زمانیکه هادی به شهادت رسیده بود یکی از دوستان نزدیک او به نام ناصر نریمانی که از شهادت هادی خبر نداشت، برای شرکت در سمیناری به مشهد آمده بود و بعد از اتمام سمینار نتوانسته بود به دیدن هادی برود به همین دلیل بعد از رفتن به فریدونکنار نامه ای به او نوشت و در نامه قید کرد که دلم برایت تنگ شده بود و می خواستم شما را ببینم ولی نشد. بعد از رسیدن نامة او برادر شهید طی نامه ای خبر شهادت هادی را به ناصر رساند اما او بارو نکرد و برای دیدن ما به مشهد آمد. در خانه نشسته بود که ناگهان در خانه بوی خوش و عطر خاصی پیچید که همه با تعجب به هم نگاه می کردند که در این بین مادر شهید به گریه افتاد و گفت این بوی هادیست بوی پسر شهیدم است.
هادی تقریبا" هفت یا هشت ساله بوده که انقلاب در حال شکل گیری بود ، هوای سرد زمستان حاکم بود و به خاطر اینکه هادی در آن هوا مریض و یا اینکه در راهپیمایی ها زیر دست و پای مزدوران رژیم و مردم نماند من صبح ها قبل از اینکه از خواب بیدار شود از خانه بیرون می رفتم یکروز وقتی طبق معمول برای شرکت در راهپیمایی از خانه بیرون رفتم نزدیکی میدان او را دیدم در حالیکه لباس گرمی هم نپوشیده بود و از سرمای شدید به خودش می لرزید ، در جلوی صف ایستاده بود و با تمام قدرت علیه رژیم شعار می داد.
در بحبوحه انقلاب که در کلاس سوم ابتدایی درس می خواند روزی برای راهپیمایی در مدرسه شلوغ می کند که مدیر مدرسه تلفنی این مسئله را به ارتش گزارش می دهد . سربازان مدرسه را محاصره می کنند و می خواهند که از راهپیمایی آنها جلوگیری کنند که هادی با کمال شجاعت جلو رفته و می گوید بزنید و بکشید ما از کشته شدن نمی هراسیم.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11083سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />