حسین غازی خدایی زیستن و خدایی مردن، تو را به کوچ آخرت مشتاق می کند. شهادت رفتن برای ماندن است. تولد==زندگی نامه==
*کاپیتان سپاهان
شانزده سالش بود که شد کاپیتان تیم جوانان سپاهان.اعضای تیم سپاهان به خاطر بازی خوب و اخلاق مردانه اش دوستش داشتند. بعد از دیپلم، رشته پزشکی قبول شد.
*مبارزات دوران انقلاب
*فوتبال وتوپخانه
جنگ که شروع شد، خودش را به خوزستان رساند. اول مسئول یکی از آتشبارهای توپخانه بود. اما کمی بعد اولین گروه توپخانه سپاه پاسداران را راه اندازی و فرماندهی کرد. در جنگ هم که بود سر و کارش با توپ بود. هم فوتبال بازی می کرد و هم با توپخانه اش دشمن را مستاصل می کرد. در عملیات های مختلف، مسئولیت های متفاوتی به عهده گرفت. هر کار از دستش بر می آمد انجام می داد.
*شهادت
==خاطرات==
*← خاطرات شفاهی خانواده ودوستان
دهه ی اول محرم، نوای یابن الحسن پیچیده بود توی کوچه، صدای گریه ی نوزاد با صدایی که از بیت الزهرا می آمد قاطی شد. داشت چشم های زن بسته می شد. توی خواب و بیداری فکر کرد اسمش را می گذارم حسن.
*←← رفیق لات ها
گفتم مادر چرا این قدر با لات و لختی ها می روی و می آیی؟ تو که این قدر رفیق خوب داری!
*←← نهارنمی خورم
خسته و کوفته از فوتبال برگشته بود خانه. کارگر داشتند. گفت: نهار این کارگر ها را بدهید ببرم. مادرش جواب داد تو بیا ناهارت را بخور. به آنها نهار نمی دهم. لبخندش محو شد. راهش را کشید که برود. من هم نهار نمی خورم. مادر خندید. شوخی کردم. نهار کارگرها را برادرت برده. دوباره خندید. برگشت توی آشپزخانه.
*←← مملکت ما یا خارجی ها
گفت: این چه وضعی است؟ مملکت ماست اما فقط خارجی ها حق دارند از پیاده روی جلوی هتل رد بشن!
*←← بهانه
بعد از تمرین مثل همیشه نبود. گرفته بود. ایستاد و دستش را گرفت به پایش. شروع کرد به ماساژ دادن. گفتم: چی شده؟ مشکلی داری؟ گفت: پایم ناراحت است. درد دارد. گفتم قبل از تمرین می گفتی، همان طور که از درد اخم کرده بود، خندید. گفت:
*←← عصای پیری
گفتم: مادر، آخر توی این سن و سال چقدر نماز و دعا می خوانی، گریه می کنی؟! تو جوانی، هنوز گناه نکرده ای؟!
*←← همه پیاده
یک زمین خاکی بود که عصرها با بچه های محل می رفتیم آنجا برای فوتبال. با دوچرخه می رفتیم. من و حسن. وقت برگشتن بچه های دیگر هم همراهمان می شدند. حسن می گفت:
*←← کاپیتان یا موذن
مسابقات فوتبال نوجوانان بود. صبح روز اول همه با صدای اذان یک پسر بچه از خواب بیدار شدند.
*←← ازاصول کافی تا نظریه فروید
قبل از انقلاب بود. یکی دستش را گذاشته بود روی زنگ و بر نمی داشت. حسن گفت:
*←← شیخ حسن
اسمش را گذاشته ایم شیخ حسن. مادر همیشه بهش می گوید. می خواهی دکتر بشوی؟
*←← خودت کسی را پیدا کن
گفتم: دوباره که این ها را پوشیدی. مگه دیروز لباس نخریدم برات؟
*←← جبهه به جای دانشگاه
روزنامه دست به دست می چرخد. بچه ها اسم غازی را پیدا کرده اند. توی مدرسه مثل توپ صدا کرده. پزشکی اصفهان.
*←← مبلغ دینی یا امدادگر
دبستان، راهنمایی و دبیرستان. همه جا درس دینی می داد. گفت: اینجا به یک مبلغ شیعه که فکر مردم را درمان کند بیشتر احتیاج است تا امدادگری که فقط به جسم مردم بپردازد.
*←← جبهه،دانشگاه اصلی
دبیرستان هراتی با هم همکلاس بودیم. سوال هایم را از او می پرسیدم. دو سال بعد که دیدمش او لباس بسیجی تنش بود و من کتاب های دانشگاه دستم.
