ویرایش‌ها

شهیداحمد بیگ داشتی

۹ بایت اضافه‌شده، ‏۱۷ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۵۳
شهید احمد بیگ‌داشتی
==زندگینامه :==
اولین روز از فروردین ماه سال ۱۳۳۹ شهر اسلام آباد غرب شاهد شکفتن غنچه اى بود که بعد ها مى رفت تایکى از سرداران رشید اسلام آباد گردد.
در عملیا تهاى ۴ و ۵ در تیپ نبى اکرم (ص) قائم مقامى گردان حسین را بر عهده داشت و همچنان به تلاش خستگى ناپذیرش ادامه داد تا ‎‏اینکه در روز ۲۰/۱/۶۷ در چنگوله رود خانه زعفران جان خسته اش آسوده گشت و مزد زحمتها یش را از درگاه بارى تعالى گرفت.‎‏
روحش شاد و یادش
==خاطرات :=====خاطره درباره خصوصیات شهید احمد بیگداشی===
یادی از سردار شهید و تک تاز جبهه های غرب و جنوب یار باوفای حضرت امام خمینی (ره ) شهید احمد بیگداشی ایشان کسی بود که امام را به نام فرزند زهرا می شناختند امام را عصاره پیامبر عظیم الشان می دانست اسلام ناب محمدی را پذیرفته بود و خلاصه امام خمینی را نایب بر حق امام زمان می دانست و برای این کلام خود خون عزیزش را نثار این راه کرد اینجانب مراد پروین از اول انقلاب هنگام تشکیل سپاه پاسداران به فرمان حضرت امام به شهید احمد بیگداشی آشنا شدم بعد از آموزش مقدماتی قائله پاوه پیش آمد به مدت دو سال در منطقه کردستان همراه این شهید عزیز با ضد انقلابیون می جنگیدیم تا اینکه جنگ تحمیلی پیش آمد یگانها و گردانها شکل گرفتند این حقیر به عنوان فرماندهی گردان انجام وظیفه می کردم و در خدمت ایشان بودم از هم جدا نمی شدیم اخلاق بسیار خوبی داشتند و این مثل را نباید نادیده گرفت که (( هر گلی بوی خاص خود را دارد )) ایشان استثناء بودند مظلوم بود و مظلومانه به شهادت رسیدند و لایق شهادت بود همیشه به یاد خدا بود و نمازش را همیشه سر وقت می خواند بیشتر اوقات برای مادرش نگران بود و می گفت که بعد از شهادت من مادرم می میرد می دانست که مادرش عاشق امام است و می گفت ای کاش من هم مثل مادرم این عقیده پاک را داشتم چون می داند امام کیست راه و هدفش کجاست و یک خاطره از ایشان دارم که شب عملیات عاشورا در منطقه عمومی میمک هنگام هدایت نیرو به طرف دشمن در داخل یک کانال ستون یک راه می رفتیم ساعت دو نصف شب بود من جلو بودم و شهید احمد پشت سر من بود یک خمپاره ۱۲۰ به لبه کانال اصابت کرد کانال ریزش کرد متوجه نشدم هوا خیلی تاریک بود شنیدم که صدای آمد و این جمله را گفت مراد کمکم کن سریع برگشتم دیدم که فقط یک دستش از زیر خاک بیرون مانده است و خاک تمام بدنش را پوشانده است با تلاش بسیار ایشان را در آوردم خندیدند و این جمله را گفتند که : (( پروین خوب بود زیر خاک نمردم چون خیلی زشت بود من باید هنگام نبرد تن به تن خونم ریخته شود این طوری خون از بدن آدم نمی آید .)) روحش شاد و راهش پررهرو باد
===مادر شهید===
همیشه می گفت دوست دارم بکشم و بعد کشته شوم نمی خواهم با یک ترکش شهید شوم و دلم می خواهد مانند امام حسین (ع) در میدان نبرد کشته شوم . و حرف همیشگی آن شهید این بود که می گفت خدایا من طاقت مردن امام (ره ) را ندارم که یک زمان جای خالی او را ببینم آرزو دارم که حتی یک شب هم شده جلوتر از او ببینم همان هم شد یکسال جلوتر از امام خمینی (ره) شهید شد به پدرش می گفت : شاید یک وقت جان تو را به دروغ قسم بخورم ولی جان امام را دروغ قسم نمی خورم .
