• از خاطراتی که جاسم برایم تعریف کرد در مورد عملیات چزابه بود . او می گفت : هفت شبانه روز جنگیده بودند . در این مدت حتی پوتین های خود را درنیاوره بودند (حتی برای نماز) و می گفت : بعد از عملیات در کنار سکویی تکیه داده بودم که تیری از کنار شانه چپم گذشت ، سرم را به طرف راست خم کردم و در این هنگام تیری از سمت راست آمد. سرم را به طرف چپ خم کردم و می گفت : وقتی خدا نخواهد هیچ اتفاقی نمی افتد و آن تیرها در آن موقع هیچ ضربه ایس به او وارد نکردند.
• تنها خاطره ای که از برادر شهید جاسم به یاد دارم این است که ایشان با اینکه کودکی بیش نبودند اما به مسئله ی رعایت حجاب تقید داشتند . تقریباً 6 الی 7 سال بیشتر سن نداشتند و چون من از ایشان یک سال بزرگتر بودم . یک روز من بدون اینکه روسری سرم کنم با دوستانم به کوچه رفته و بازی می کردم که ناگهان برادرم از راه رسید و دید که من روسری ندارم . گفت : سریع برو روسری بپوش بعد بیا بازی کن . من به دلیل روحیه ی بچگی که داشتم گفتم : نمی روم دارم بازی می کنم و حرف او را گوش نکردم . دیدم ایشان رفته و لباس خود را پر از سنگ نموده و سنگ ها را به طرف من پرتاب می کند و می گوید : یا برو روسری سرت کن یا اینکه همه این سنگ ها را به تو می زنم و من از ترس سنگ ها رفتم و روسری را به سر کردم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4850منبع سایت یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:4850.jpg
</gallery>
==پانویس==
<references/>