ویرایش‌ها

شهید شاپور برزگر

۱٬۷۴۹ بایت حذف‌شده، ‏۳۱ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۱۲
/* زندگینامه */
rId5
==زندگینامه==شاپوربرزگرذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شاپور برزگر در 22 آبان ماه 1336 از مادرى به نام سريه، در خانواده‏اى نسبتاً مرفه و مذهبى در شهرستان اردبيل به دنيا آمد. پدرش (اسكندر) به همراه برادران خود در خانه‏اى كه از پدر به ارث برده بودند زندگى مى‏كردند. شهيد در كودكى نسبت به ديگر همسالان خود قد بلندتر بود و هيكل درشتى داشت از اين‏رو رهبرى ساير بچه‏ها و همبازيهايش را به دست مى‏گرفت و به هنگام بازى همه را تحت نظارت خود در مى‏آورد.
در سال 1343 به دبستان شمس حكيمى (ابوذر فعلى) رفت. در سال 1348 مقطع راهنمايى را گذراند و در سال 1352 راهى دبيرستان شريعتى اردبيل شد. در طول مدت تحصيل از كمك به پدر در دامدارى غفلت نمى‏ورزيد و حتى گاهى در كارهاى خانه به مادرش كمك مى‏كرد. علاوه براين هنگامى كه دانش‏آموز دبيرستان بود در حرفه آهنگرى و پنجره‏سازى مشغول به كار شد.
در سالهاى نوجوانى، به كشتى علاقه‏مند شد و همسرش گفته بود:اگر به صورت نيمه حرفه‏اى خاطر اسلام نبود هيچ وقت از كنارت دور نمي شدم . اگر در اين ورزش را ادامه داد و چندين بار موفق راه به كسب رتبه در اين رشته گرديدعزت خون ندهم دشمن به ذلت از ما خون مي گيرد.
پس از پايان تحصيل و كسب مدرك ديپلم،براى مدت كوتاهى در تهران به‏كار مشغول شد اما به اردبيل بازگشت و در كارگاه آهنگرى كه پدر برايش داير كرده بود به كار پرداخت.در همين زمان به قيد قرعه از خدمت سربازى معاف شد.
با شروع انقلاب و تظاهرات مردم عليه رژيم پهلوى، به صف تظاهركنندگان پيوست و در مواقع ضرورى در ساختن كوكتل مولوتوف، پخش اعلاميه، شعارنويسى روى ديوار و... بسيار فعال بود. تا آنجا كه به اتفاق چند تن از دوستانش پس از شناسايى منزل يك ساواكى، شبانه ماشين فرد ساواكى را به آتش كشيدند. فرداى آن روز شاپور دستگير و در كلانترى اردبيل مورد ضرب و شتم مأموران قرار گرفت و به زندان انتقال يافت. اما پس از آزادى از زندان همراه مردم در تظاهرات شركت مى‏جست و به فعاليتهاى خود ادامه داد. حتى چندين بار تحت تعقيب قرار گرفت اما نتوانستند او را دستگير نمايند.
در هنگام ورود حضرت امام خمينى قدس سره به تهران، جزء استقبال كنندگان بود. با پيروزى انقلاب اسلامى، در بنياد مسكن اردبيل به عنوان مسئول تحقيق مشغول به كار شد. مدتى بعد ضرورتاً به چوب‏برى چوكا در نزديكى هشت‏پر طوالش گيلان رفت و در حفظ جنگل و رسيدگى به دهات سعى بسيار كرد. سپس با سمت فرمانده گروه حفاظت از كارخانه كاغذسازى چوكا در برقرارى نظم، نقش فعالى ايفا كرد و چندى بعد به اردبيل بازگشت و پس از گذراندن دوره‏هاى آموزش نظامى به عضويت سپاه پاسداران درآمد. او در تشكيل بسيج شهرستان اردبيل از فعالان اين نهاد بود و در آموزش بسيجيان اهتمام مى‏ورزيد.
در همين دوره بود كه با خانم رويا احمديان، آشنا شد. خانم احمديان درباره نحوه آشنايى خود با شاپور برزگر مى‏گويد:
«من در بسيج خواهران كه آن موقع تشكيلات گسترده‏اى نداشت با برادرزاده ايشان آشنا شدم و از اين طريق به خانواده برزگر معرفى شدم. روزى كه به خواستگارى آمدند تمام صحبتهاى شاپور حال و هوايى الهى داشت. از من خواستند كه در زندگى جديد حضرت زهرا عليها السلام را الگوى خود قرار دهم و باهم به قرآن قسم خورديم تا نسبت به هم وفادار باشيم. مراسم عروسى بسيار ساده و بدون هيچگونه تجملى برگزار شد.»
«پيش از آنكه آشنايى ما به ازدواج بيانجامد در نامه‏اى به من نوشته بود:"اى كاش زمينه مساعد بود با هم به جبهه حق عليه باطل مى‏رفتيم و در كنار جوانان مسلمان جشن عروسى را برپا مى‏كرديم. "حدود 2 سال اول زندگى را در خانه پدرى‏شان زندگى كرديم تا توانست خانه مستقلى بسازد. در مسايل سياسى بسيار حساس بود. روزى كتابى برايم آورد و گفت: "چون وقت ندارم اين كتاب را بخوان و خلاصه كن تا من خلاصه آن را بخوانم." گفتم بگذار براى وقت ديگر. گفت: "همانطورى كه در مقابل دشمنان از نظر نظامى آماده هستيم بايد در مقابل منافقين هم كه در سطح شهر هستند از لحاظ عقيدتى نيز بايستيم و مقابله كنيم."»تولد[ویرایش]
