ویرایش‌ها

شهید عباس بابایی

۱٬۰۰۴ بایت اضافه‌شده، ‏۱ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۴۶
[[پرونده:Photo 2018-11-24 23-34-49.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]
 
نوجواني شهيد عباس بابايي
 
يک روز با عباس سوار موتور سيکلت بوديم. تا مقصد، چند کيلومتري مانده بود. يک دفعه عباس گفت:«دايي نگه‌دار !»
 
متوجه پيرمردي شدم که با پاي پياده تو مسير مي‌رفت. عباس پياده شد، از پيرمرد خواست که پشت سر من سوار موتور شود. بعد از سوار شدن پيرمرد، به من گفت: دايي جان، شما ايشان را برسون؛ من خودم پياده بقيه راه رو ميام. پيرمرد را گذاشتم جايي که مي‌خواست بره. هنوز چند متري دور نشده بودم که ديدم عباس دوان دوان رسيد؛ نگو براي آن‌که من به زحمت نيفتم، همه‌ي مسير را دويده بود .
 
منبع: کتاب علمدار آسمان، صفحه:27
 
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران ‌
 
 
 
*زندگینامه دوم
۱٬۲۲۳
ویرایش