را انجام نداده بودم، معلم من را کتک زد. من هم گفتم: که دیگر به مدرسه نمی روم. محمد کمالی خیلی ناراحت شده بود و من را نصیحت می کرد و می گفت: شما باید به مدرسه بروی و درس بخوانی تا انشاءالله فرد مفیدی برای جامعه باشی.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17659 یاران رضا]</ref>
نقل می کنند: محمد در خط مقدم به اتفاق دیگر دوستانش در ساخت سنگر کمک می کرد. در حین ساختن سنگر مورد اصابت تیر دشمن قرار می گیرد و به [[شهادت]] می رسد. راوی اقدس کمالی
 
* احترام به بزرگتر ها
 
پدر بزرگ محمد همیشه می گفت: وقتی من مُردم، مرا حتماً به صحان ببرید(یکی از مناطق اطراف) نه اینکه در امیرآباد دفن کنید. محمد به شوخی می گفت: شما هر وقت مُردید، من خودم شما را با تراکتور می برم صحان. اما تقدیر الهی آن بود که پدر بزرگ آمد و در دفن نوه خود(محمد) شرکت کرد و مراسم خاک سپاری و تدفین را پدر بزرگ انجام داد. راوی محبوبه کمالی
 
* امر به معروف و نهی از منکر
 
یکی از خواهرانم در روستای همجوار، عروس شده بود، این را بگویم که یک رودخانه ای از کنار روستا می گذردـ و هنگامی که خواهرم می خواست به خانه اش برود، محمد آمد و به او گفت: خواهر یادت باشد به خانه شوهر که رفتی با اقوام شوهرت به خوبی رفتار کن. بین ما همین رودخانه است، تو آن طرف هستی و ما این طرف. او خیلی به خواهرم نصیحت می کرد که در زندگی با دیگران به خوبی رفتار کند و خوش رفتار باشد و با اخلاق نیکو زندگی شیرینی را برای خانواده اش درست کند. راوی فاطمه کمالی
 
* مقدمات و مؤخرات نماز
 
من با محمد حدود سه ماه با هم بیابان می رفتیم تا چوپانی کنیم. او همیشه با خودش مقداری آب می آورد برای وضو گرفتن و دیگر امور. یک روز من به او گفتم، در بیابان تیمم هم قبول است. اما او کار خودش را می کرد و همیشه با هر زحمتی بود آب برای وضو و طهارت خودش می آورد تا در بیابان به بی آبی نخورد و بتواند به موقع نماز بخواند. راوی محمد نوروزی
 
* اهمیت به علم و حرمت علما
 
یادم می آید یک روز به مدرسه رفتم و چون تکالیفم را انجام نداده بودم، معلم من را کتک زد. من هم گفتم: که دیگر به مدرسه نمی روم. محمد کمالی خیلی ناراحت شده بود و من را نصیحت می کرد و می گفت: شما باید به مدرسه بروی و درس بخوانی تا ان شاءالله فرد مفیدی برای جامعه باشی. راوی اقدس کمالی
 
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17659 سایت یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:محمدکمالی‌.jpg
</gallery>
==پانویس==
<references />==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض: محمد کمالی‌}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]
۴۴۶
ویرایش