شاپور در جريان مقابله با منافقين فعاليت بسيار داشت ۲۲ آبان ماه ۱۳۳۶ در خانواده اي نسبتا مرفه و گاه شبها تا صبح مذهبي در سطح شهر گشت مى‏زد شهرستان «اردبيل» به دنبا آمد . در كودكي نسبت به ديگر همسالان خود قد بلند تر بود و اعلاميه آنها هيكل بزرگي هم داشت از اين رو رهبري ساير بچه ها و همبازي هايش را جمع‏آورى مى‏كردبه دست مي گرفت و به هنگام بازي همه را تحت نظارت خود در مي آورد.
با شروع جنگ تحميلى و پيشروى دشمن به سوى آبادان و خرمشهر، راهى جبهه شد و به اتفاق دوستانش به دفاع از آبادان پرداخت و در طى يك عمليات محدود مجروح شد. او پس از بهبودى، در سپاه پاسداران اردبيل در سمت معاون فرماندهى مشغول خدمت شد و بعد از مدتى، مسئوليت واحد آموزش را بر عهده گرفت.
در تاريخ 11/2/1361 - چند روز قبل از شروع عمليات فتح‏المبين - به جبهه اعزام شد و در منطقه حسينيه - بين اهواز و خرمشهر - توان فرماندهى و شجاعت خود را نشان داد. در اين عمليات همراه نفرات گروهان شهيد باهنر - كه فرماندهى آن را به عهده داشت - با پاتك دشمن به مقابله برخاست و دشمن را به عقب‏نشينى وادار كرد. استعداد نيروهاى دشمن در اين پاتك سه تيپ بود. مدتى بعد به جبهه رود نيسان و از آنجا به خرمشهر (شلمچه) رفت. شاپور در اولين مرحله از عمليات بيت‏المقدس به همراه دوست و يار صميمى خود جعفر جهازى نيز شركت داشت. در اين عمليات، جعفر به شهادت رسيد و او از ناحيه كتف مجروح شد و پس از مداوا و ارائه گزارش عمليات به شلمچه رفت و در ضمن يك نبرد سخت به اتفاق چند نفر از همرزمانش موفق شد جنازه شهيد جعفر جهازى را به عقب بياورد. در عمليات آزاد سازى خرمشهر1 مشهر، 26 شركت داشت. پس از خاتمه عمليات، شاپور به اردبيل بازگشت. اما در اردبيل به علت اينكه زنده برگشته است هدف اتهام برخى از بستگان شهدا قرار گرفت. حاج اژدر محمدى‏دوست در اين باره مى‏گويد:تحصیلات[ویرایش]
«روزى در حياط پادگان سپاه اردبيل‏1پادگان پادگان سپاه اردبيل، 26، پدر يكى از شهدا كه جنازه فرزندش سال ۱۳۴۳ به دبستان «شمس حكيمي» ( ابوذر فعلي )‌رفت . در منطقه عملياتى بر جاى مانده بود او سال ۱۳۴۸ مقطع راهنمايي را شديداً مورد عتاب گذراند و سرزنش قرار داد و شاپور فقط لبخند مى‏زددر سال ۱۳۵۲ راهي دبيرستان« شريعتي» شد . در طول مدت تحصيل از كمك به پدر شهيد پادگان را ترك كرد در دامداري غفلت نمي ورزيد و شاپور خلوتى پيدا در كارهاي خانه به مادرش كمك مي كرد و زانوها را . علاوه بر اين هنگامي كه دانش آموز دبيرستان بود در بغل گرفت حرفة آهنگري و هق هق گريستپنجره سازي مشغول به كار شد . پرسيدم چرا توضيح ندادى؟ چرا در برابر تهمتها خاموش ماندى؟ گفت: "عزيزش سالهاي نو جواني ، به كشتي علاقه مند شد و به صورت نيمه حرفه اي اين ورزش را ادامه داد و چندين بار موفق به كسب رتبه در اين رشته گرديد.پس از دست داده پايان تحصيل و كسب مدرك ديپلم ، براي مدت كوتاهي در«تهران» به كار مشغول شد امادوباره به «اردبيل» بازگشت و در كارگاه آهنگري كه عزيز من نيز بود، چنان كه حتى ذره غبارى از جامه فرزند پدرش برايش داير كرده بود به دستش نرسيده است، بگذار سيلاب سرشك پاك او دامنم را بگيرد كار پرداخت و شايد در روز قيامت همين پدر، شفيع من باشدزمان به قيد قرعه از خدمت سربازي معاف شد .
