* موضوع: توصيه هاي شهيد
توصيه هاي شهيدبه خاطر دارم یک روز با پدرم در خانه تنها بودیم مادرم نیز به منزل پدرش رفته بودم همان روز پدرم مریض بود ایشان رو به ما کرد وگفت: قدر مادرتان را بدانید ببینید امشب که مادرتان نیست منزل چقدر تاریک و صوت و کور است. راوی مریم ملتانی
مریم ملتانی
* موضوع: محبت و مهرباني
به خاطر دارم یک روز با پدرم در خانه تنها بودیم مادرم نیز به منزل پدرش رفته بودم همان روز پدرم مریض برایم موتوری خرید با اینکه تازه رسیده بود ایشان رو به ما و خیلی هم خسته بود تا نیمه های شب با من بازی کرد وگفت: قدر مادرتان و نحوه ی موتور سواری را بدانید ببینید امشب که مادرتان نیست منزل چقدر تاریک آموزش داد پدرم خیلی خوشحال بود از اینکه من توانسته بودم سوار موتور شوم و صوت و کور استآن را راه ببرم.راوی علیرضا ملتانی
* موضوع: لحظه و نحوه شهادت
محبت محمد در تاریخ 1366/5/28 در منطقه ی تپه ی نا مهر بر اثر اصابت تیر به سینه و مهربانيساق پایش و یک تیر نیز به گلویش به شهادت رسید. این قصه توسط پاسگاه روستای خودمان به دایی شهید خبر دادند، هنگامی که این موضوع را فهمیدم خدا را شکر کردم که بالاخره همسرم به آرزویش رسیده است. راوی طاهره ملتانی
علیرضا ملتانی
* موضوع: وفاي به عهد
محمد به خاطر دارم من قول داده که مرا به مشهد ببرد برای زیارت امام رضا(ع) قبل از اینکه می خواست به جبهه برود یک روز پدرم برایم موتوری خرید به من گفت: حاضر شوید می خواهیم با اینکه تازه رسیده بود و خیلی هم خسته بود تا نیمه های شب با به مشهد برویم گفتم: نمی خواهد ایشان در جوابم گفت: حال که وضعیت مالی و اقتصادی ما کمی خوب شده است وقتش شده که من بازی کرد به قول خود عمل کنم. خلاصه بعد از یک روز با ایشان به مشهد رفتیم حرم مطهر امام رضا(ع) و نحوه ی موتور سواری امام زاده ها را آموزش داد پدرم خیلی خوشحال بود زیارت کردیم و به پارک ها برای تفریح رفتیم و عکس برداشتیم. بعد از اینکه 10 روز به قائن برگشتیم. محمد به من توانسته گفت: من چون به شما قول داده بودم سوار موتور شوم و آن را راه ببرموفای به عهد کردم. این یک خاطره ی به یاد ماندنی بود که از همسرم به یاد دارم.راوی طاهره ملتانی
* موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
لحظه یک شب محمد را در خواب دیدم با یکدیگر احوالپرسی کردیم. من پرسیدم محمد به کجا می روی؟ ایشان گفت: به کلاس های آموزش نظامی گفتم: سر پیری و نحوه شهادتمعرکه گیری او گفت: اینقدر حقوق کفاف ما را نمی کند باید حقوق ما کمی بیشتر شود تا خرج خانواده را تأمین کند، راستی به شما تبریک می گویم. پرسیدم چرا؟ محمد گفت: چون درجه ی بالاتری برای من آمده است به ایشان گفتم: پس باید شیرینی بدهی و از خواب بیدار شدم. بعد از چند روز برای دریافت حقوق به بانک مراجعه کردم دیدم مقداری به حقوق اضافه شده است. آنجا متوجه شدم که شهدا همیشه و همه جا زنده هستند و از همه چیز آگاه می باشند. راوی طاهره ملتانی
طاهره ملتانی
* موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
محمد در تاریخ 1366/5/28 در منطقه ی تپه ی نا مهر بر اثر اصابت تیر به سینه و ساق پایش خاطر دارم مدتی بود مریض احوال بودم و زیاد نمی توانستم به وضع بچه ها رسیدگی کنم. در همین ایام یک تیر نیز شب آقا محمد به گلویش خوابم آمد و گفت: چرا برای بچه ها غذا درست نمی کنی به شهادت رسید. ایشان گفتم: مریض هستم سه مرتبه پیش دکتر رفتم ام ولی هنوز خوب نشده ام بعد از شنیدن این قصه توسط پاسگاه روستای خودمان موضوع آقا محمد شیشه ای شربت به دایی شهید خبر دادند، هنگامی که من داد و گفت: یک قاشق از این موضوع را فهمیدم خدا را شکر کردم که بالاخره همسرم شربت بخور و از آن شربت نوشیدم ایشان به آرزویش رسیده من سفارش کرد جان تو و جان بچه ها و از خوابم بیرون رفت. صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که دیگر مریض نیستم و حالم خوب شده است.راوی طاهره ملتانی
