با آهنگ خاصی در گوشم گفت: "يک.... دو.... سه" هر چه قلقلکم داد از سر جايم تکان نخوردم و فقط خنديدم. خودش هم خيلی خنديد. آخر سر با طرف راست بدنش بهم تنه زد. يک جورايی هولم داد و گفت: "برو اون طرف، می خوام آب بکشم."
به زور خودش را کنارم جا داد و همه ظرف ها را آب کشيد. هميشه در کارهای خانه کمکم می کرد.<ref>هزار از بيست، ص۹۶</ref>
*اهمیت به تربیت
روی حجاب حساس بود ولي با جونم و قربونت برم با بچه ها حرف می زد.
وقتی فاطمه بعد از اولين سال تکليف، چادر سر کرد ، کلی برايش ذوق کرد. چند بار بوسيدش و گفت:
"قربونت برم. اينو که سرت کنی خيلی بهت مياد."
وقتی زهرای شش، هفت ساله روسری سر می کرد، بغلش می کرد و می گفت: "عزيزم! اگه اينطوری باشی خیلی قشنگ تره."
برای نماز هم که می خواست به بچه ها سفارش کند، می گفت:"باباجون سعی کنين نمازتونو اول وقت بخونين، ثوابش بيشتره.
خودش هم نماز اول وقتش ترک نمی شد."<ref>هزار از بيست، ص۸۷</ref>