روز قبل ازشروع عملیات کربلای 4 بود می خواستم به اهواز بروم آقای ستوده به من گفت : کجا می خواهی بروی ؟ گفتم : می خواهم به اهواز بروم پرسید : در اهواز کاری داری گفتم : نه همین طوری می خواهم بروم و دوری بزنم گفت : نرو پرسیدم : برای چه ؟ گفت : امشب وقت نماز مغرب وعشا به چادر نمازخانه بیا گفتم : خبری است ؟ گفت : امشب بچه ها می خواهند با همدیگر وداع کنند وقت نماز که شد وضو گرفتم و داخل چادر رفتم دیدم تمام بچه ها حال و هوای دیگری دارند بعضی از بچه ها با هم وداع می کردند و از همدیگر حلالیت می طلبیدند . بچه ها دست و سر آقای ستوده را می بوسیدند و ایشان فقط گریه می کرد در طول عمرم چنین وداع و خداحافظی ندیده بودم . منبع : سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11337سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references />