محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا
==زندگی نامه==
شهید علی یزدانی فرزند هاشم در تاریخ 1345/09/14 در تهران در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود. پس از طی دوران کودکی در هفت سالگی به مدرسه رفت و تحصیل را تا دوّم راهنمایی بیشتر ادامه نداد. سپس در یک سراجی در بازار مشغول کار شد تا کمک خرج خانواده باشد.
این شهید گرامی نمازهای خود را می خواند و روزه های خود را به طور کامل هر سال می گرفت. در تظاهرات و پخش اعلامیه های امام حضوری سبز داشت. در فعالیت های علمی، فرهنگی و هنری مدرسه همکاری می کرد. او بسیار مهربان و دلسوز بود و به همسایگان کمک زیادی می نمود.
شهید یزدانی از طریق گردان ارتش از مشهد به جبهه اعزام شد که در حدود 9 ماه عضو دسته شناسایی بود و در تاریخ 1365/10/04 در کربلای 4 بر اثر اصابت گلوله در منطقه سومار به درجه رفیع شهادت نائل گردید. پیکر پاک و مطهر این شهید بزرگوار در بهشت زهرا، قطعه 53 به خاک سپرده شد.
==وصیت نامه==
این كه این نامه را مى نویسم تنها سخنم با مردمان میهنم و خانوادهام است و تنها آرزوها و خواسته هایم از خداوند، مهربانى است.
اول سخنم را با مامان عزیزم شروع مى كنم كه عمر و جوانى خود را در بزرگ كردن ما صرف كرد و نه تنها یك مادر دلسوز برایم بود بلكه چون جاى یك پدر و یك راهنماى بسیار عالى در طول زندگیم بود. آرى سلام و درود بر تو به بلنداى آسمان مى فرستم و از تو مامان عزیزم طلب بخشش مى كنم كه نتوانستم زحمت هاى شما را جبران كنم.
و سلام گرم نیز مى فرستم به برادرانم و خواهرانم و از شما خواهش دارم اول این كه هر چه بدى از من دیدید حلالم كنید و ببخشید و از یكایك شما برادرانم از جمله عباس آقا، محمد آقا و محسن آقا خواهش و درخواستى دارم كه اگر من نتوانستم زحمت هاى مامان را جبران كنم شما تا آنجا كه مى توانید جبران كنید و در طول زندگیتان چون همیشه احترامش را نگه دارید؛ زیرا مامان خیلى به گردن ما حق دارد و خیلى زحمت ها براى ما كشیده است. عباس آقا! مخصوصاً از شما یك خواهش دارم كه اگر من دیگر در میان شما نیستم كارى كنى كه نبودن من در خانه اصلاً احساس نشود و من را ببخشى اگر در طول زندگیم به تو برادر بزرگم بى احترامى كردم.
احمد آقا! از شما نیز طلب بخشش مى كنم كه در طول زندگیم مثل یك برادر برایم بوده اید. خلاصه بدین وسیله از همگى آنانى كه من را مى شناسند طلب بخشش مى كنم. و نیز چند كلمه با شما دو خواهر دلسوزم صحبت دارم: سلام و دورد مى فرستم بر شما دو خواهر عزیزم که با حجاب خود در طول زندگیتان مشت محكمى به دشمنان دینم زدید.
==خاطرات==
خاطره ای از زبان مادر شهید:
یک روز خواب دیدم که علی گفت: مادر! چرا کتاب ها را نمی بری بهشت زهرا، قطعه 4؟ از خواب که بیدار شدم به بچه ها گفتم: آنها گفتند که بهشت زهرا که کتابخانه ندارد بعد همه با هم دسته جمعی رفتیم بهشت زهرا از نگهبان آنجا پرسیدیم دیدیم که چه کتابخانه بزرگی دارد.