بیان خاطره از زبان همرزم شهید : همیشه دوست داشت شهید بشود، آن هم با لب تشنه . هر وقت کسی از دوستان و همرزمان شهید می شد؛ غمگین می شد، تا اینکه در یکی از عملیات ها درست چند لحظه قبل از اینکه به شهادت نائل بشود، مثل اینکه خودش می دانست که می خواهد شهید بشود، لبانش خشک خشک شده بود . برایش آب آوردم، قبول نکرد، از سنگر که خارج شدم، دشمن شروع به تیراندازی کرد . چیزی نگذشته بود، دیدم جلال غرق خون شده و به شهادت رسیده است . درست همانطور که دوست داشت .»<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6873 منبع سایت یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:6873.jpg
</gallery>
==پانویس==
<references/>