من چند شبی را به جای ایشان پست دادم دیدم مشکل است گفتم اگر اجازه بدهی من بروم با فرمانده صحبت کنم بلکه از پست دادن... گفت فلانی من حقیقتش با... دارم و نمیتوانم گفت اگر صحبت کنی کنی من بروم بهداری خیلی خوب می شود بهرحال با فرمانده صحبت کردم و ایشان هم پذیرفتند و از.. انروز ایشان و بهداری مشغول به خدمت شد.
2 ماهی در بهداری خدمت کرد و یک روز امد گفت اینجا هم مشکل دارم چون میترسم جمله کنند و برایم مشکلی پیش امد و خواهر و برادرم تنها شوند. من دیدم خیلی ناراحت است که در بهداری مشغول است دوباره با فرمانده صحبت کردم گفت شما صحبت کن ببین کجا میخواهد برود با ناصر صحبت کردم گفت میخواهم... خدمت کنم وقتی قضیه را با فرماندهی در میان گذاشتم بلافاصله موافقت کرد و گفت باید به منطقه پسوه برود... قبول کرد گفت توپخانه باشه هرکجا باشه ایشان یک هفته دیگر به منطقه پسوه اعزام کردند و روزی من مرخصی امده بودم سر پل نشسته بودم دیدم جنازه ای را تشییع میکردند نگاه کردن دیدم عکس ناصر اوغری است پیش خود باور نمیکردم گفتم خدایا این جوان از بهداری رفت توپخانه که بهتر شود چطور شد که شهید شد وتی رفتم پایگاه سوال کردم چطور شد که ناصر شهید شد گفتند در منطفه پسوه اینها چند توپ که پرتاپ کردند داغ کرده بود و توپ اخری منفجر شد و... انها به درجه شهادت نائل امدند این شهید بسیار.. با اخلاق و نمازش ترک نمیشد و خیلی دوست داشتنی بود که خداوند روح این شهید را شاد بگرداند.
<ref>سایت شهدای ارتش</ref>
منبع: سایت شهدای ارتش==پانویس==<references />