خوشا آنان که دائم در نماز بی بهشت جاویدان بازارشان بی
===برادر شهید===
در سال ۶۳ در منطقه عملیاتی گیلانغرب با شهید داخل تویوتا بودیم که یک مرتبه خمپاره روی جاده اصابت کرد و یک لحظه واقعا” شاید بگویم معجزه بود و عمل نکرد و بعد که با تویوتا یک لحظه عبور نمودیم یک مرتبه خمپاره عمل کرد و شهید گفت : شانس آوردیم که عمل نکرد گفتم : مگر آرزوی شهادت نداشتی گفت :چرا ؟ ولی نه شهادت با ترکش بلکه می خواهم حداقل چند نفر مزدور را به هلاکت برسانم و بعد به شهادت برسم .
در سال ۶۲ بر اثر اصابت ترکش تانکر آب سوراخ شده و بعد از تمام شدن آـش دشمن شهید جهت تعمیر تانکر آب به داخل او رفته که یک مرتبه عراق شروع به ریختن آتش نموده و شهید در داخل تانکر با یک روحیه خاص و لبی خندان در آن موقعیت خطرناک و با شوخی می گفت بیاید مرا از این تانکر بیرون بیاورید یا حداقل آب داخلش کنید تا ترکش به من اصابت نکند و مجبور شوید مرا شکلات پیچ کرده و افقی مرا برگردانید .
===مادر شهید===
این شهید ایمان قوی و دلی در یا داشت علاقه زیادی به جبهه و بچه ها داشت و بعد از مدتی هم که به منزل می آمد مرتب هوش و فکر آن پیش بچه ها بود طوری از جبهه تعریف می کرد که کوچک و بزرگ خانه را عاشق جبهه می کرد به گونه ای که پدر پیرمرد خود را عاشق جبهه کرده و او را هم تا شش ماه با خودش برد . خاطره دیگر او این بود که عکس تمام شهیدان فامیل و دوستانش را به صورت نمایشگاه در اتاق خودش وصل کرده بود و وقتی وارد اطاق می شد به آنها سلام می کرد و زیر لب زمزمه می کرد و می گقت : من حسادت می کنم که شما به درجه شهادت رسیده اید اما من به آرزویم کی خواهم رسید و همانطور هم شد بیست روز قبل از شهادتش به من گفت : مادر خواب دیدم و من میدانم که من می روم و دیگر بر نمی گردم چون خودم خواب دیدم شهید می شوم و به آرزوی دیرینه ام می رسم و همانطور هم که قبلا” به شما گفته ام باید زینب وار زندگی کنید بلی مادر : ماند با دختر کوچک این شهید با هزاران خاطره .
بسمه تعالی
اینجانب سرهنگ پاسدار مراد پروین در تاریخ ۲۳/۳/۵۸ به فرمان حضرت امام همراه شهید احمد بیگداشتی به استخدام نهاد مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمدیم. پس از دوره مقدماتی جنگ ضد انقلاب در کردستان شروع گردید، شهید احمد با رشادت و از خود گذشتگی همراه دیگر رزمندگان در این قائله شرکت فعال داشت. تا اینکه جنگ تحمیلی در ۳۱ شهریور ماه ۵۹ شروع شد. بلافاصله به منطقه سر پل ذهاب اعزام شدیم، این در حالی بود که هیچ گونه آموزش نظامی ندیده بودیم.
خاطره ای که از ایشان دارم که برایم تعریف میکردند، یک روز ۳ نفر از ضد انقلاب در منطقه عمومی قصرشیرین به نام شیار ناصر خان می خواستند که از طریق این راه مخفی تسلیم عراق شوند، ایشان بدون اینکه به کسی اطلاع دهند آنها را تعقیب کرده و در یک یورش برق آسا آنها را دستگیر و تحویل فرماندهی سپاه دادند. فردی بی ریا، باتقوا، پیرو ولایت فقیه و فرماندهی لایق و شجاع برای سپاه بود.
