به یاد دارم روز قبل از خبر دادن شهادت پدرم ، دوستم فاطمه در مدرسه از من پرسید آیا فردا به مدرسه می آیی گفتم بله می آیم چرا این سوال را کردی . گفت : می گویند که فردا می خواهند پدرت را تشیع کنند از سخنان او فهمیدم که درباره پدرم صحبت می کند از این بابت خیلی خوشحال شدم زیرا بسیار منتظر و دلتنگ پدرم بودم و این سخن مانند آبی بود که فرد تشنه ای را می دادند و بسیار برایم شیرین بود از سخن او فقط مفهوم پدر را فهمیدم و کلمه تشیع برایم نا آشنا بود از مدرسه که برگشتم از مادر خواستم این کلمه را برایم معنی کند . اما مادر با شنیدن این سخن بسیار ناراحت و پریشان شد و از من پرسید که چرا این سوال را کردم و من نیز آنچه دوستم فاطمه به من گفته بود برای مادرم تعریف کردم مادرم بسیار نگران شد و بدون اینکه به من حرفی بزند به طرف خانه فاطمه رفت و از مادرش در مورد این موضوع پرسید. ایشان هم از حرف دخترش بسیار عذر خواهی کرد ، فردای آن روز وقتی به مدرسه رفتم بغض گلویم را گرفته بود و اصلا حوصله صحبت کردن با دوستانم را نداشتم حدود نیم ساعت از کلاس گذشته بود که نظم مدرسه درب کلاس را به صدا در آورد و وارد کلاس شد و در حالیکه به من نگاه می کرد با معلمم صحبت کرد . معلم هم مرا صدا زد و گفت : لوازمت را جمع کن مادر بزرگت آمده دنبالت. من بسیار تعجب کردم مادر بزرگ و برادرم منتظر من بودند برادرم لباس مشکی پوشیده بود و چشمانش سرخ شده بود پرسیدم چه شده برادرم گفت : اتفاقی نیفتاده بغضی که ماه ها در گلویم مرا آزار می داد سرباز کرد و شروع به گریه کردم در بین راه رفتن هم گریه می کردم مادر بزرگ برای اینکه مرا دلداری بدهد گفت : پدرت از جبهه آمده اما زخمی شده و در بیمارستان بستری است به خانه که رسیدیم چشمم به عده زیادی افتاد که همه سیاهپوش شده بودند در ان لحظه یکی از آشنایان فهمیدم که پدرم شهید شده است . حدود نیم ساعت بعد همراه خواهر و برادرانم به معراج شهدا رفتیم راهنمایی که در معراج شهدا بود جنازه پدرم را به ما نشان داد پدر بسیار آرام خوابیده بود و بعد از آن همه وقت که منتظر پدر بودم حالا او را در کنارم احساس می کردم . فردای آن روز پدرم را در حرم تشیع کردیم.
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10902سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==رده==