* موضوع: زندگي مشترک
وفاي به عهدخاطر دارم زمانیکه پدرم می خواست به جبهه برود، مادرم ایشان را از زیر آینه و قرآن رد کرد. در آن زمان برادرم خیلی اشک می ریخت مادرم به پدرم گفت: علیرضا را با خود ببر اما ایشان گفت: اگر خودم به شهادت برسم مسئله ای نیست اما علیرضا بسیار کوچک است و شهادت برای او زود است بعد صورت همه را بوسید و خدا حافظی کرد. وقتی پدرم رفت برادر سه ساله ام سرش را به زمین می زد چون پدر را خیلی دوست داشت. راوی مریم ملتانی
طاهره ملتانی
محمد به من قول داده که مرا به مشهد ببرد برای زیارت امام رضا(ع) قبل از اینکه می خواست به جبهه برود یک روز به من گفت: حاضر شوید می خواهیم با هم به مشهد برویم گفتم: نمی خواهد ایشان در جوابم گفت: حال که وضعیت مالی و اقتصادی ما کمی خوب شده است وقتش شده که من به قول خود عمل کنم. خلاصه بعد از یک روز با ایشان به مشهد رفتیم حرم مطهر امام رضا(ع) و امام زاده ها را زیارت کردیم و به پارک ها برای تفریح رفتیم و عکس برداشتیم. بعد از 10 روز به قائن برگشتیم. محمد به من گفت: من چون به شما قول داده بودم وفای به عهد کردم. این یک خاطره ی به یاد ماندنی بود که از همسرم به یاد دارم.
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
طاهره ملتانی
یک شب محمد را در خواب دیدم با یکدیگر احوالپرسی کردیم. من پرسیدم محمد به کجا می روی؟ ایشان گفت: به کلاس های آموزش نظامی گفتم: سر پیری و معرکه گیری او گفت: اینقدر حقوق کفاف ما را نمی کند باید حقوق ما کمی بیشتر شود تا خرج خانواده را تأمین کند، راستی به شما تبریک می گویم. پرسیدم چرا؟ محمد گفت: چون درجه ی بالاتری برای من آمده است به ایشان گفتم: پس باید شیرینی بدهی و از خواب بیدار شدم. بعد از چند روز برای دریافت حقوق به بانک مراجعه کردم دیدم مقداری به حقوق اضافه شده است. آنجا متوجه شدم که شهدا همیشه و همه جا زنده هستند و از همه چیز آگاه می باشند.
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
طاهره ملتانی
به خاطر دارم مدتی بود مریض احوال بودم و زیاد نمی توانستم به وضع بچه ها رسیدگی کنم. در همین ایام یک شب آقا محمد به خوابم آمد و گفت: چرا برای بچه ها غذا درست نمی کنی به ایشان گفتم: مریض هستم سه مرتبه پیش دکتر رفتم ام ولی هنوز خوب نشده ام بعد از شنیدن این موضوع آقا محمد شیشه ای شربت به من داد و گفت: یک قاشق از این شربت بخور و از آن شربت نوشیدم ایشان به من سفارش کرد جان تو و جان بچه ها و از خوابم بیرون رفت. صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که دیگر مریض نیستم و حالم خوب شده است.
زندگي مشترک
مریم ملتانی
به خاطر دارم زمانیکه پدرم می خواست به جبهه برود، مادرم ایشان را از زیر آینه و قرآن رد کرد. در آن زمان برادرم خیلی اشک می ریخت مادرم به پدرم گفت: علیرضا را با خود ببر اما ایشان گفت: اگر خودم به شهادت برسم مسئله ای نیست اما علیرضا بسیار کوچک است و شهادت برای او زود است بعد صورت همه را بوسید و خدا حافظی کرد. وقتی پدرم رفت برادر سه ساله ام سرش را به زمین می زد چون پدر را خیلی دوست داشت.
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19632 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:محمد ملتانی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]
[[رده: شهدای شهرستان جنوبی]]