بعد از عمليات بيت‏ المقدس به خاطر شهادت عده‏ اى از دوستانش بسيار متأثر بود و مدام ياد آنها را مرور مى‏ كرد و به زبان مى ‏آورد. او براى خود در خانه اتاقى كوچك ساخته و اسم آن را حجله‏گاه شهدا گذاشته بود و تصاوير شهدا را بر ديوار آن نصب كرده و در آنجا با خود خلوت مى‏كرد و به عبادت مى‏پرداخت. اين حوادث زمينه تحولى درونى را براى او فراهم كرد و در تاريخ 11/8/1361 دوباره عازم جبهه گرديد و در سمت مسئول آموزش لشكر 31 عاشورا به كار مشغول شد؛ اما به دليل بروز تأخير در عمليات به اردبيل بازگشت. در عمليات والفجر مقدماتى - بهمن سال 1361- مسئول آموزش نظامى تيپ 9 بود. در عمليات والفجر 1، فرماندهى گردان حبيب‏بن مظاهر1 يب‏بن مظاهر، 26 را به عهده داشت. پس از اين عمليات به فرماندهى پادگان آموزشى شهيد پيرزاده اردبيل منصوب شد. در تاريخ 14/2/1362 در اثر انفجار نارنجك در پادگان آموزشى دست راستش از مچ قطع شد. بعد از ترخيص از بيمارستان شهيد مصطفى خمينى تبريز به مدت سه ماه مسئوليت واحد آموزش نظامى منطقه پنج كشورى را عهده‏دار بود.
شاپور ابتدا صاحب دخترى به نام عذرا شد و محمد بعد از او به دنيا آمد. رابطه پدر با دختر عاطفى بود، در همين حال، نمى‏خواست كه فرزندانش دلبسته حضور او باشند، به اين دليل به همسرش مى‏گفت: «بعد از شهادتم سعى كن جاى خالى مرا پر كنى و نگذارى فرزندانم نبود پدر را احساس كنند.»مبارزات انقلاب[ویرایش]
شاپور علاقه‏ اى با شروع ا نقلاب و تظاهرات مردم عليه رژيم پهلوي ، به گردآورى مال صفوف مبارزان پيوست و منان نداشت در مواقع ضروري در ساختن كوكتل مولوتوف ، پخش اعلاميه ، شعار نويسي روي ديوار و حتى از دزد فقيرى ... بسيار فعال بود . تا آنجا كه به خانه اتفاق چند تن از دوستانش پس از شناسايي منزل يك از ماموران ساواک،شبانه ماشين او وارد شده بود گذشت نمود و مال خود را به آتش كشيدند.فرداي آن روز« شاپور» دستگير و در كلانتري «اردبيل» مورد ضرب و شتم مأموران قرار گرفت و به زندان انتقال يافت . اما پس از آزادي از زندان همراه مردم در تظاهرات شركت مي جست و به فعاليت هاي خود ادامه داد.حتي چندين بار تحت تعقيب قرار گرفت اما نتوانستند او طلب نكردرا دستگير نمايند.
او براى تمام رزمندگان احترامى خاص قايل بود و اگر كارى را به فردى واگذار مى‏كرد نسبت به او اطمينان داشت. به رزمندگان توصيه مى‏كرد: «انسان بايد اول خودش را اصلاح كند و سپس به اصلاح ديگران بپردازد. در كارهايتان دقت كنيد تا در آخرت از شهدا شرمنده نشويد.» در بحرانها و مشكلات مختلف، پيوسته به ياد خداوند بود و در هنگام عصبانيت از گرفتن تصميم جدى صرف‏نظر مى‏كرد.
در يكى از سخنرانى‏هايش براى بسيجيان گفته بود:فرمانده گروه حفاظت[ویرایش]
«بايد قدر نعمتهايى را كه خدا در هنگام ورود حضرت امام ( قدس ) به ما داده است بدانيم«تهران» ، جزء استقبال كنندگان بود .با پيروزي انقلاب اسلامي ، در بنياد مسكن« اردبيل» به عنوان مسئول تحقيق مشغول به كار شد .. وقتى من سالم بودم مدتي بعد ضرورتابه چوب بري چوكا در نزديكي« هشت پر»درمنطقه ی« طوالش»در استان« گيلان» رفت و دستم را نارنجك نبرده بود مى‏توانستم دقيق‏تر تيراندازى كنم در حفظ جنگل و هر كارى مى‏خواهم انجام بدهم. اما بعد از آن حادثه حتى نمى‏توانم كمپوتى را رسيدگي به راحتى باز كنمدهات سعي بسيار كرد . هر لحظه‏اى كه اينجا نشسته‏ايد ميلياردها نعمت خداوند هست كه ما مقدارى سپس با سمت فرمانده گروه حفاظت از آنها را مى‏بينيم. خدا شاهد است آن لحظه‏اى كه دستم را نارنجك برد شب و روز، كارخانه كاغذ سازي چوكا در عبادتم مى‏گفتم كه الهى اين آزمايش تو است و من از آزمايشت فقط به خودت پناه مى‏برمبرقراري نظم ، نقش فعالي ايفا كرد .»
عسكر كريميان يكى از همرزمان او مى‏گويد:
«شاپور، عيد سال 1362 در جبهه همه را دعوت كرد تا روز عيد و سال تحويل روزه بگيريم و با امساك از غذا اراده خود را در كوران آزمايش و هواهاى نفس بيازماييم.»ورودبه سپاه[ویرایش]
يكى چندي بعد به« اردبيل» باز گشت و پس از دوستان گذراندن دوره هاي آموزش نظامي وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد . او پورمحمدى - مى‏گويد:در تشكيل بسيج شهرستان «اردبيل» از فعالان اين نهاد بود و درآموزش بسيجيان اهتمام مي ورزيد.
