==خاطرات==
• برادرم سید محمد علاقه شدیدی به جبهه و جنگ داشت به همین خاطر عضو [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ]] شد. به او گفتم: این کار شما خیلی خوب بود و او را تشویق کردم. در جواب من گفت: با این کار به آرزوی خودم که [[شهادت ]] در راه خداست می رسم.• شب عملیات با هم عازم خط مقدم شدیم در همان شب سید محمد از ناحیه گردن مجروح شد و بر اثر خون ریزی شدید به [[شهادت ]] رسید. در آن لحظه با پاتک دشمن مواجه شدیم و مجبور شدیم به عقب بر گردیم و نتوانستیم جنازه ی او و چند شهید دیگر را به عقب ببریم و در همان محل ماندند، چند سال بعد جنازه ی مطهر او را پیدا کردند که فقط [[پلاک ]] و چند تکه استخوان بود که همان ها را تشییع کردیم.• شبی خواب دیدم که سید محمد به روستا برگشته و هنوز لباسهای رزم به تن اوست او از ناحیه گردن مجروح شده بود از او پرسیدم اینجا چکار می کنی؟ جواب داد: برای برگزاری مراسمی به اینجا آمده ام. گفتم: مگر شما [[شهید ]] نشده اید. گفت: من [[شهید ]] شده ام ولی در همه جا حضور دارم.
منبع سایت یاران رضا
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7280