ویرایش‌ها

شهید حمزه مهرابی‌ صالح‌ آبادی‌

۶۰۶ بایت اضافه‌شده، ‏۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۲۱
کد شهید: 6129863 تاریخ تولد : {{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = حمزه مهرابی‌ صالح‌ آبادی‌ |تصویر =|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده: حمزه‌ محل پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد : =[[اسفراین]]نام خانوادگی : مهرابی‌صالح‌ابادی‌ تاریخ |شهادت : = [[1361/04/23]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =[[شهدا]]|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمت‌ها =[[رزمنده‌]]|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ = |فعالیت‌ها = |تحصیلات =|تخصص‌ها = |شغل = |خانواده = نام پدر : غلامحسین‌ مکان شهادت : }}
تحصیلات کد شهید: نامشخص منطقه 6129863 نام : حمزه‌ نام خانوادگی : مهرابی‌صالح‌ابادی‌ محل تولد : اسفراین  تاریخ شهادت : 1361/04/23شغل نام پدر : یگان خدمتی غلامحسین‌  تحصیلات : نامشخص
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ 
گلزار : شهدا
خاطرات
اعتقاد به ولایت
موضوع اعتقاد به ولايت
راوی محبوبه محرابی
متن کامل خاطره
==خاطرات== * موضوع اعتقاد به ولايت شماره 11 شهید حمزه مهرابی نام پدر: غلامحسین مسئولیت: جانشین گردان قبل از شروع انقلاب برادرم حمزه یکسال زودتر به خدمت سربازی رفت و زمان انقلاب در کرمان مشغول خدمت سربازی بود.زمانی که امام دستور فرمودند سربازها از پادگان ها فرار کنند حمزه علی رغم این که در شهر غریبی خدمت می کرد از پادگان فرار می کند و خودش را به محله مخروبه ای می رساند و لباسهایش را عوض می کند و برای اینکه مورد شناسایی مامورین شاه قرار نگیرد مستقیماً به اسفراین نمی آید بلکه با نیسانی به تهران می رود و از تهران با اتوبوس به اسفراین آمده بود. مجدداً زمانی که امام فرمودند: سربازان به خدمت بازگردند با اینکه در اسفراین مشغول کار جوشکاری بود سریع خودش را به کرمان رساند و ادامه خدمت سربازی را به پایان رساند.راوی محبوبه محرابیدقت در بیت المال * موضوع دقت در بيت المالراوی محبوبه مهرابیمتن کامل خاطره
اوایلی که برادرم حمزه در سپاه شروع به کار کرده بود ما برای چند روزی از تهران به اسفراین آمدیم هنگام برگشت به تهران برای رفتن به ترمینال من به برادرم گفتم : بهتر است ما را با موتور به ترمینال ببری ایشان گفت : نه ، صبر کنید من الان می روم و برمی گردم بعد به ترمینال برویم . بعد ایشان با موتور رفت و با ماشین برگشت من گفتم : حمزه پس موتور را چکار کردی ؟ گفت : موتور از اموال بیت المال و سپاه است و من هیچوقت نمی خواهم برای خانواده ام از بیت المال استفاده کنم سپس همه سوار ماشین که
برادرم آورده بود شدیم و به ترمینال رفتیم و بعد از پیاده شدن کرایه اش را به راننده داد .راوی محبوبه مهرابیدستگیری از ضعیفان * موضوع دستگيري از ضعيفان روز سوم شهادت برادرم حمزه در حیاط منزل دیدیم در حیاط منزل چند نفر مستضعف نشسته اند ، اطرافیان فکر می کردند که آنها برای پول یا غذا آمده اند وقتی یکی از اقوام خواست به آنها یک مقدار پول کمک کند آنها قبول نکردند و گفتند : ما برای گرفتن پول یا غذا اینجا نیامده ایم ، ما برای این اینجا هستیم که شهید دینی به گردن ما دارد او بارها به ما کمک های مالی زیادی کرده و الان برای این ناراحتیم که از امروز به بعد چه کسی خواهد بود که به ما سربزند و کمکمان کند . من آنجا متوجه شدم که برادرم پولهای حقوقی اش را در چه راهی خرج می کرده و هرچه ما می گفتیم هیچوقت ابراز نکرد . راوی محبوبه مهرابیمتن کامل خاطره * موضوع فکاهي شوخ طبعي شهید شجیعی از گوجه سبز بدش می آمد .