*←← فرمانده توپخانه
پست هافبک بازی می کرد. کاپیتان تیم بود. وقتی رفت جبهه دروازه بان شد. بچه ها می گفتند: توپخانه مثل دروازه است. اگر گلی زده شود کسی اسمی از دروازه بان نمی برد اما وقتی گل خورده می شود، همه می گویند دروازه بان گل خورد.
*←← انتخاب جبهه به مدیریت
گفتیم: حسن جان! مدیر قبلی تربیت بدنی استعفا داده. هنوز هم هیچ کس جایش را نگرفته. همه هم می گویند فقط غازی به درد این کار می خورد.
*←← کارخیلی بزرگ در یکسال
همیشه لباس خاکی بسیجی می پوشید. لباس سپاه تنش نمی کرد. می گفت: مقدس است. باشد برای وقتی که لیاقتش را پیدا کردم. فقط دو بار مجبور شد لباس سپاه بپوشد. یک بار روزی که معرفی شد به ارتش برای آموزش مسائل توپخانه و بار دوم یک سال بعد، روزی که سمینار توپخانه را ترتیب داد. دوستان ارتشی مانده بودند انگشت به دهان. چه طور سپاه در عرض یک سال صاحب چنین توپخانه ای شده؟
*←← مراعات بیت المال
کردستان بود و وحشت. جاده ها نا امن بودند. نمی فهمیدم چطور رانندگی می کردم. می خواستم زودتر برسیم به مقصد. پیرمردی ایستاده بود کنار جاده. دست بلند کرد، اعتنایی نکردم. غازی گفت:
*←← شکرنعمت
چند وقتی بود وقتی که از جبهه بر می گشت می رفت زندان دستگرد. می گفت می روم سراغ چند تا از دوستان دبیرستانم. شنیده ام مجاهد بودند و الان جزو منافقین اند. ما که از این دام جستیم باید این طوری شکرش را به جا بیاوریم.
*←← ازدواج
من خودم به بچه ها می گویم چرا نامزد کردید. اگر نامزد کردید چرا برگشتید جبهه؟ حالا خودم بروم زن بگیرم؟
*←← استادان دانشگاه نرفته
پرسیدم: چطور یکی مسئول هدایت آتش می شود؟ جواب داد: ساده است باید دوره ی دانشکده افسری را بگذراند. چند سالی هم خدمت کند، ترفیع بگیرد درجه اش بالا برود.
*←← محاصره
توی محاصره بودیم. حسن حدس زده بود که ممکن است محاصره شویم. قبلا راه نجاتمان را شناسایی کرده بود. گردان را فرستادیم عقب. همه که رفتند، ماشین را روشن کردم، گفتم بریم. گفت: بگذار ببینم چیزی جا نمانده باشد. یکی، یکی سنگر ها را گشت. خونسرد و آرام. انگار نه انگار از سه طرف در محاصره ایم.
*←← بیست روزِِبیست
بعد از عملیات مهران بود. روحیه ها خراب، بدن ها خسته و مجروح، فرستاد بچه ها یک جای خوش آب و هوا پیدا کردند. کنار رودخانه ی گیلان غرب سر سبز و پر درخت. بیست روزی گردان را مستقر کرد آن جا. هم فوتبال و هم کوهنوردی و ماهیگیری، هم دعا و برنامه های عقیدتی سیاسی. خستگی از تن همه در آمد. آن بیست روز را هیچ کدام فراموش نکردیم.
*←← فرمانده خاکی
تازه آمده بودم توپخانه. هر جا می رفتم صحبت از حسن آقا بود. عصر بود یک لندرور آمد تو آتشبار. همه جمع شدند دور لندرور راننده اش داشت با بچه ها می گفت و می خندید.
*←← قنوت های ۵دقیقه ای
قنوت های پنج دقیقه ای اش حوصله ام را سر می برد. آفتاب می تابید به مغز سرمان. سنگریزه ها فرو می روند توی پای مان. نمی توانم اقتدا کنم به حسن. امروز انگار قنوتش طولانی تر هم شده. توی نماز که نمی شود به ساعت نگاه کرد.
*←← لاتِ موذن
امروز باز هم یکی از آنها را دیدم. گرمای هوا کلافه اش کرده بود. پک می زد به سیگار.
