پسر همسایه¬ای داشتیم كه همیشه او را به خانه میآورد. وقتی از او دلیل این كار را میپرسیدیم، جواب میداد: گناه دارد، او پدر ندارد. نمیدانید چقدر سخت است وقتی پسربچهای پدر نداشته باشد
حالا آن پسر كوچك بزرگشده و صاحبخانه وزندگی است و مرتباً به مادرم سر میزند.
وقتی برادرم به مرخصی میآمد، مادرم بهزور لباس ها و کفشهایش را از تنش بیرون میآورد. او میگفت: با این لباس ها، احساس دیگری دارم. او به مرخصی میآمد، اما تمام فكر و ذكرش، دوستانش در جبهه بودند..
[ویرایش]
...هموطنان عزیز، من هم در راه استقلال وطن جان باختم. دوستان، در شهادتم ناراحتی نكنید، زیرا از بدو انقلاب، جانبازی در راه وطن و حفظ این آبوخاک، هدف نهایی من بود. در لباس سربازی به این افتخار رسیدم تا نامم در زمره وطن دوستان ثبت شود...