ویرایش‌ها

شهید مهدی مرادیان

۱۰۸ بایت اضافه‌شده، ‏۲۵ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۰۸
==خاطرات==
* موضوع: خواب و رویای دیگران درمورد شهید
چند شب قبل از این که پیکر فرزنده شهیدم مهدی مرادیان را بیاورند خواب دیدم کبو تری سفید بر لب بام خانه مان آرام نشسته است به مادرمهدی گفتم: فکر می کنم این کبو تر خبری برایمان آورده نمی دانم خبر خوش دارد یا بد. مادرش گفت: هرگز خبر بد را به دلت راه نده ان شاء الله خبر خوش است تا این که بعد از مدتی خواب من به واقعیت پیوست و جنازه فرزندم مهدی مرادیان را آوردند. راوی برات الله مرادیان
* موضوع: خاطرات بعد از مجروحیت
چند شب قبل از این که پیکر فرزنده شهیدم مهدی مرادیان را بیاورند خواب دیدم کبو تری سفید بر لب بام خانه مان آرام نشسته است به مادرمهدی گفتم: فکر می کنم این کبو تر خبری برایمان آورده نمی دانم خبر خوش دارد یا بد. مادرش گفت: هرگز خبر بد را به دلت راه نده ان شاء الله خبر خوش است تا این که بعد از مدتی خواب من به واقعیت پیوست و جنازه فرزندم مهدی مرادیان را آوردند.   خاطرات بعد از مجروحیت راوی طاهره مرادیان  یک دفعه که برادرم مهدی از جبهه بر گشته بودند دیدم یکی از دستها یش را به عقب پنهان می کند وبه و به راحتی نمی تواند تکان دهد من و پدر و مادرم به او شک کردیم وبا و با خودمان گفتیم احتمال دارد چیزی خریده و می خواهد از ما پنهان کند خلاصه با اصرار من و پدر ومادرم دستش را جلو آورد و محل اصابت ترکش را به ما نشان داد من ومادرم و مادرم شروع به گریه کردن کردیم و نمی توانست ناراحتی ما را ببیند گفت : مادر جان غصه نخورید دردی ندارد یک زخم کوچک است. راوی طاهره مرادیان
* موضوع: اعتقاد به ولایت
 اعتقاد به ولایت راوی زهرا اکرامی  داشتیم برای خودمان خانه می ساختیم به فرزندم مهدی گفتم: مادر بایست تا بقیه خانه را درست کنیم چون خودمان هم کارمی کردیم ایشان گفت :آقا اگر دستور نمی داد نمی رفتم ولی چون آقا دستور دادند غیر از فرمان و حکم ایشان نمی شود کار دیگری کرد گفتم : این خانه برای شماست مهدی گفت : خانه ما از سنگ مر مر مرمر ساخته شده است منظورش قبر بود خیلی وقت است که من خانه را ساخته ام آنها سر انجام کار را می دانستند ولی ما نمی دانستیم .راوی زهرا اکرامی
* موضوع: توجه به خانواده
هر وقت فرزندم مهدی می خواست به جبهه برود نمی گذاشت که من به بدرقه اش بروم تا اینکه یک دفعه که می خواست برود گفتم: نه مادر جان من می آیم گفت: اگر بیایی ناراحت می شوم. بعداً مادر رزمنده های دیگر به ایشان گفته بودند همه مادرها آمده اند چرا مادر شما نیامده است وقتی به من گفتند: چرا نیامدی گفتم: مهدی گفته شما نیاید چون زنی نمی آید من هم به حرف او کردم وبه بدرقه اش نیامده ام. نمی دانم علت این که می گفت نیا بخاطر چه بود، چون می دید من گریه می کنم ناراحت می شد. راوی زهرا اکرامی
* موضوع: عشق به جهاد
توجه به خانواده راوی زهرا اکرامی  هروقت وقتی فرزندم مهدی برای اولین بار می خواست خواستند به جبهه برود نمی گذاشت که بروند گفتند: مامان من به بدرقه اش بروم تا اینکه یک دفعه که می خواست برود روم اسمم را بنویسم گفتم: نه مادر مامان جان من می آیم برو، شما کوچک هستی شما را نمی برند مهدی گفت: اگر بیایی ناراحت چرا می شوم . بعداً مادر رزمنده های دیگر به ایشان گفته بودند همه مادرها آمده اند چرا مادر شما نیامده است وقتی به من گفتند : چرا نیامدی برند گفتم: مهدی گفته شما نیاید چون زنی نمی آید من هم آخر قدت کوتاه است و سنت کم چگونه می خواهند تو را ببرند بعد رفته بود دور از چشم ما سن شناسنامه اش را زیاد کرده بود و به حرف او کردم وبه بدرقه اش نیامده ام . نمی دانم علت این که می گفت نیا بخاطر چه بود، چون می دید من گریه می کنم ناراحت می شدجبهه رفت.راوی زهرا اکرامی
* موضوع: امدادهای غیبی
 عشق به جهاد راوی زهرا اکرامی  وقتی فرزندم مهدی برای اولین بار خاطره ای را این گونه برایما ن نقل می خواستند به جبهه بروند گفتندکرد: مامان من می روم اسمم را بنویسم گفتم: مامان جان برو، شما کوچک هستی شما را نمی برند مهدی گفت: چرا توی سنگر خوابیده بودیم دو عراقی به طرف سنگرها می برند گفتم: آخر قدت کوتاه است وسنت کم چگونه می خواهند تو آمدند که ما را از بین ببرند بعد رفته بود دور از چشم به خواست خدا مثل اینکه یکی ما سن شناسنامه اش را زیاد بیدار کرد تا آمدند که بر روی ما اسلحه بکشنند ما چون تفنگ هایمان آماده بود هر دوتایشان راکشتیم با شنیدن این خاطره گفتم مادر جان امام زمان (عج) کمکتان کرده بود و به جبهه رفتاست.الهی همیشه [امام زمان (عج)] یاورتان باشد. راوی زهرا اکرامی
