ویرایش‌ها

شهید غلامحسین افشردی

۳۸۵ بایت اضافه‌شده، ‏۱ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۵۰
هی می‌رفت و می‌آمد. برای رفتن به خانه دو دل بود. یادش رفته بود، نان بگیرد. بهش گفتم: «سهمیه امروز یه دونه نون و ماست پاکتیه. همین و بردار و برو» گفت: «این و دادن اینجا بخورم. نمی‌دونم، زنم می‌تونه بخوره یا نه.» گفتم: «این سهم توست. می‌تونی دور بریزی، یا بخوری.» یکی دو بار رفت و آمد. آخر هم نان و ماست را گذاشت و رفت. <ref name="serajnet" />
*اخلاص
دیدم از بچه های گردان ما نیست، ولی مدام این طرف و آن طرف سرک می کشد و از وضع خط و بچه ها سراغ می گیرد.
آخر سر کفری شدم با تندی گفتم« اصلا تو کی هستی ان قدر سین جیم می کنی؟» خیلی آرام جواب داد «نوکر شما بسیجی ها. »
*تا انتها حضور
۳۳۲
ویرایش