شهید حاج عبدالله اسکندری
==زندگینامه==
همسر شهید در بیان خاطراتی از این سردار شهید می گوید: من و عبدالله با هم پسرخاله و دخترخاله بودیم. برای همین شناخت کافی داشتیم. من آن زمان نهایت اول خرداد سال 1360 با هم ازدواج کردیم. شهید اسکندری یک سال قبل از ازدواج با من، یعنی در سال 1359 در جبهه ها حضور پیدا کرده بودند.
ایشان در تمام هشت سال دفاع مقدس در جبهه حضور داشت. یکی از شرایط ازدواجشان با من نیز حضور مستمرشان در ک ارزار نبرد بود. من هم پذیرفتم. یک سالی نامزد بودیم. مراسم ازدواجمان هم خیلی ساده برگزار شد و خدا هم به من توفیق داد تا همراهی اش کردم. ما چهار سال از دوران جنگ تحمیلی را در اهواز بودیم. در تمام دوران ماموریت ایشان و جابه جایی هایی که به شهرهای مختلف داشتند من هم در کنارشان بودم و خدا را شاکرم که سهمی در مجاهدت های ایشان داشته ام. ایشان شخص خیلی وارسته ای بودند. من بعد از ازدواج، ایشان را بهتر شناختم و به این نتیجه رسیدم که همسرم فردی وارسته و خدایی است و با بقیه فرق دارد. از همان زمان تصمیم گرفتم هر طوری که ایشان می خواهند باشم. نمی دانم تا چه حد موفق بودم. خداوند هم یاری کرد که در این مسیر با ایشان همراه باشم. از لحاظ عشق، اخلاق، ایمان و دینداری زندگی ما در میان آشنایان و بستگان سرآمد بود. این را هم بگویم که شهید اسکندری تنها یک هفته بعد از ازدواج راهی مناطق عملیاتی شدند.
تنها پسر شهید نیز از ماجراهای بعد از شهادت پدر این گونه می گوید:
قبل از شنیدن خبر شهادت، یکی از دوستان با من تماس گرفت که من شنیده ام پدرتان به شهادت رسیده از ما خواستند تا خواهر و مادرم به اینترنت دسترسی نداشته باشند تا تصاویر شهید را نبینند. همان شب عکسی در سایتها منتشر شدکه پیکر ایشان با لباس رزمشان بود و سر، از بدن جدا شده بود که خاکی و زخمی و خونی بود. من پدر را شناختم. ما این گونه از شهادت پدر مطلع شدیم.
بعد از شهادت پدر، پیکر ایشان به ما بازگردانده نشد. اما صحبت هایی بود که با مبادله ی اسیر، یا پرداخت هزینه ای بتوانیم پیکر پدر را باز پس بگیریم. ما به مادرمان گفتیم که مادر جان به کسانی که می خواهند پیکر پدر را بازگردانند، بگویید ما راضی نیستیم که یک ریال از پول بیت المال صرف این گروه خبیث شود. �
حتی یک اسیر هم نباید آزاد شود. پدر رفته بود تا آنها را به درک واصل کند. ما برای آنچه در راه خدا داده ایم، توقعی نداریم و حاضر نیستیم که به ازای پیکر پدرمان ریالی از بیت المال هزینه شود، زیرا هر اقدامی کمک به آها محسوب می شود.
مدتی بعد از شهادت، زیارت نایب امام زمان (عج) روزی خانواده مان شد. در این دیدار مادر، این روایت را برای آقا بازگو کردند. آقا بسیار خوشحال شدند و فرمودند: آفرین به این روحیه بچه ها، آفرین به این استقامت. خیلی ما را مورد تشویق قرار دادند.