• پسر دایی اش که با او بود تعریف می کرد:وقتی ما در گیلان غرب عملیات انجام دادیم به عقب برمی گشتیم در راه برگشت یک جا همگی دور هم جمع شده بودیم که خمپاره ای کنار مانند ما منفجر شد در اثر اصابت ترکش آن من مجروح شدم و دیدم که علی اکبر هم افتاده است گویا مجروح شده بود و شدت جراحت او زیاد بود که بعد از 5 و 6 روز خبر شهادت او را برای ما آوردند.
• یک شب خواب دیدم که سید علی پیش من آمد و گفت:بلند شو.گفتم:چرا؟ گفت:مگر نمی دانی؟گفتم : نه گفت:سید علی شهید شده است او را دارند می آورند من سر کوچه رفتم دیدم بله دارند پیکر او را می آورند و خیلی شلوغ بود.چند روز بعد از طرف سپاه پیش مادر ایشان گفتند:حاج آقا کجاست.او گفت:کاری دارید او سر آب است.گفتند:می خواهیم او را ببینیم. وقتی غروب به خانه رفتیم گفتم:شما با من کاری داشتید ؟گفت:سید علی شهید شده است.گفتم:خوابش را قبلا دیه بودم .که بعدا یکی از ودستان به من گفت:سید علی زخمی شده و من با شنیدن این خبر فهمیدم که جریان چیست.
• یک شب خواب دیدم یک سیدی که شال سبزی به دور گردن داشت آمد و به من گفت: بلند شو علی اکبر شهید شده و دارند داخل کوچه به طرف منزل تشییع می کنند حرکت کن برو. بعد من با پای برهنه حرکت کردم و رفتم. وقتی جلوی طابوت رسیدم دیدم فرزتدم علی اکبر است که او را به مزار شهدا بردیم و دفن کردیم. صبح روز بعد که خبر شهادت علی اکبر را آوردند فهمیدم در همان شبی که من خواب دیده بودم به شهادت رسیده بود.منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7014سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />