|محل شهادت = [[سر دشت]]
}}
نام :ابراهیم
نام خانوادگی :امیرعباسی
نام پدر : حسین
محل تولد : مشهد
تاریخ تولد : 1340/02/02
نام : ابراهیم محل تولد : مشهدنام خانوادگی : امیرعباسی تاریخ شهادت : 1362/04/01نام پدر : حسین مکان شهادت : سردشت تحصیلات : دیپلم منطقه شهادت : شمال غرب شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : لشکر ویژه شهدا
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان
نوع عضویت : [[فرمانده هان رده دو ]] مسئولیت : [[فرماندهآتشبار]] گلزار : [[بهشترضا (ع) مشهد مقدس]]
==زندگینامه==
فرمانده محورعملیاتی [[لشکر ویژه شهدا]]([[سپاه ]] [[پاسداران ]] [[انقلاب اسلامی]])
روز ها را شمرد ه بود تا به آن روز برسد، به روز تولد، به روز مهمانی. دیگر مردش می دانست ساعتی از همین روزها، وقت به دنیا آمدن فرزندشان است. سلام نماز صبح را داده بود که درد پهلویش را فشرد. سر چرخاند. معصومه زیر لحاف دست روی مادر بزرگ خوابیده است. دست گرفت به زمین و روی زانوهایش بلند شد. تا جلوی صندوقچه جهیزه اش رفت. عرق از زیر روسری اش، راه کشید پایین. دست انداخت به در صندوقچه.
بازش کرد. لحاف و تشک و بالش نوزاد، یک طرف چیده شده بود و طرف دیگر، لباس هایی که خودش دوخته بود.
پس اسمش را تو بگذار.
ابراهیم. ابراهیم امیر عباسی.
ابراهیم امیر عباسی در دوم اردیبهشت سال [[1340 ]] در [[مشهد ]] متولد شد.
چهار ساله بود که پدرش را از دست داد و مورد حمایت پدر بزرگش قرار گرفت. دوران ابتدایی را در دبستانی نزدیک محل سکونتش گذراند. شروع دوران متوسطه، همراه با شروع فعالیت مذهبی و اعتقادی او به شمار می رود.
هفده ساله بود که مدرک دیپلم را در رشته علوم تجربی گرفت. در سال [[1357 ]] همزمان با اوج گیری مبارزات مردمی، فعال تر از همیشه ظاهر شد. با پیروزی [[انقلاب ]] به عضویت سپاه پاسداران درآمد و در دستگیری منافقین و وابستگان رژیم طاغوت نقش داشت. جنگ صحنه درخشان دیگری در زندگی ابراهیم امیر عباسی بود. او در عملیات [[منطقه جنوب و غرب ]] کشور شرک کرد مسئولیت [[اطلاعات ]] و عملیات [[منطقه غرب ]] را بر عهده داشت. در خرداد 1361 با دختری از مکتب [[اسلام ]] در مشهد ازدواج کرد. یک سال بعد، درست دو روز قبل از شهادتش، خداوند دختری به آنها داد که بنا به خواست ابراهیم، نامش را زینب گذاشتند. سر انجام در غروب روز یکم تیر [[1362 ]] هنگام شناسایی [[ارتفاعات دوپازا ]] در غرب کشور به [[شهادت ]] رسید.<ref>منبع کسی از زمان ،جنگ نوشته ی داوود بختیاری دانشور،نشر ستاره ها،مشهد-1386</ref> == خاطرات == *نوجوانیمان را مقایسه کنیم مادر بهش گفت: ابراهیم! سرما اذیتت نمیکنه؟گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست. هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد.دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت.ظهر که برگشت، بدون کلاه بود. گفتم مادر کلاهت کو؟ گفت: اگر بگم دعوام نمیکنی؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟ گفت: یکی از بچه ها توی مدرسه مون با دمپایی میاد! امروز سرما خورده بود، دیدم کلاه برای اون واجب تره. <ref>ساکنان ملک اعظم، منزل امیر عباسی، صحفه 5</ref>
==پانویس==
<references/>