ویرایش‌ها

شهید محمود پور رحمانی جاغرق

۲۳ بایت حذف‌شده، ‏۱۲ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۳۲
یادم هست مادرم به تهران رفته بود و من برای خانواده غذا درست می کردم یک روز غذا را بقدری تند درست کردم که اصلا خورده نمی شد وقتی که پدرم به خانه آمد چند تا از فامیلهایمان را همراه خود به خانه آورد و مادربزرگم در خانه بود وقتی برایشان غذا آوردم و شروع به خوردن کردند همگی دست از غذا کشیدند چون غذا خیلی تند بود. ولی پدرم تمام غذایش را خورد و گفت: این بهترین غذایی بوده است که تا حالا خوردم چون دست پخت دخترم است و زحمت آن را کشیده است خیلی غذای خوشمزه ای است.
دو سه هفته بود که سر مزار پدرم نرفته بودم یک شب خواب دیدم پدرم به دیدن من آمد و اصلا به من محل نمی داد و اعتنایی نمی کرد هر چه به ایشان گفتم صبر کن می خواهم با شما صحبت کنم . ولی ایشان رفت وقتی که از خواب بیدار شدم صبح زود به سر مزار پدرم رفتم و شب که خوابیدم در خواب دیدم پدرم آمد و مرا بغل کرد ومرا بوسید وگفت مواظب بردار وخواهرت باش و گریه نکن.
یک شب خواب دیدم . پدرم آمده و دارد خانه مان را جارو می کند وقتی رفتم جارو را از دستش بگیرم گفت : شما حال خوشی نداری من خودم جارو می کنم و وقتی که جارو کردنش تمام شد دیدم یک شلوار داد به من گفت : آن شلواری که برای فرزندت گرفتی مناسب او نیست بیا این شلوار را بگیر ، و از خواب بیدار شدم.منبع سایت یاران رضاHYPERLINK "<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4927" http:سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references /yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4927>
۲٬۱۷۷
ویرایش