آقای مهرابی یک عدد گوجه سبز را داخل پاکت می کند وبه خط مقدم برای ایشان می فرستد . [[شهید شجیعی]] فکر کرده بود که خبر مهمی پیش آمده که برای او در حین عملیات ، آتش و درگیری نامه فرستاده اند . او پاکت را باز می کند و می بیند داخل آن یک عدد گوجه سبز است ومی فهمد که چه کسی این کار را کرده است برای همین پایین نامه می نویسد مگر که برنگردم . وقتی ایشان به عقب بر می گردد به او اطلاع می دهند که حمزه مهرابی به [[شهادت]] رسیده است . راوی شوکت کسکنی  * موضوع پيش بيني شهادت قبل از اینکه خبر شهادت حمزه را به ما بدهند شب آن روز خواب دیدم که یک اسب سفید آمد و دو نفر سوار بر آن هستند .صبح که بلند شدم مطمئن بودم که حمزه و محمد قنبری شهید شده اند . راوی محبوبه مهرابی  * موضوع شجاعت و شهامت در عملیات [[طریق القدس]] آقای مهرابی [[آرپی جی]] زن بود ایشان و آقای فاخری باهم در زیر آتش گلوله های دشمن رفتند و تعداد زیادی از تانکهای دشمن را منهدم کردند شاید [[تانک]] زدن از نظر ظاهر زیاد مهم به نظر نیاید اما در منطقه و در زیر آتش بار دشمن از بین بردن آنها خیلی سخت است زیرا در تیر رس مستقیم دشمن قرار می گیرند در این درگیری از یکی از تانکها که آقای مهرابی هدف قرار می دهد دو نفر عراقی به بیرون می آیند که یکی از آنها آتش گرفته بود. راوی غلامرضا علی نیا  * موضوع فکاهي شوخ طبعي یک روز همزه همسرم که از سپاه به منزل آمد نواز کاستی را به همراه خود آورده بود ، من گفتم : این چیست ؟ گفت: نواز است بیا برایت بگذارم گوش کن من با خود فکر کردم که باید نواز مذهبی یا نوحه ی آهنگران است که او با اشتیاق مرا دعوت به گوش کردن آن می کند بعد ایشان نوار را در ضبط گذاشت و ضبط را روشن کرد، صدایی می گفت: ""صدایی را که الان می شنوید صدای خروپف [[شهید قاسمی فرد]] است "" و صدای خروپفی بلند شد باز مجدداً صدا گفت: "" صدای خروپف بعدی صدای خروپف [شهید مرادیان]] است "" و باز صدای خروپف بلند شد و این کار همینطور ادامه داشت.من به ایشان گفتم : این دیگر چه نواری است ؟ گفت: اینها همه درخواب بودند که من ومحمد قنبری صدای خروپف هر یک را ضبط کردیم و نام هریک را بردیم. راوی شوکت کسکنی 
روز سوم شهادت برادرم حمزه در حیاط منزل دیدیم در حیاط منزل چند نفر مستضعف نشسته اند ، اطرافیان فکر می کردند که آنها برای پول یا غذا آمده اند وقتی یکی از اقوام خواست به آنها یک مقدار پول کمک کند آنها قبول نکردند * موضوع خواب و گفتند : ما برای گرفتن پول یا غذا اینجا نیامده ایم ، ما برای این اینجا هستیم که شهید دینی به گردن ما دارد او بارها به ما کمک های مالی زیادی کرده و الان برای این ناراحتیم که از امروز به بعد چه کسی خواهد بود که به ما سربزند و کمکمان کند . من آنجا متوجه شدم که برادرم پولهای حقوقی اش را در چه راهی خرج می کرده و هرچه ما می گفتیم هیچوقت ابراز نکرد .فکاهی شوخ طبعیموضوع فکاهي شوخ طبعيراوی شوکت کسکنیمتن کامل خاطرهروياي ديگران درمورد شهيد