* موضوع: تولد و کودکی
 امدادهای غیبی راوی زهرا اکرامی  یک دفعه فرزندم مهدی خاطره ای مریض شد نزدیکی های غروب بود که او را این گونه برایما ن نقل می کردبرای درمان پیش استاد حسن دلاک بردیم ایشان گفتند: می گفت: توی سنگر خوابیده بودیم دو عراقی به طرف سنگرها می آمدند که ما چند دانه شنبلیله را از بین ببرند به خواست خدا مثل اینکه یکی تفت بدهید و بده تا بخورد ما هم این کار را بیدار کرد تا آمدند کردیم و چند دانه شنبلیله تفت دادیم خورد وخوب شد و تنها دکتری که بر روی ما اسلحه بکشنند ما چون تفنگ هایمان آماده ایشان رابردیم همین بود هر دوتایشان راکشتیم با شنیدن این خاطره گفتم مادر جان امام زمان (عج) کمکتان کرده است.الهی همیشه امام زمان (عج) یاورتان باشد.راوی زهرا اکرامی
* موضوع: آخرین وداع با خانواده
 تولد و کودکی راوی زهرا اکرامی  یک دفعه سری که فرزندم مهدی مریض شد نزدیکی های غروب بود که او را برای درمان پیش استاد حسن دلاک بردیم ایشان گفتند از جبهه آمد به من گفت: چند دانه شنبلیله را تفت بدهید وبده تا بخورد ما هم مامان این کار دفعه دیگرامام رضا (ع) شما را کردیم وچند دانه شنبلیله تفت دادیم خورد وخوب شذ و تنها دکتری که طلبیده است این شما واین امام رضا(ع) من این دفعه سرایدار می شوم شما بروید به زیارت امام رضا(ع) ما هنوز در حرم [امام رضا (ع)] بودیم که دیدم آمد ساکش را انار جا سازی کر ده بود به ایشان رابردیم همین گفتم: مادر جان چرا بیشتر انار برنداشتی که ببری به جبهه و به دوستانت بدهی گفت:نمی توانم بیشتر ببرم و دیگر رفت و هنوز یک ماه از رفتنش نگذشته بودکه خبر شهادتش را آوردند.راوی زهرا اکرامی
* موضوع: خبر شهادت
 آخرین وداع با خانواده راوی زهرا اکرامی  یک سری که فرزندم مهدی از جبهه آمد به من گفت: مامان این دفعه دیگرامام رضا (ع) شما روز صبح دختر عمه ی شوهرم را طلبیده است این شما واین امام رضا(ع) من این دفعه سرایدار دیدم پرسیدم دختر عمه جان کجا می شوم شما بروید روی؟ گفت: آمدم و رفتم نزد سید محمد به زیارت امام رضا(ع) ما هنوز در حرم امام رضا (ع) بودیم که دیدم آمد ساکش او بگویم تراکتورش را انار جا سازی کر ده بود به ایشان بیاورد و برای ما کار کند بعد گفت: از مهدی چه خبر داری؟ گفتم: مادر دختر عمه جان چرا بیشتر انار برنداشتی دلم گرفته است دیشب یک کبوتر سفید می آمد روی پشت بام خانه نشست. بعد گفت: مهدی کمی مجروح شده است می آیی برویم از او که ببری به جبهه در مشهد بستری است خبری بگیریم دیگر کم کم فهمیدم که شهید شده است در همین حال حاج آقای علیزاده داخل دوید و به دوستانت بدهی گفت:نمی توانم بیشتر ببرم و فاتحه وتا گفت فاتحه دیگر رفت و هنوز یک ماه از رفتنش نگذشته بود که خبر شهادتش را آوردندکمر همگی مان شکست.راوی زهرا اکرامی
* موضوع: ناظر و شاهد بودن شهید برامور
 خبر شهادت راوی زهرا اکرامی  یک روز صبح دخترعمه ی شوهرم را دیدم پرسیدم دخترعمه جان کجا می روی؟ گفت: آمدم و رفتم نزد سید محمد به او بگویم تراکتورش را بیاورد وبرای ما کار کند بعد گفت: از مهدی چه خبر داری؟ گفتم: دختر عمه جان دلم گرفته است دیشب یک کبوترسفید می آمد روی پشت بام خانه نشست . بعد گفت: مهدی کمی مجروح شده است می آیی برویم از او که در مشهد بستری است خبری بگیریم دیگر کم کم فهمیدم که شهید شده است در همین حال حاج آقای علیزاده داخل دوید و گفت:فاتحه وتا گفت فاتحه دیگر کمر همگی مان شکست.   ناظر و شاهد بودن شهید برامور راوی زهرا اکرامی  روزی در خانه نشسته بودم که دیدم فرزندم مهدی آمده است پرسیدم مادر جان شما کجا بودی؟ از کجا می آیی؟ گفت: چیزی نیست آمده ام از شما خبری بگیرم اصلا ً یادم نبود که مهدی [شهید ] شده است.راوی زهرا اکرامی
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19063 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
==رده==
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش