==زندگی نامه==
==وصیت نامه==
اقل حسن شهابي، پس از شهادت بوحدانيت خدا و پيامبري حضرت محمد ابن عبدالله (ص) و اوصياء بحق حضرت علي و يازده فرزندانش عليهم السلام و قبول و ايمان به تمامي احکامي که خداوند بوسيله رسول اکرم(ص) براي هدايت انسانها فرستاده از جمله معاد و معراج رسول اکرم(ص) و باقي احکام قران کريم، چون از خداوند اميد رضا و رضوان دارم وعده الهي در هر مورد که يکي هم موت است، حتمي است و طلب و خواست حقير هم بهترين مرگها است اگر چه گناهان من انقدر بار مرا سنگين کرده که نمي توانم حتي اين تمنا ها را بکنم و جرات از من سلب شده و خودم را در لجنزار گناه غريق مي بينم. اما چون رحمت الهي را نيز انقدر وسيع ميدانم و اين را مشاهده کرده ام که در عين حالي که گناهان مرا به پرتگاه کشانده باز او دست رحمتش مرا دربر گرفت و دوباره مرا به جبهه فرستاد و جهاد را نصيبم گردانيد. پس جاي هيچگونه ترديدي نيست که مرا نيز با ان همه رحمت وا سعه اش در جوار و رضاي خويش بپذيرد، لذا براي انکه لااقل اگر ؟رم را ؟بت خدا و اسلام و مسلمين بوده ام شايد، پيام خونم اثري ببخشد و لااقل مرا از خجلت بدر اورد و قلبي را متغير سازد و بدين جهت هم هست که دست به قلم بردم و اين کلمات را هر چند که باز مي ترسم در ان معدوديتي وجود نداشته باشد، مينويسم، ولي برادر و خواهري که اين را مطالعه ميکني اگر اين کلمات ترا صفايي نمي بخش توصيه مي کنم که شهدا را فراموش نکني. انها را مي گويم که اکنون در جوار رحمت حق و در خان نعمت وافر ه اش به رضوان رسيده و انها را خوف و حزني نيست. انهايي که شهيد شدند هر يک پيامي داشتند، من نکته هايي از پيام ان شهيدان شاهد را براي شما تکرار ميکنم تا تذکري براي تو خواهر و برادر باشد و من نيز سهم خود شهدا را فراموش نکرده باشم. يک شهيد که شاهد شهادتش بوديم در اخرين لحظات حيات گريه شوق ميکرد، تکبير مي گفت، نوايش اين بود: " ملت، امام را تنها نگذاريد، بخدا قسم اگر امام را تنها بگذاريد همانند ان است که حسين(ع) را تنها گذاشته ايد. " يکي ديگر شهيد محراب (اتي الله دست غيب) سخنش تقوي چشم، تقواي زبان، و تقواي قلب بود، مبارزه با نفس کنيد. يکي ديگر که در اين کشور مظلوم واقع شد (مراد شهيد مظلوم بهشتي است) نواي را شنيديد: " مرگ بر امريکا، مرگ بر سازش کار، اگر بهشت را ميخواهيد به بها بخريد نه به بهانه. " اينک حقير گنهکاري که خداوند او را رد نکرده سخني با شما دارد. درست چندين سال قبل روزي در تنهايي نشسته بودم غصه ميخوردم که خدايا حسين را چطور مظلومان شهيد کردند ايام ما پيرو او نيستيم راستي کي حکومتي درست ميشود که در ان علما که خدمتگزاران به دين مبين هستند محترم شمرده شوند، مسلمانان بخاطر اسلام شان عزيز شوند، قران در اين کشور باشد، سخن پيغمبر(ص) محترم شمرده شود، حق باشد اين باطل ها از کشور بروند. در رويايي بودم چيزي نگذشت بفکر افتادم کي ميايد جبهه اي باشد که دفاع از حق کند، ان وقت من هم ميتوانم در ان شرکت کنم. اقلا دين بزرگ دفاع از دين را از گردن خود ساقط کنم، شايد حريم حسين عليه السلام را بتوانم پاسداري کنم و تلافي خونبهاي کربلا را بکنم. همينکه انقلاب شد، چشمم باز شد بايد ان فکري افتادم که در آرزويش بودم. از شوق و هيجاني که داشتم نمي توانم تعريف کنم، خدا شاهد است که مطلبي از اين کلمات دروغ نيست. در فکر بودم که کي اخرين آرزويم نصيبم ميشود که همانند حسين(ع) در جبهه جنگ از اسلام و از راه ان حضرت تبعيت کنم اخر حکومتي را که من ارزو داشتم بو جود امد و در اين حکومت ديگر ظلم، حق کشي نيست، ظالم بزرگ و مظلوم خوار نيست، ملاک اصل و نژاد و پوست و رنگ نيست، تقوي است، بله در کشور ما امروز ملاک برتري عمل تقوي است.