«در كنار رودخانه نيسان، برزگر ما را براى اجراى عمليات آماده مى‏كرد. مقرر كرده بود كه روى آن رودخانه وحشى سيم بوكسل نصب كنيم. بسيجيان از انجام چنين كارى دست كشيدند چون جريان آب رودخانه بسيار شديد بود. برزگر پس از يك ساعت خود به آب زد و به آن سوى رودخانه رفت. در اين هنگام متوجه شد چند تن از بسيجيان در آب افتاده‏اند، خود را به آب انداخت و جان آنها را نجات داد.»
او به همسر خود گفته بود: «اگر به خاطر اسلام نبود هيچ وقت از كنارت دور نمى‏شدم. اگر در اين راه به عزت خون ندهم دشمن به ذلت از ما خون مى‏گيرد. تو از من راضى باش و دعا كن.»ازدواج[ویرایش]
شاپور به تاريخ 29/7/62 در منطقه پنجوين در عمليات والفجر 4 شركت كردهمين دوره بود كه با خانم «رويا احمديان» ، آشنا شد . او در باره نحوه آشنايي خود با شاپور برزگر مي گويد :«آشنا شدم و از اين عمليات، هماهنگ ‏كننده محورهاى عملياتى بودطريق به خانواده برزگر معرفي شدم . روزي كه به خواستگاري آمدند تمام صحبتهاي شاپور حال وهواي الهي داشت . منطقه عمليات، كوهستانى بود و تعدادى از واحدهاى لشكر من خواستند كه در محاصره دشمن زندگي جديد حضرت زهرا (ع) را الگوي خود قرار گرفته بودند دهم و از عقبه درخواست نيروى كمكى كردند. دو گروهان با هم به آنها ملحق قرآن قسم خورديم تا نسبت به هم وفادار باشيم . مراسم عروسي بسيار ساده و بدو ن هيچگونه تجملي برگزار شد. يك گروهان توسط برزگر پيش از آنكه آشنايي ما به ازدواج بيانجامد در نامه اي به من نوشته بود : اي كاش زمينه مساعد بود با هم به جبهه حق عليه باطل مي رفتيم و يك گروهان توسط مصطفى اكبرى، هدايت در كنار جوانان مسلمان جشن عروسي را به پا مي كرديم . حدود ۲ سال اول زندگي را در خانه پدر شان زندگي كرديم تا توانست خانه مستقلي بسازد . در مسائل سياسي بسيار حساس بود . روزي كتابي برايم آورد و رهبرى مى‏شدگفت : چون وقت ندارم اين كتاب را بخوان و خلاصه كن تا من خلاصه آن را بخوانم . اكبرى يكى از همرزمانش مى‏گويدگفتم بگذار براي وقت ديگر . گفت :همان طوري كه در مقابل دشمنان از نظر نظامي آماده هستيم بايد در مقابل منافقين هم كه در سطح شهر هستند از لحاظ عقيدتي نيز بايستيم و مقابله كنيم .
«از همديگر جدا شديم. چند مترى هم حركت كرديم. به تپه‏اى رسيديم كه از بالا دشمن بر ما مسلط بود و آنجا را زير آتش داشت. شاپور بلند قامت بود و نمى‏توانست خود را پشت درختان مخفى كند، به همين خاطر مورد اصابت تير دوشكاى دشمن قرار گرفت و به شدت زخمى شد. او را در پتويى پيچيدند. در همين حال به ما وصيت كرد تا تپه را حتماً بگيريم. رزمندگان حمله كردند و آنجا را تصرف كردند.»
مقدر بود كه او زنده بماند تا در عمليات بعدى نيز حضور يابد تا اين كه در مرحله سوم عمليات والفجر 4 و در ارتفاعات شيخ گزنشين در سمت مسئول محور لشكر 31 عاشرا در خاك عراق (پنجوين) به تاريخ 13/8/1362 در اثر تير دوشكا و اصابت تركش به پشت به شهادت رسيد.حضوردرجبهه[ویرایش]
مدفن شاپور در جريان مقابله با منافقين فعاليت بسيار داشت و گاه شبها تا صبح در سطح شهر گشت مي زد و اعلاميه آنها را جمع آوري مي كرد .با شروع جنگ تحميلي و پيش روي دشمن به سوي آبادان و خرمشهر ، راهي جبهه شد و به اتفاق دوستانش به دفاع از آبادان پرداخت و در طي يك عمليات محدود مجروح شد . او پس از بهبودي ، در گورستان غريبان شهرستان اردبيل واقع استسپاه پاسداران انقلاب اسلامی« اردبيل» به سمت معاون فرمان دهي مشغول خدمت شد و بعد از مدتي ، مسئوليت واحد آموزش را بر عهده گرفت.
عذرا به هنگام شهادت پدر دو ساله و محمد چهارماهه بود. پس از شهادت شاپور، برادرش عليرضا در سال 1363 به شهادت رسيد. چندى بعد برادر همسرش - عارف احمديان - نيز به صف شهدا پيوست.
فرمانده گروهان
[ویرایش]
 