*←← توپخانه در خط مقدم
مانده بودیم سرگردان. نمی دانستیم چکار کنیم؟ غازی گفت: خطر داشته باشد یا نداشته باشد باید بمانیم و نیروهایمان را پشتیبانی کنیم. از نظر نظامی توپخانه باید عقب تر از خط خودی باشد. اما ما جایی بودیم که نیروهای پیاده ی مان رفت و آمد می کردند. چسبیده بودیم به خط مقدم. خطر داشت یا نداشت باید نیروهای مان را پشتیبانی می کردیم. ماندیم.
*←← تنبیهم نکرد
کم سن و سال بودم. تازه رفته بودم جبهه. یک روز که حسن غازی نبود جیپش را برداشتم و همان اطراف شروع کردم به دور زدن. رانندگی بلد نبودم. داشتم دنده عوض می کردم که دیدم دنده ها قاطی کرده. فکر کردم حتما تنبیه می شوم. اما وقتی آمد، گفت: این ماشین بیت المال است. چرا سوار شدی؟ اصلا هیچی نگفت. کمکم کرد بردیمش تعمیر گاه. از آن به بعد باز هم ماشین را می گذاشت و می رفت. اما من دیگر طرفش نمی رفتم چه برسید به این که سوار شوم.
*←← نمازشب
بعضی شب ها می خوابید توی ماشین. حتی مواقعی که جا بود برای خوابیدن. یک شب بیدار ماندم. نیمه های شب بیدار شد. از ماشین آمد بیرون. گفتم: هر کاری هست برای همان می رود توی ماشین. می خواهد ما چیزی نفهمیم. دنبالش رفتم. وضو گرفت و راه افتاد به سمت بیابان، مطمئن شدم می خواهد نماز شب بخواند.
*←← آینده را می دید
نمی دانم! شاید گرد و خاک های آنجا روی لباسش نمی نشستند. لباس هایش همیشه تمیز بود. پوتین ها مرتب و واکس زده. آنجا تنها کسی بود که تا دکمه ی آخر لباسش را می بست. همین طور بند پوتین هایش را همیشه دفترچه اش همراهش بود. همه چیز توی آن می نوشت. از شعر و آیات قران گرفته تا نظراتش در مورد توپخانه ؛توی همان دفترچه اش نوشته بود، چیزهایی را که بعضی ها بعد از قطعنامه فهمیدند.
*←← دورهمی
بچه ها را جمع می کرد. می نشستیم دور هم. دایره وار. می گفت بسم الله. هر کس هر چی به ذهنش می رسد، بگوید. خودش هم اول شروع می کرد. بچه ها هر کدام چیزی می گفتند. کم کم نطق همه باز می شد.
*←← خنثی سازی نفوذ دشمن
همین را کم داشتیم که دشمن وارد شبکه های بیسیمی مان بشود. آن هم کی؟ در بحبوحه ی عملیات.
*←← آموزش عملی
گفت: این را شما تحویل بگیر. همان لندروری را می گفت که دست خودش بود. گفتم: من؟ گفت بله شما. این چند روزی که من می روم مرخصی، سرکشی از آتش بارها یادت نرود.
*←← پیش بینی جنگ های آینده
مهمات برای جنگیدن نداشتیم. چه برسد به آزمایش و تحقیقات. اما دست بردار نبود. از غنایم جنگی استفاده می کرد. همیشه به فکر آینده توپخانه بود.
*←← آرزوی شهادت
دعاها و نمازهایش همیشه آهسته بود. اما یک بار صدای دعایش را شنیدم: الهم ارزقنا توفیق شهاده فی سبیلک.
*←← گفت باید خودم...
می خواستیم برنامه ریزی مان برای آتش پشتیبانی دقیق باشد. یکی باید می رفت داخل منطقه و اطلاعات می آورد. بی سیم و لوازم مورد نیاز را گرفتم، داشتم سوار بالگرد می شدم که رسید، بیسیم و بقیه وسائل را گرفت.
*←← رکوع وسجودفقط برای خدا
فرقی نمی کرد برایش، گلوله ی خمپاره تانک، توپ! برای هیچ کدام شیرجه نمی رفت، خم نمی شد.
*←← اوشهیدشده
موهای ماشین شده، عطر زده و مرتب. لباس فرم سپاه را هم پوشیده بود. تا حالا این طوری ندیده بودمش. گفتم: سرت را اصلاح کردی؟ مگر قرار نبود بروی مرخصی؟ گفت منصرف شدم همان روزی بود که رفت برای تست موشک. نمی دانم از کی فهمیده بود لیاقت پوشیدن لباس سپاه را پیدا کرده. می گفت: تا لیاقت پیدا نکنم نمی پوشم.
