[[عباس بابایی ]] در [[14 آذرماه سال 1329 ]] در شهر قزوین دیده به جهان گشود و تحصیلات خود را تا پایان دبیرستان در همان شهر گذراند. پس از اخذ دیپلم درحالیکه در رشته پزشکی پذیرفته شده بود اما به دلیل علاقه بسیاری که به پرواز داشت در رشته خلبانی ادامه تحصیل داد.
با رسیدن به درجه [[سرهنگ دومی ]] فرمانده پایگاه هوایی اصفهان شد و پس از آن به دلیل لیاقت و توانایی بسیار با اخذ درجه سرهنگی به سمت معاونت عملیات فرماندهی نیروی هوایی منصوب گردید و پس از عمری تلاش مداوم و ثبت خاطراتی شیرین و افتخار آفرین عقاب تیز پرواز جمهوری اسلامی در روز [[جمعه پانزدهم مرداد سال 1366 ]] مصادف با عید قربان بار سفر بست و به علت اصابت گلوله به پیکرش در حین انجام عملیات برون مرزی در سن 37 سالگی پر کشید و در دل تاریخ ایران جاودانه شد. پیکر پاکش را در [[گلزار شهدای قزوین ]] به خاک سپردند. از او 3 فرزند به یادگار ماند.
<ref>[http://%20http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=22 سایت صبح]</ref>
.... ملیحه جان اگر مثلانیم ساعتی فکر کردی راجع به موضوعی هرگز به تنهایی فکر نکن حتماً از قرآن مجید و سخنان پیامبران-امامان استفاده کن و کمک بگیر- نترس هرچه میخواهی بگو. البته درباره هر چیز اول فکر کن. هرچه که بخواهی در قرآن مجید هست مبادا ناراحت باشی همه چیز درست می شه ولی من میخواهم که همیشه خوب فکر کنی. مثلاً وقتی یک نفر به تو حرفی میزند زود ناراحت نشو دربارهاش فکر کن ببین آیا واقعاً این حرف درس ته درسته یا نه. البته به وسیله ایمانی که به خدا داری. ملیحه جان به خدا قسم مسلمان بودن تنها فقط به نماز و روزه نیست البته انسان باید نماز بخواند و روزه هم بگیرد. اما برگردیم سر حرف اول اگر دوستت تو را ناراحت کرد بعد پشیمان شد و به تو سلام کرد و از تو کمک خواست حتماً به او کمک کن. تا میتوانی به دوستانت کمک کن و به هر کسی که میشناسی و یا نمیشناسی خوبی کن. نگذار کسی از تو ناراحت بشود و برنجد. هرکسی که به تو بدی میکند حتماً از او کناره بگیر و اگر روزی از کار خود پشیمان شد از او ناراحت نشو. هرگز به خاطر مال دنیا از کسی ناراحت نشو.
افرادی بودند که دل صافی نداشتند و ناسازگاری و اذیت میکردند حرف میزدند، اما کار نمیکردند؛ اما او توانست همانها را هم جذب کند. خودش پیش من آمد و نمونهای از این قضایا را نقل کرد. خلبانی بود که رفت در بمباران مراکز بغداد شرکت کرد، بعد هم [[شهید ]] شد. او جزو همان خلبانهایی بود که از اول با نظام ناسازگاری داشت. شهید عباس بابایی با او گرم گرفت و محبت کرد حتی یک شب او را با خود به مراسم دعای کمیل برده بود؛ با این که نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید بابایی تازه سرهنگ شده بود اما او سرهنگ تمام چند ساله بود؛ سن و سابقه خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامیها این چیزها مهم است. یک روز ارشدیت تأثیر دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسلیم بابایی شده بود. شهید بابایی میگفت دیدم در دعای کمیل شانههایش از گریه میلرزد و اشک میریزد.
بعد رو کرد به من و گفت: عباس دعا کن من شهید بشوم! این را بابایی پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گریه کرد. او الآن در اعلی علی ین علیین الهی است؛ اما بنده که سی سال قبل از او در میدان مبارزه بودم هنوز در این دنیای خاکی گیر کردهام و ماندهام! ما نرفتیم؛ معلوم هم نیست دستمان برسد. تأثیر معنوی این گونه است خود عباس بابایی هم همین طور بود او هم یک انسان واقعاً مؤمن و پرهیزگار و صادق و صالح بود.
(بیانات در دیدار مسئولان عقیدتی، سیاسی نیروی انتظامی ۲۳/۱۰/۸۳)
<ref>[http://%20http://www.shahid-babaei.com/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b4%d9%8%db%8c%d8%af-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d8%a7%d9%88%d9%84/ شهید بابایی]</ref>
پس از شهادت عباس، خانمی گریان و نالان به منزل ما آمد و از ماجرایی که ما تا آن روز از آن بی خبر بودیم پرده برداشت. این خانم که خود را «سیم یاری» معرفی میکرد، گفت: ـ «در سال ۱۳۴۱ من و شوهرم هر دو سرایدار مدرسهای بودیم که عباس آخرین سال دوره ابتدایی را در آن مدرسه میگذراند. چند روزی بود که همسرم از بیماری کمردرد رنج میبرد؛ همین خاطر آن گونه که باید، توانایی انجام کار در مدرسه را نداشت و من هم بتنهایی به تنهایی قادر به نظافت مدرسه و کارهای منزل نبودم. این مسئله باعث شده بود تا همسرم چند بار در حضور شاگردان مورد سرزنش مدیر قرار گیرد. با این حال هر بار به کم کاری خود اعتراف و در برابر پرخاش مدیر سکوت اختیار میکرد.
===طبقه دوم آسایشگاه===
در سال ۱۳۴۸، شبی همراه با خانواده جهت خواستگاری همشیره عباس به منزل مرحوم حاج اسماعیل بابایی رفته بودیم. من آن روزها در پایگاه هوایی [[دزفول ]] مشغول انجام وظیفه بودم. در آن شب لباس گروهبانی به تن داشتم و به محض ورود، ساکت و آرام در کناری نشستم. بزرگان خانواده مشغول بحث پیرامون ازدواج و ذکر ویژگیهای اخلاقی، حقوق و مزایای من بودند. گویا آن روزها عباس به تازگی دیپلم گرفته و در جست و جوی کار بود. او که نگاهش را به من دوخته بود، ناگهان از جایش برخاست و آمد در کنار من نشست.
===هنوز روزهام===
در سال ۱۳۵۳ همراه همسرم (آقای سعی دنیا)، که از کارکنان نیروی هوایی است، در منازل سازمانی پایگاه دزفول زندگی میکردیم. حدود دو سال میشد که عباس از آمریکا برگشته بود و به منظور گذراندن دوره تکمیلی خلبانی [[هواپیمای «F-5» ]] به پایگاه دزفول منتقل شده بود. در آن زمان او هنوز ازدواج نکرده و بیشتر وقتها در کنار ما بود. به یاد دارم روزی از روزهای ماه مبارک رمضان بود و طبق معمول عباس صبح قبل از رفتن به محل کار به خانه ما آمد. چهرهاش را غم و اندوه پوشانده بود و ناراحت به نظر میرسید. وقتی دلیل آن را جویا شدم. با افسردگی گفت: نمیدانم چه کار کنم؟ به من دستور دادهاند که امروز را روزه نگیرم. با شگفتی پرسیدم: برای چه؟ عباس ادامه داد: یکی از ژنرالهای آمریکایی به پایگاه آمده و قرار گذاشته است تا امروز ناهار را در باشگاه و با خلبانان بخورد؛ به همین خاطر فرمانده پایگاه به خلبانان دستور داده تا امروز را روزه نگیرند.
ابتدا باید این نکته را یادآوری کنم که در زمان حیات این شهید بزرگوار، به او قول داده بودم تا این موضوع را برای کسی نگویم. حال بنا بر وظیفه جهت نشان دادن یکی از زوایای پنهانی شخصیت آن شهید عزیز، این خاطره را عنوان میکنم. من شهید بابایی را برای نخستین بار در منزل شوهر خواهرشان در دزفول دیده بودم و فقط با او یک آشنایی مختصر داشتم؛ تا اینکه در سال ۱۳۵۶ به پایگاه اصفهان منتقل و در کارگزینی ستاد پایگاه مشغول به کار شدم. یک سال از پیروزی انقلاب میگذشت و من در قسمت اداری [[گردان ۸۲ شکاری ]] مشغول انجام وظیفه بودم. شهید بابایی هم با درجه سروانی، عضو خلبانان شکاری گردان بود. او هر وقت مرا میدید احوال خود و خانوادهام را جویا میشد.
پس از شنیدن حرفهای حرف های شهید بابایی از شرم آن تصورات که در مورد آن داشتم همه وجودم آتش گرفته بود و احساس میکردم در برابر عظمت، بزرگواری و سخاوت او حرفی برای گفتن ندارم. بعد از اینکه به مقابل بلوکی که منزل شهید بابایی در آن بود رسیدیم، گفتم: اگر اجازه بدهید، من یک سفته و یا چک به شما بدهم. او خندید و گفت: مدرکی مورد نیاز نیست و این مبلغ را هر وقت که چیزی از حقوقت باقی ماند برای من بیاور. ضمناً هر وقت هم پول لازم داشتی حساب وقت را نکن. به منزل ما بیا من در خدمتت هستم. آنگاه خداحافظی کرد و رفت. از این همه جوانمردی شگفتزده بودم. برایم باورکردنی نبود که با ده هزار تومان صاحب یک ماشین مدلبالا شدهام. نمیدانستم چگونه از او تشکر کنم؛ فقط او را دعا میکردم. سرانجام پس از گذشت دو سال تمام بدهیام را به ایشان پرداخت کردم.
راوی: احمد رحمان قلهکی
قبل از پیروزی انقلاب در پایگاه اصفهان در سمت فرمانده [[گردان «F-14» ]] در یک مانور هوایی به مناسبت روز ۲۴ اسفند شرکت کنند. من به عنوان فرمانده گردان هماهنگیهای لازم را انجام دادم و در روز مقرر به پرواز درآمدیم. فرمانده دستة اول من بودم و عباس هم در دستة من پرواز میکرد. باید بگویم که رژه در حضور شاه برگزار میشد. از شروع پرواز چند دقیقهای میگذشت و ما در حال نزدیک شدن به فضای جایگاه بودیم. آرایش هواپیماها از قبل هماهنگ شده بود و چشمان حاضران و خبرنگاران در جایگاه در انتظار مانور ما بر فراز جایگاه بودند که ناگهان صدای عباس در رادیو پیچید او گفت: من در وضع عادی نیستم.