هیچ وقت آخرین دیدارمان را از یاد نمی برم. آن روز کنار مادرم نشست و گفت: مادر! این بار که من به جبهه رفتم و افتخار شهادت را پیدا کردم و دیگر برنگشتم صبر را از حضرت زینب (سلام الله علیها) پیشه بگیرید و ناله و زاری نکنید که دشمن به ناله و زاری تو شادمان شود. مادرم ناراحت شد و گفت: پسرم خدا نکند این چه حرفی است که می زنی؟ تو راضی هستی من ناراحت شوم؟
محمود پیشانی مادرم را بوسید و گفت: مادر! این بهترین چیزی است که از تو می خواهم كه برای رسیدن به آن برایم دعا کنی و شهادت که ناراحتی ندارد، خوشحالی دارد که من این افتخار را داشته باشم.
محمود خداحافظی کرد و انگار می دانست که دیگر بر نمی گردد. مادرم او را از زیر قرآن رد کرد آب و برگ سبز پشت سرش ریخت.<ref>سایت نوید شاهد</ref>
==پانویس== منبع:سایت نویدشاهد<references />