ویرایش‌ها

شهیدرسول تبت

۱۳۰ بایت اضافه‌شده، ‏۱۴ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۵:۲۲
/* زندگی نامه */
ما رفتیم از آنجا هم ما را به پادگان دشت آزادگان حمیدیه فرستادند به پادگان رسیدیم رفتیم ستاد ما را به گردانها تقسیم کردند من و دو نفر از رفیقام به گروهان یکم گردان 293 دشت آذادگان افتادیم. صبح زود ما را به منطقه بردند و روی یکی از تانکها رفتم فرمانده ما به نام ستوان احمدی است خیلی قد بلند و خودخواه کم کم به منطقه آشنا شدیم. هفت یا هشت روزی که آنجا بودیم خیلی به ما بد گذشت چون وارد نبودیم از هر طرف گلوله بود که به سوی ما می آمد. تا اینکه یک روز گفتند که حمله است ما با چه شور و شوقی خودمان را آماده کرده بودیم برای حمله روز حمله فرا رسید قرار بود ساعت یک نصف شب ما حمله کنیم آن ساعت فرا رسید ولی ما را نبردند خیلی ناراحت شدیم. پس از 48 ساعت نبرد الله و اکبر را گرفتیم و ما را دوباره به آنجا بردند خیلی خوشحال شدیم چو تقریباً شش هفت کیلومتر را از خاکمان از عراقی ها گرفته بودیم آنجا هم همین طور بود صبح زود بلند می شدیم خبری از گلوله نبود همینکه نزدیک ظهر می شد شر می کردند تا ساعتهای 12 یا دو- سه نصف شب این تیراندازی ادامه داشت پس از سه ماه با همان غرور حمله قبلی فرا رسید و قرار بود حمله کنیم این بار دیگر من گفتم اگر مرا نبرید پیاده می آیم مجبور شدند و من هم با آنها رفتم چهار کیلومتر هم این بار از دست مزدوران متجاوز عراق آزاد کردیم و در شش کیلومتری بوستان مستقر شدیم. موقعی که در آنجا سنگر گرفتیم و تانگها را به داخل سنگر بردیم به ما دستور دادند که تیراندازی کنید و نگذارید که دشمن تقویت شود و من همه که توپچی تانک بودم به داخل تانک رفتم و شروع به تیراندازی کردیم تقریباً ده یا بیست گلوله که انداختیم و مقداری از وسایل های دشمن را به آتش کشیدیم گفتند نزنید. خلاصه هر روزی همینقدر می زدیم تا اینکه بعد از هفت روز در هفده شهریور ماه 1359 که یک روز صبح که نگهبانی من تمام شد و موقع استراحت من بود من در همان جلو تانک چون گرم بود دراز کشیدم هنوز دقیقه از این ماجرا نگذشته بود که صدای انفجار شنیدم و ناگهان احساس کردم که کمرم و پای راست من درد کرد هنوز گرم بودم و بلند شدن و دویدم زیر تانک وقتی به زیر تانک رسیدم پایم بی حس شود دیگر چیزی نفهیدم موقعی که به هوش آمدم دیدم در بهداری هستم و دارند جای ترکشها را پانسبان می کنند بعد از پانسمان مرا به اهواز و پس از دو روز مرا به یزد بردند نزدیک پانزده روز بود که در یزد بودم دیگر کمی خوب شده بودم می توانستم راه بروم و هر روز هم به من می رسیدند پانسمان می کردند، پانسمان را عوض می کردند بعد از پانزده روز، پانزده روز دیگر استراحت دادند و به خانه رفتم، و به قدری خوشحال شده بودم که بار دیگر خدا به من زندگی دباره داد و بعد از استراحت باز دوباره به اهواز رفتم از آنجا به حمیدیه و پادگا و باز به منطقه رفتم. موقعی که به منطقه رفتم بچه ها بقدری خوشحال شدند که زنده ماندم همچنین من خوشحال شده بودم که دوباره بچه ها را می بینم. پس از چندی حمله بوستان فرا رسید باز مثل حمله قبلی حمله شب بود ما را از داخل تپه رمل بردند تا به پشت توبخانه مزدوران متجاوز رسیدیم ساعت دوازده شب بود که برادران پاسدارا و بسیج و پیاده های ارتش حمله کرده بودند و توپخانه را گرفته بودند و مزدوران عراقی را وادار عقب نشینی کرده بودند ما به جلو رفتیم ولی دیدیم دارند مقاومت می کنند ما با تانک و برادران پیاده هم با خمپاره و اسلحه های گوناگون آنها را زیر رگبار گلوله قرار داده بودیم تا اینکه پس از بجای گذاشتن دو هزار و پانصد گشته و مقداری اسیر مجبور به عقب نشینی شدند و به داخل خاک خودشان فرار کردند و ما هم آمدیم در سه کیلومتری مرز خودمان مستقر شدیم.
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
 
Image:1161719KAKA005-001.jpg
Image:1161719KAKA006-001.jpg
Image:ty56.jpg
 
</gallery>
*منبع:سایت شهدای ارتش
http://ajashohada.ir/Home/Martyrdetails/5925
مدیر
۱۱٬۹۷۱
ویرایش