یادم می آید مهدی محصل بودند که یک مرتبه هوای استخدام ارتش به سرش زد هرچه ما گفتم گفتیم اگر توی ارتش استخدام شود باید همیشه جبهه بروی کار سختی است دیدیم فایده ای ندارد و می گوید نه من قصدم خدمت است هر چه ایشان را می ترساندیم فایده دو نداشت می گفت وظیفه است که برویم دفاع کنیم و دشمن را از میهن بیرون کنیم
خاطره ای را مهدی لطفی این گونه تعریف می کرد در یکی از عملیاتها تعدادی اسیر گرفته بودیم و آنها را آوردیم جهت تحویل به مقرمان با این که می دانستیم در آن طرف با اسرای ما بد عمل می کنند ولی ما در پشت خط از آنها پذیرایی می کردیم خود عراقی ها را های اسیر از نوع برخورد ما متعجب شده بودند