==خاطرات==
زمانی که همسرم محمدحسین سالاری می خواست به جبهه برود به ایشان گفتم اگر شما به جبهه بروید ما در خانه چکار کنیم؟ دیگر سرپرستی بالای سرم نیست من بدون شما تنها می شوم. ایشان در جواب گفت: سه پسر در خانه دارم. و شما با آن ها هستید و احساس تنهایی نمی کنید برای این من به جبهه می روم چون وظیفه ی تمام مسلمین است که از خاک اسلامی و دین اسلام و از ناموس مان دفاع کنند. و تا آخرین نفسی که در سینه داریم برای ملت مان بجنگیم. و من هم وظیفه ی خود می دانم تا به جبهه بروم و حتی اگر به شهادت هم برسم افتخار می کنم.
ک روز که با مادر شوهرم در حال خمیر کردن بودیم صبح زود بود همسرم محمدحسین از پاسگاه عمرانی زنگ زد و گفت: من تا یکی دو ساعت دیگر به خانه می آیم. وقتی که خمیر را آماده کردیم و منتظر بودیم تا آماده ی پختن شود. دیدم که همسرم دیر کرد و سه ساعتی از موقعی که زنگ زده بود می گذشت ولی خبری از ایشان نشد چادر سرم کردم و بیرون رفتم. دیدم آمبولانسی وارد روستا شد. و بعد از این که به خانه ی ما نزدیک شد ترس ورم داشت که نکند بلایی سر ایشان آمده باشد. دیدم که جنازه ی همسرم را آورده اند که به درجه ی رفیع شهادت نائل آمده است.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11200سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references />