در تاريخ ۱۱ / ۲ / ۱۳۶۱ چند روز قبل از شروع عمليات فتح المبين ، به جبهه اعزام شد و در منطقه حسينيه ( بين اهواز و خرمشهر ) توان فرماندهي و شجاعت خود را نشان داد . در اين عمليات همراه نفرات گروهان شهيد با هنر ؛كه از فرماندهي آن را بر عهده داشت ، با پاتك به دشمن به مقابله بر خواست و دشمن را به عقب نشيني وادار كرد . استعداد نيروهاي دشمن در اين پاتك سه تيپ بود . مدتي بعد به جبهه رود نيسان و از آنجا به به شلمچه‌ رفت.شاپور در اولين مرحله از عمليات بيت المقدس به همراه دوست و يار صميمي خود جعفرجهازی نيز شركت داشت . در اين عمليات،جعفر به شهادت رسيد و او از ناحيه كتف مجروح شد و پس از مداوا و ارائه گزارش عمليات به شلمچه رفت و در ضمن يك نبرد سخت به اتفاق چند نفر از همرزمانش موفق شد جنازﮤ شهيد جعفرجهازی را به عقب بياورد . در عمليات آزاد سازي خرمشهر شركت داشت . پس از خاتمه عمليات شاپور به اردبيل بازگشت .
 
 
شهادت
[ویرایش]
 
در تاريخ ۲۹ / ۷ / ۶۲ در منطقه پنجوين درعمليات والفجر ۴ شركت كرد.در اين عمليات،هماهنگ كننده محورهاي عملياتي بود . منطقه عمليات،كوهستاني بود و تعدادي از واحد هاي لشكر در محاصره دشمن قرار گرفته بودند و از عقب در خواست نيروي كمكي می كردند . دو گروهان به آنها ملحق شد.يك گروهان توسط برزگر و يك گروهان توسط مصطفي اكبري،هدايت و رهبري مي شد. اكبري يكي از همرزمانش مي گويد:
از همديگر جدا شديم.چند متري هم حركت كرديم به تپه اي رسيديم كه از بالا دشمن بر ما مسلط بود و آنجا را زير آتش داشت . شاپور بلند قامت بود و نمي توانست خود را پشت درختان مخفي كند،به همين خاطر مورد اصابت تير دوشكاي دشمن قرار گرفت و به شدت زخمي شد او را در پتويي پيچيدند.در همين حال به ما وصيت كرد تا تپه را حتما بگيريم.رزمندگان حمله كردند و آنجا را تصرف كردند.
مقدر بود كه او زنده بماند تا در عمليات بعدي نيز حضور يابد تا اين كه در مرحله سوم عمليات والفجر ۴ و در ارتفاعات «شيخ گزنشين» در سمت مسئول محور لشكر ۳۱ عاشورا در خاك عراق (پنجوين ) به تاريخ ۱۳ / ۸ / ۱۳۶۲ در اثر تير دوشكا و اصابت تركش به پشت به شهادت رسيد.
آرامگاه او در گلستان شهدادر« غريبان» شهرستان« اردبيل» واقع است .عذرا به هنگام شهادت پدر دو ساله و محمد چهار ماهه بود.پس از شهادت شاپور،برادرش علیرضابرزگر در سال ۱۳۶۳ به شهادت رسيد.چندي بعد برادر همسرش عارف احمدیان نيز به صف شهدا پيوست.
 