*←← دوستان خلاف کارِحسن
دو سه نفر بودند که غازی خیلی سفارش شان را می کرد. و می گفت این ها باید این جا ساخته شوند.
*←← نمی دانستم فرمانده است
چند نفری آمده بودند در خانه. مدارک حسن را می خواستند. تازه شهید شده بود. با خودم گفتم مدارک یک بسیجی ساده به چه درد اینها می خورد؟ اولین باری بود که می رفتم سر کمد حسن. مدارک را زیر لباس هایش پیدا کردم.
*←← تیم ملی فوتبال یا....
غازی را می شناختی؟
*آثارمنتشر شده درباره شهید
ای جوان، تو که عمری تشنه آب حیات بودی و عطش یافتن داشتی، و چو آهویی رمیده و غزالی حیران در کویر، سراغ چشمه ها و سایه های درختی میگشتی تالحظه ای بیاسایی و آرام بگیری و سیراب شوی، اینک این جمهوری اسلامی و دستاوردهایش و رهبرش همان سایه است، همان چشمه است و همان درخت، روح عطش نامت را سیراب کن، خود را بشناس تا خدا را بشناسی، خدا را بشناس تا از خود رها گردی، و به خدا برسی که،من عرف نفسه فقد عرفه ربه.
[۱]
کنکاش کن و تفکر که تو در کجای جهانی؟ و جایگاه تو در پهنه ی خلقت کجاست؟ برای چه آمدی؟ از کجا آمدی؟ و به کجا خواه رفت؟
تا کی می توانی پرواز کنی و با کدام بال و پر و بسوی کدام مقصود و در کدام جهت؟ آیا خود را شناخته ای تا بدانی برای چکار؟ آیا استعداد هایت را باز شناسی کرده ای که بدانی تا کجا می توانی پیش بروی؟ و یا اصلا مال این جهانی یا آن جهان؟ برای بقایی یا فنا؟ برای ماندن هستی یا برای رفتن؟ برای عروجی یا هبوط؟ هیچ اندیشیده ای که چه کاری تو را به عفونت خودخواهی و حب نفس گرفتارت می سازد و چه کاری به طراوت و عطر خدا جویی و خدا یابی معطر می سازدت؟
جان عزم رحیل کرد؟ گفتم مرو، گفت چه کنم؟ خانه فرو می ریزد. احساس غرخدایی بودن، خدایی زیستن و خدایی مردن، تو را به کوچ آخرت مشتاق می کند. شهادت رفتن برای ماندن است و یافتن بقا در فنا است و رسیدن به حضور دائمی به قیمت غیبت موقت، آن کس که شهید عشق است و کشته ی محبت جامه ی تن بر روحش تنگ است و هر لحظه آماده ی رهایی و پرواز دارد.
ای جوانان عزیز، خانه ی آخرت خویش را با دو دست ایمان و عمل خالصبت این جوانان عزیز که پویندگان راه حسین می باشند در این جهان باز تابی از آن بعد ابدیت خواهی و حس جاودانگی طلبی روح آنهاست. کفاف کی دهد این باد ها به مستی ما، همیشه آماده ی رفتنی، آنگاه نسبت به آخرت نه اکراه بلکه اشتیاق خواهی داشت. برای خدا بنا کنید، ما بهشت و جهنم را در این دنیا با عمل مان می سازیم. یا معمار بهشت خویشتنیم یا هیزم جهنم خویشتن. آخرت عکس العمل اندیشه و ایمان و عمل تو در دنیاست.
باید بنده ی خدا شد، بنده ی خدا شدن تو را از بند همه ی بندگیها و از بندگی همه ی بندها آزاد می سازد، چون عبادت خدا آزادی بخش است و عبودیت او حریت می آورد.
ببین اسیر چه هستی؟ شکم و غذا؟ شهوت و شهرت؟ خانه و خادم؟ نام و نان؟ زن و فرزند؟ زر و سیم؟ وابسته به هر چه که باشی به همان اندازه قیمت داری.<ref>سایت خط سرخ</ref> ==پانویس== ۱. ↑ پایگاه اطلاع رسانی حوزه ردههای این صفحه : شهیدان استان اصفهان | شهیدان اصفهان | شهیدان بسیج | شهیدان عملیات خیبر | شهیدان فوتبالیست | شهیدان لشکرامام حسین(ع) | شهیدان ورزشکار<references />
منبع: سایت خط سرخ
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:حسین_غازی}}