ویرایش‌ها

شهید علی غریبی

۱۸۵ بایت اضافه‌شده، ‏۱۳ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۰۳:۲۷
شهید علی غریبی
 
==زندگینامه==
شهید علی غریبی فرزند حاجی، در تاریخ 1343/03/15 در روستای زاهد شهر یکی از توابع شهرستان فسا دیده به جهان گشود. او در خانواده ای پرورش یافت كه پدر و مادرش با تلاش و كوشش از راه کارگری مخارج خود و فرزندانش را تأمین می کردند. در شش سالگی راهی دبستان شد و توانست دوره ی ابتدایی را با موفقیت پشت سر بگذارد. پس از دوره ی ابتدایی، دوره ی راهنمایی را آغاز نمود و تا کلاس دوم راهنمایی درسش را ادامه داد. پس از مدتی به سیرجان رفت و در آن جا کارش را آغاز کرد.
خواهرجان! اصلاً برای من ناراحت نباشید، من حالم خوب است از خط برگشتیم. خواهرجان! به ما عملیات نمی خورد چون که ما خط بودیم 6 ماه عقب استراحت هستیم. ناراحت نباشید من جایم خوب است و این نامه که برایت می نویسم یک نامه هم برای اسفندیار می دهم تا از حال من باخبر باشد. خواهرجان! از قول من به خانه ی خودمان هم بگو که به ما عملیات نمی خورد. بگو برای من ناراحت نباشند. سلام و دعای من به مسعود، سعید، محسن و پروانه، پریسا سلام و دعا می رسانم و تمام اقوام و خویشان سلام می رسانم. پدر و مادر، تقی، ابراهیم، عباس، رسول، عصمت، فرح، شهناز و مهناز سلام و دعا می رسانم. دیگر عرضی ندارم جواب نامه فوری فوری فوری.
خداحافظ. 1364/11/09 علی آقا. والسلام.
 
* نامه دوم شهید (خطاب به پدرش)
بسم الله الرحمن الرحیم
قربان شما علی غریبی 1364/06/20
والسلام
 
* نامه چهارم شهید (خطاب به خواهرش)
بسم الله الرحمن الرحیم
1364/08/29 علی غریبی.
والسلام
 ==ـــــــ « خاطرات شهید » ـــــــ==
* خاطره از زبان مادر شهید:
زود به خانه آمدم با پدر و برادرش به فسا، به پادگان رفتیم سراغ علی را گرفتیم روی تخت خوابیده بود تا ما را دید تعجب کرد و گفت: شما کجا بودید؟ گفتم: مادر می خواستی بدون خداحافظی بروی؟ علی خندید و گفت: مادر گرسنه ام هنوز چیزی نخورده ام گفتم: مادر الان به خانه می روم برایت غذا درست می کنم با برادرش به خانه آمدم غذا درست کردم و زود آمدم سرباز هایی که با او بودند گفتند: ما هم غذا نخورده ایم به آنها هم غذا دادم. مقداری از غذا اضافه بود که به نگهبان دادیم بعد از آن از علی خداحافظی کردیم و گفتم: مادر برو خدا نگهدارت باشد، بعد ما به خانه آمدیم.
همان شب آنها را به کرمان فرستاده بودند، 3 ماه در کرمان بود بعد نامه نوشت که ما را به تهران فرستادند، بعد از آنجا آنها را به جبهه انتقال داده بودند. علی حدود 1 ماه در جبهه بود که به خانه آمد، 15 روز مرخصی اش تمام نشده بود که رفت، حدود 10 ماه در جبهه بود. آخرین بار که به مرخصی آمد گفت: مادر! من 15 روز مرخصی دارم می خواهم بروم خانه خواهرم که قشم است. او رفت یک شب بیشتر نماند و به خانه آمد گفتم: چرا به این زودی آمدی؟ گفت: مادر طاقت نیاوردم. روز قبل از این که به جبهه برود به سرش حنا بستم گفتم: مادر دیگر وقت آن رسیده که ازدواج کنی، گفت: مادر ان شاء الله این دفعه که آمدم برایم برو خواستگاری.
هنوز مرخصی اش تمام نشده بود که آماده رفتن شد، گفتم: مادر هنوز 15 روز مانده، گفت: نه مادر، باید بروم. با همه اقوام خداحافظی کرد و موقع رفتن گفت: مادر می روم یک ماه دیگر می آیم. علی را از زیر قرآن رد کردیم و رفت دوازده روز از رفتنش می گذشت که خبر شهادتش را دادند.<ref>سایت نوید شاهد</ref>
==پانویس==
<ref>سایت شهدای نویدشاهد</ref><references /> == رده‌ها =={{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_غریبی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان فارس]][[رده: شهدای شهرستان فسا]]
۸۹۶
ویرایش