 
خاطرات
[ویرایش]
 
عيد سال ۱۳۶۲ در جبهه همه را دعوت كرد تا روز عيد و سال تحويل روزه بگيريم و با امساك از غذا، اراده خود را در كوران آزمايش و هواهاي نفس بيازماييم.
 
 
 
 
← اژدر محمدي
 
روزي در حياط پادگان سپاه اردبيل ، پدر يكي از شهدا كه جنازه فرزندش در منطقه عملياتي بر جاي مانده بود او را شديداً مورد عتاب و سرزنش قرار داد و شاپور فقط لبخند مي زد . پدر شهيد پادگان را ترك كرد و شاپور خلوتي پيدا كرد و زانو ها را بغل گرفت و هق هق گريست . پرسيدم چرا توضيح ندادي ؟ چرا در برابر تهمت ها خاموش ماندي ؟ گفت : عزيزش را از دست داده كه عزيز من نيز بود ، چنان كه حتي ذره غباري از جامه فرزند به دستش نرسيده است، ‌بگذارسيلاب سر شك پاك او دامنم را بگيرد و شايد روزي در قيامت همين پدر،شفيع من باشد.
بعد از عمليات بيت المقدس به خاطر شهادت عده اي از دوستانش بسيار متاثر بود و مدام ياد آنها را مرور مي كرد و به زبان مي آورد. او براي خود در خانه اتاقي كوچك ساخته و اسم آن را حجله گاه شهدا گذاشته بود و تصاوير شهدا را بر ديوار آن نصب كرده و در آنجا با خود خلوت مي كرد و به عبادت مي پرداخت . اين حوادث زمينه تحولي دروني براي او فراهم كرد و در تاريخ ۱۱/۸/ ۱۳۶۱ دوباره عازم جبهه گرديد و در سمت مسئول آموزش لشكر ۳۱ عاشورا به كار مشغول شد؛
اما به دليل بروز تأخير در عمليات به اردبيل باز گشت . در عمليات والفجر مقدماتي – بهمن ۱۳۶۱ – مسئول آموزش نظامی تيپ ۹ بود.در عمليات والفجر ۱،فرماندهي گردان حبيب ابن مظاهر را به عهده داشت.پس از اين عمليات فرماندهي پادگان آموزشي شهيد ابوالفضل پیرزاده در« اردبيل» منصوب شد . در تاريخ ۱۴ / ۲ / ۱۳۶۲ در اثر انفجار نارنجك در پادگان آموزشي دست راستش از مچ قطع شد . بعد از ترخيص از بيمارستان شهيد مصطفی خمینی در تبريز،به مدت سه ماه مسئوليت واحد آموزشي نظامي منطقه پنج كشوري را عهده دار بود .
 
 
← عسگر كريميان
 
شاپور،عيد سال ۱۳۶۲ در جبهه همه را دعوت كرد تا روز عيد و سال تحويل روزه بگيريم و با امساك از غذا، اراده خود را در كوران آزمايش و هواهاي نفس بيازماييم.
 
 
← پور محمدي
 
در كنار رودخانه نيسان،برزگر ما را براي اجراي عمليات آماده مي كرد.مقرر كرده بود كه روي آن رود خانه وحشي سيم بوكسل نصب كنيم . بسيجيان از انجام چنين كاري دست كشيدند چون جريان آب رودخانه بسيار شديد بود . برزگر پس از يك ساعت خود را به آب زد و به آن سوي رودخانه رفت.در اين هنگام متوجه شد چند تن از بسيجيان در آب افتاده اند،خود را به آب انداخت و جان آنها را نجات داد.
به همسرش گفته بود:اگر به خاطر اسلام نبود هيچ وقت از كنارت دور نمي شدم . اگر در اين راه به عزت خون ندهم دشمن به ذلت از ما خون مي گيردتو از من راضي باش و دعا كن.
 
 
 
 
رده‌های این صفحه : شهیدان اردبیل | شهیدان استان اردبیل | شهیدان سپاه | شهیدان عملیات والفجر4 | شهیدان لشکرعاشورا | فرماندهان شهید
==نامه==
۹۰
ویرایش