شهید شجیعی از گوجه سبز بدش می آمد .آقای مهرابی یک عدد گوجه سبز در ارتباط با نامگذاری فرزندانم برادرم حمزه آنها را داخل پاکت می کند وبه خط مقدم برای ایشان می فرستد انتخاب کرد. [[شهید شجیعی]] فکر کرده بود هنگامی که خبر مهمی پیش آمده فرزندم میثم به دنیا آمد من می خواستم که برای نام او در حین عملیات ، آتش و درگیری نامه فرستاده اند . را میثم بگذارم ولی مادرم گفت:" بهتر است او پاکت را باز می کند هم نام برادرت حمزه بگذاری." شب خواب دیدم که حمزه آمد و می بیند داخل آن یک عدد گوجه سبز ماشین ژیان، یک اسلحه و یک قوطی تیله به من داد، من گفتم: شما که شهید شدی! گفت:" درست است ومی فهمد که چه کسی من شهید شدم اما آمدم از تو سربزنم و این کار هدایا را کرده است برای همین پایین نامه می نویسد مگر که برنگردم . وقتی ایشان به عقب بر می گردد به تو بدهم." گفتم: من در رابطه با اسم فرزندم چه کار کنم؟ گفت:" همانگونه که خودت دوست داری اسم او اطلاع می دهند را بگذار و نمی خواهد حرف بقیه را گوش کنی. یعنی همان میثم بگذار." و من هم اسم فرزندم را میثم گذاشتم. و در مورد فرزندم، مهدی شب در خواب دیدم که یک موری از درب خانه داخل آمد و رفت روی عکس برادرم حمزه مهرابی به قرار گرفت. من در خواب با خودم گفتم: این نور نور [[شهادتحضرت مهدی (عج)]] رسیده است .پیش بینی شهادتموضوع پيش بيني شهادتوقتی بیدار شدم خیلی گریه کردم و فکر کردم که منظور این خواب چیست؟ بعد از یک هفته برادرم حمزه را در خواب دیدم که به من گفت:" این بچه ات پسر است و نام او را مهدی بگذار." راوی محبوبه مهرابیمتن کامل خاطره
قبل از اینکه خبر شهادت حمزه را به ما بدهند شب آن روز خواب دیدم که یک اسب سفید آمد و دو نفر سوار بر آن هستند .صبح که بلند شدم مطمئن بودم که حمزه و محمد قنبری شهید شده اند .
شجاعت و شهامت
موضوع شجاعت و شهامت
راوی غلامرضا علی نیا
متن کامل خاطره
در عملیات [[طریق القدس]] آقای مهرابی [[آرپی جی]] زن بود ایشان و آقای فاخری باهم در زیر آتش گلوله های دشمن رفتند و تعداد زیادی از تانکهای دشمن را منهدم کردند شاید [[تانک]] زدن از نظر ظاهر زیاد مهم * موضوع تقيد به نظر نیاید اما در منطقه و در زیر آتش بار دشمن از بین بردن آنها خیلی سخت است زیرا در تیر رس مستقیم دشمن قرار می گیرند در این درگیری از یکی از تانکها که آقای مهرابی هدف قرار می دهد دو نفر عراقی به بیرون می آیند که یکی از آنها آتش گرفته بود.فکاهی شوخ طبعیموضوع فکاهي شوخ طبعيراوی شوکت کسکنیمتن کامل خاطرهمسائل شرعي
یک روز همزه هنگام ازدواج من چون خانواده همسرم آدمهای متدین، مذهبی و خوبی بودند برادرم حمزه گفت:" من برای ازدواج تو هرکاری که از سپاه به منزل آمد نواز کاستی دستم برآید انجام می دهم" و حتی قندهای عروسی ما را برادرم شکست. شب بردن من به همراه خود خانه همسرم، برادرش عکاسی آورده بود ، من گفتم : این چیست ؟ گفت: نواز است بیا برایت بگذارم گوش کن من تا از ما عکس بگیرد برادرم فوراً چادری بر سرم انداخت و نگذاشت حتی زنان هم با خود فکر کردم که باید نواز مذهبی یا نوحه ی آهنگران است که او با اشتیاق مرا دعوت به گوش کردن آن می کند بعد ایشان نوار را در ضبط گذاشت ما عکس بگیرند. و ضبط را روشن کرد، صدایی می گفت: ""صدایی را که الان به خانه خودش برود و هرچه می شنوید صدای خروپف [[شهید قاسمی فرد]] است "خواهد با همسرش عکس بگیرد." و صدای خروپفی بلند شد باز مجدداً صدا به همین خاطر بین حمزه و برادر همسرم اختلاف پیش آمد، و برادرهمسرم به حمزه اعتراض کرد و گفت: "چرا نگذاشتی عکاس داخل بیاید؟" صدای خروپف بعدی صدای خروپف [شهید مرادیان]] است "برادرم گفت:" من دوست ندارم غریبه بیاید و باز صدای خروپف بلند شد و این کار همینطور ادامه داشتاز ناموس من عکس بگیرد."لذا هنگامی هم که همسرم ماشین برای بردن من آورد تا من را به ایشان گفتم : این دیگر چه نواری است ؟ خانه مان ببرد. برادم گفت: اینها همه درخواب بودند که " من ومحمد قنبری صدای خروپف هر یک را ضبط کردیم دوست ندارم که خواهرم در ماشین بنشیند و نام هریک را بردیمماشینهای دیگر بوق بوق کنان به دنبالش راه بیافتند خانه اورانزدیک منزل خودمان گرفتیم که این برنامه ها نباشد.خواب و رویای دیگران درمورد شهیدموضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی محبوبه مهرابیمتن کامل خاطره