بسمه تعالی
این شهید ایمانی قوی و دلی در یاد داشت علاقه زیادی به جبهه و بچه ها داشت و بعد از مدتی هم که به منزل می آمد مرتب فکر و ذکرش پیش بچه ها بود طوری از جبهه تعریف می کرد که کوچک و بزرگ خانه را عاشق جبهه می کرد به گونه ای که پدر پیر مرد خود را عاشق جبهه کرد و او را هم تا ۶ ماه با خودش برد خاطره دیگر او این بود که عکس تمام شهیدان فامیل و دوستانش را به صورت نما یشگاه در اطاق خودش وصل کرده بود و وقتی وارد اطاق می شد به آنها سلام می کرد و زیر لب زمزمه می کرد و می گفت: من به شما که به درجه شهادت رسیده اید حسادت می کنم اما من به آرزویم کی می رسم.
همان طور هم شد ۲۰ روز قبل از شهادتش به من گفت: مادرم خواب دیدم و من می دانم که من می روم و دیگر بر نمی گردم چون خودم خواب دیدم که شهید می شوم و به آرزوی دیرینه ام می رسم و همان طور هم که قبلا به شما گفته ام باید زینب وار زندگی کنید. ( بلی مادر ماند با دختر کوچک این شهید و هزاران خاطره).
بسمه تعالی
آن زمان که برادرم هنوز شهید نشده بود من بیشتر از ۵ سال سن نداشتم، به یاد دارم که بعد از ۴ یا ۳ ماه که از مأموریت بر می گشت، نماز جماعت را در منزل ما برقرار می کرد، بطوری که همگی از بزرگ تا کوچک خانواده ساعت ۵ صبح ما را بیدار می کرد و صبحگاهی می زد، گویا خانه، جبهه بود همگی به صف نماز می ایستادیم، خودش مدتی قرآن قرائت می نمود و مرا و دختر ۳ ساله اش را کنار خود می گذاشت و برایمان سوره های کوتاه قرآن را قرائت می نمود و بعد از تمام شدن نماز و قرائت قرآن نوارشیر علی خدا را می گذاشت، بچه ها بیایید تا ورزش کنیم و من و برادر بزرگترم ( روح ا… ) ودختر کوچک خود (طیبه) که بیشتر از ۳ سال نداشت وادار به ورزش می نمود. باید ورزش صبحگاهی را انجام دهید تا در تمام روز سر حال و شاداب باشید و بعد از ورزش صبحگاهی صبحانه را خانوادگی با هم می خوردیم، و او همیشه برایمان از جبهه و فدا کاریهای جوانان و بسیجیان دلاور می گفت و به ما همیشه توصیه می نمود که هیچ گاه پشت ولایت فقیه و امام خمینی(ره) را تنها نگذارید که دشمن منتظر است که از ما ضعفی بدست آورد و. جامعه اسلامی ما را نابود کند.
بسمه تعالی
در شب آخر مرخصیش بود که همگی دور هم جمع بودیم که ایشان شروع به تعریف از جبهه و خاطرات آنجا نمودند. گفت: یک روز ۳ نفر از ضد انقلابیون (منافقین) که قصد داشتند جاسوسی ایران را بکنند یعنی تمام نقشه ها و برنامه هایی که ایران شبانه قصد انجام آنرا داشت همراه آنها بوده است و می خواستند از شیار ناصر خان که یک راه مخفی بوده فرار کنند وخودشان را تسلیم عراق کنند که من آنها را دیده و بدون اطلاع به کسی آنها را تعقیب نمودم و در یک یورش زرهی هر ۳ آنها را دستگیر کرده، در حالی که آنها بازبان عربی شروع به قسم خوردن کردند که ما از ترس شلیکها و توپها و تانکها در این جا (شیار ناصر خان) پناه برده ایم، اما زمانی که آنها را بازرسی کردم تمام نقشه ها و کروکیهای منطقه دردست آنها بود بنا بر این آنها را تحویل فرماندهی سپاه دادم.
راوی انسیه بیگداشتی
۲٬۵۲۵
ویرایش