گلزار : بهشترضا
خاطرات
بنده به عنوان [[فرمانده ]] ایشان در واحد مینی کاتیوشا بودم. آقای باغدار از حقیر درخواست نمود که به خط اول [[خاکریز ]] بروم و اینجانب به ایشان گفتم وجود شما در اینجا بیشتر از [[خاکریز ]] موثر می باشد. مدتی به حرف من کرد و ایستاد و باز دلش آرام نگرفت باز آمد جای حقیر و گفت : آقای موسوی بگذارید بروم خط مقدم اینجا دلم گرفته است . بنده به ایشان که از شاگردان هنرستان سید جمال بود و من هم دبیر هنرستان بودم خیلی دوست داشتم که پیش من بماند . سیمای نورانی داشت با خود می گفتم اگر برود خط [[شهید ]] می شود دیدم خیلی اصرار می کند گفتم : به یک شرط می گذارم بروی خط مقدم [[جبهه ]] . هنوز شرط را نگفته بودم که خیلی خوشحال شد و گفت : هر شرطی را بگوید می پذیرم . گفتم : آقای ا...یاری بی سواد است به ایشان خواندن و نوشتن بیاموز که بتواند حداقل یک نامه برای پدر و مادرش بنویسد و وقت دیگر [[رزمندگان ]] را نگیرد . شرط من این است که ایشان را باسواد نمائید بعد بتوانید بروید خط مقدم [[جبهه]] . ایشان قبول کردند و ظرف یک هفته نه خود استراحت داشت و نه ا.... یاری که از بچه های فردوس بود گاهی اوقات ایشان را تنبیه می کرد و می گفت : چرا خوابیدی چرا درس نمی خوانی او را از خواب بیدار می کرد و امان به ایشان نمی داد و ظرف یک هفته ایشان را با سواد کرد .
منبع : پایگاه اطلاع رسانی یاران رضا
http://