شهيد الياس شهید الیاس زحمت کش
==زندگینامه==
در تاریخ 1326/02/01 در [[روستاي روستای کوشک بانيانبانیان]] فسا، در يک یک خانواده زحمتکش، مومن و مذهبي ديده مذهبی دیده به جهان گشود و کلبه محقر پدر و مادر را نوري نوری تازه و اميدي ديگر بخشيد امیدی دیگر بخشید و از همان ابتدا با رنج و مشقت زندگي زندگی آشنا شد.اين شهيد این شهید بزرگوار تا کلاس ششم ابتدايي ابتدایی درس خواند و در کنار تحصيل، تحصیل، جهت فراهم ساختن احتياجات احتیاجات خانواده، تلاش فراوان مي می نمود و علاقه زيادي زیادی به درس و مطالعه كتب مذهبي مذهبی داشت.در سن 18 سالگي سالگی وارد ارتش شد و خدمات خود را در شهر[[ شيرازشیراز]] و [[دزفول]] گذراند. او چون رسته اش پياده پیاده و راننده [[نفر بر]] بود تماماً در جنگ حضور داشت، شديداً براي شدیداً برای انقلاب دلسوز بود و خدمات بسياري بسیاری انجام داد و سرانجام در تاریخ 1363/04/17 در حمله [[والفجر 2]] در [[منطقه حاج عمران]] ، دست راست و يک یک انگشت دست چپ را از دست داد و از ناحيه ناحیه کمر و پهلو مورد اصابت ترکش قرار گرفت و پس از 11 ماه تحمل درد و رنج ناشي ناشی از جراحات، در بيمارستان شيراز بیمارستان شیراز به شهادت رسيدرسید.
==خاطرات==
===* خاطره از زبان پدر شهيدشهید:===در تاریخ 1362/04/25 الياس الیاس مرخصی بود و به فسا آمدیم، یکی از همرزمانش به او اطلاع داد که [[گردان]] 105 پیاده و تیپ 2 [[دزفول]] عازم غرب کشور می باشد، با وجودی که هنوز چند روزی از مرخصی اش باقي باقی مانده بود با خانواده وداع کرد و عازم جبهه شد و در عملیات والفجر به علت شهادت فرمانده گروهان، او به عنوان فرمانده انتخاب گرديدگردید.
تا این که سرانجام در تاریخ 1362/05/19 كه مشغول آوردن مهمات بوده بر اثر اصابت گلوله توپ بعثیون، در تپه سیدالشهدا مجروح می شود و همرزمانش با فریاد اطلاع می دهند که زحمتکش شهید شد اما خودش فریاد می زند دست راستم قطع شده، شهید نشده ام.
فوراً او را به بیمارستان [[پیرانشهر]] انتقال، و پس از پانسمان اولیه به علت خون زیادی که از وی رفته بود او را با بالگرد به [[تبریز]] انتقال می دهند، پس از عمل جراحی، دست راست و انگشت سباسه دست چپ وی قطع می گردد. همچنين همچنین تمام بدنش پر از ترکش بوده که زخم ترکش پهلو و کمرش، نسبت به بقيه بقیه خیلی عمیق تر بوده است. در زمان بستری شدن در بیمارستان تبریز، به خانه زنگ می زند و هیچ حرفی از مجروحیت خود به زبان نمی آورد، او به ما گفت: حالم خوب است و در منطقه هستم و مرخصی ها لغو شده است، فعلاً نمی توانم به فسا بیایم.
تا این که یکی از همسنگرانش از دزفول، مجرومیت وی را به ما اطلاع داد و در همین موقع، او زنگ زد. باز هم گفت: حالم خوب است و در منطقه هستم. ولی ما گفتیم که حقیقت را بگو و بالاخره با اصرار زیاد گفت که مجروح شده ام ولی حالم خوب است. ما شبانه به دیدارش رفتیم، خیلی خوشحال شد، از روحیه خیلی خوبی برخوردار بود، ما را دلداری می داد و می گفت: نگران نباشید بعد از چند روز بستری در بیمارستان ارتش، به [[فسا]] انتقال یافت.
با وجود مجروحيت شديد، مجروحیت شدید، چند بار به جبهه براي برای دیدن دوستاش رفت و همیشه دلش بی قرار، و روحش در پرواز برای جبهه بود.
منبع:سایت نویدشاهد