گلزار :
خاطرات:
یادم می آید یک سال موقع برداشت ودرو گندم مقداری از درو گندم مانده بود . برادرش تازه ازخدمت سربازی برگشته بود و چون تعدادی گوسفند هم در بیابان داشتیم . پدرش گفت: یکی ازشما به سر زمین برود و مواظب گوسفندان باشد . ایشان گفت : چون برادرم تازه به مرخصی آمده و خسته است من می روم. و سپس راهی صحرا شد درهمان شب چون هوا مهتابی بود از فرصت استفاده کرده و گندمهای باقیمانده را درو می کند و صبح وقتی پدرش و برادرش برای درو گندم به مزرعه می روند با کار تمام شده مواجه می شوند و چون علت را جویا می شوند ایشان می گوید من نمی خواستم شما بیشتر از این به زحمت بیفتید .منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11633سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />