ویرایش‌ها

شهید بهمن پارسا

۴۳ بایت اضافه‌شده، ‏۱۷ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۰۱
• روزی فرزند شهیدم برادرش پرویز را به پادگان آموزشی مشهد برای آموزش و اعزام به جبهه برده بود که با اعتراض من روبرو شد من به او گفتم : چرا برادرت را بردی ؟ او کوچک است . شهید مرا به مشهد برد و جلوی درب پادگان آموزشی دست فرزند کوچکم را گرفت و به من داد وگفت : بیا این هم بچه ات اورا ببر و من با دیدن این وضع منقلب شدم و از تحویل گرفتن او منصرف شدم و تنها به شیروان برگشتم . فرزندم نیز بعد از آموزش عازم جبهه شد و بعداً پاسدار شد و اکنون در تیپ 2 جواد الائمه در بجنورد خدمت می کند .
• یک سال که برای درو در مرز شوروی رفته بودم ناگاه مشاهده کردیم سربازان شوروی مسلح وارد خاک ما شده اند و من به بهمن گفتم: تو همین جا بمان می روم ببینم چه خبر است بهمن کوچک بود اما زرنگ. گفت: پدر آنها اسلحه دارند خطرناک است من گفتم اشکال ندارد آنها به خاک ما تجاوز کرده اند تو بمان من می روم خبر بگیرم من جلو رفتم و آنها حدود 20 تیر در اطراف من شلیک کردند تا فرار کنم اما این کار را نکردم قصد آنها این بود که در آمد مردم را ببرند اما با مقاومت من که شهید نیز ناظر صحنه بود سربازهای شوروی به مرز خود بازگشتند و مردم از این که شهید با کوچکی من شاهد صحنه بوده و فرار نکرده او را تحسین می کردند.
• در دوران جنگ جلسه ای در مسجد صاحب الزمان برای بسیجی ها برگزار شده بود که در آن محفل بستنی توزیع شد و شهید پارسا از تریبون اعلام کرد که هر کس بستنی خورده باید به جبهه اعزام شود. چون فردی مخلص بود و از ته قلب این حرف را زد، باعث گردید که تحولی در افراد به وجود آید و چند روز بعد بیش از صد نفر عازم منطقه جنگی شدند.منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=46454645منبع سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>
مدیر
۱٬۸۴۲
ویرایش