در ارتباط با نامگذاری فرزندانم برادرم حمزه آنها را انتخاب کرد. هنگامی که فرزندم میثم به دنیا آمد من می خواستم که نام او را میثم بگذارم ولی مادرم گفت:" بهتر است او را هم نام برادرت حمزه بگذاری." شب خواب دیدم که حمزه آمد و یک ماشین ژیان، یک اسلحه و یک قوطی تیله به من داد، من گفتم: شما که شهید شدی! گفت:" درست است که من شهید شدم اما آمدم از تو سربزنم و این هدایا را به تو بدهم." گفتم: من در رابطه با اسم فرزندم چه کار کنم؟ گفت:" همانگونه که خودت دوست داری اسم او را بگذار و نمی خواهد حرف بقیه را گوش کنی. یعنی همان میثم بگذار." و من هم اسم فرزندم را میثم گذاشتم. و در مورد فرزندم، مهدی شب در خواب دیدم که یک موری از درب خانه داخل آمد و رفت روی عکس برادرم حمزه قرار گرفت. من در خواب با خودم گفتم: این نور نور [[حضرت مهدی (عج)]] است. وقتی بیدار شدم خیلی گریه کردم و فکر کردم که منظور این خواب چیست؟ بعد از یک هفته برادرم حمزه را در خواب دیدم که به من گفت:" این بچه ات پسر است و نام او را مهدی بگذار."
تقید به مسائل شرعی
موضوع تقيد به مسائل شرعي
راوی محبوبه مهرابی
متن کامل خاطره
هنگام ازدواج من چون خانواده همسرم آدمهای متدین، مذهبی و خوبی بودند برادرم حمزه گفت:" من برای ازدواج تو هرکاری که از دستم برآید انجام می دهم" و حتی قندهای عروسی ما را برادرم شکست. شب بردن من به خانه همسرم، برادرش عکاسی آورده بود تا از ما عکس بگیرد برادرم فوراً چادری بر سرم انداخت و نگذاشت حتی زنان هم با ما عکس بگیرند. و گفت:" به خانه خودش برود و هرچه می خواهد با همسرش عکس بگیرد." و به همین خاطر بین حمزه و برادر همسرم اختلاف پیش آمد، و برادرهمسرم به حمزه اعتراض کرد و گفت:" چرا نگذاشتی عکاس داخل بیاید؟" برادرم گفت:" من دوست ندارم غریبه بیاید و از ناموس من عکس بگیرد."لذا هنگامی هم که همسرم ماشین برای بردن من آورد تا من را به خانه مان ببرد. برادم گفت:" من دوست ندارم که خواهرم در ماشین بنشیند و ماشینهای دیگر بوق بوق کنان به دنبالش راه بیافتند خانه اورانزدیک منزل خودمان گرفتیم که این برنامه ها نباشد.خبر شهادت* موضوع خبر شهادتراوی حسن کسکنیمتن کامل خاطره
آقا? آقای مهرابی با [[شهید محمد قنبری]] فامیل بودند و با هم وارد سپاه شده بودند. سری آخر که با هم می خواستند به جبهه بروند آقای قنبری به کردستان اعزام شد و آقای مهرابی به منطقه جنوب رفت. بعد از حرکت آن دو به جبهه حدود 25 الی 30 روز بعد خبر شهادت آقای مهرابی را شنیدم اما به خواهرم که همسر ایشان بود چیزی نگفتم، زیرا خواهرم در تهران بود تا اینکه شهید قنبری را هم از تهران به اسفراین آوردند بعد شهادت هر دو را اعلام کردند و بعد هر دو را با هم تشییع جنازه کردیم که کم گفتم: شهادت این دو شهید بزرگوار مانند شهادت [[شهید رجائی]] و [[باهنر]] است که هر دو با هم بودند و هر دو هم با هم به شهادت رسیده و با هم نیز تشییع شدند.راوی حسن کسکنی<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19864 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش