238. ناصر سازگار دریکی از دوره های آموزشی یک مربی عقیدتی داشتیم که خیلی با آقای سازگار شوخی می کرد . یک روز ایشان گفت : باید کمی او را اذیت کنیم . پیشنهاد داد برویم یک چاشنی کتابچه ای در زیر کیف دستی مربی عقیدتی کار بگذاریم . نزدیک نماز ظهر بود آن بنده ی خدا رفت تا وضو بگیرد . آقای سازگار درهمین حین رفت و چاشنی را درزیر کیف ایشان کار گذاشت . وقتی او کیفش را برداشت چاشنی منفجر شد حسابی ترسید . از ترس کیفش را به داخل آب پرت کرد . آب داشت آن را می برد . سریع رفتیم کیف را گرفتیم و به ایشان دادیم واو گفت : آقای سازگار بالاخره کار خودت را کردی .
. ناصر سازگار یک شب خواب دیدم درمنطقه ای سرسبز در حال قدم زدن هستم . آقای سازگار کلاه آهنی به سر و تفنگ به دوش آنجا بود . او درقسمت ورودی بهشت منتظر گرفتن اجازه عبور بود . یک دفعه خودم را درجاده ی باریک کوهستانی دیدم داشتیم به همراه تعدادی بسیجی به سمت بالای کوه حرکت می کردیم . قسمتی از مسیر خیلی ناهموار بود یک دفعه پایم سر خورد . تعادلم را از دست دادم و داشتم به پائین کوه پرت می شدم . که در یک لحظه یک نفر دستم را گرفت . سرم را بالاآوردم دیدم آقای سازگار است . گفت : کجا ؟ دیگر من آمدم نگران نباش مرا بالاکشید و همدیگر را در آغوش گرفتیم . دیگر وقت نشد با او صحبت کنم . از خواب بیدار شدم . منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11150سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>