ویرایش‌ها

شهید محمد رضا سمندرمارشگ

۹۹۴ بایت اضافه‌شده، ‏۲۶ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۰۵
کد شهید: 6610580 تاریخ تولد : {{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام : فرد = محمدرضا محل تولد سمندرمارشگ|تصویر = |توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده: پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد = [[مشهد]]نام خانوادگی : سمندرمارشگ‌ تاریخ |شهادت : 1366 = [[۱۳۶۶/04۴/24۲۴]]،[[ماووت]]|وفات = |مرگ = |محل دفن = بهشت رضا|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = تیپ۲۱ امام رضا|طول خدمت = |درجه = |سمت‌ها = |جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ = |فعالیت‌ها = |تحصیلات = |تخصص‌ها = |شغل = محصل|خانواده = نام پدر : غلام‌حسن‌ مکان شهادت : ماووت[[غلامحسن]] }} 
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : محصل یگان خدمتی : تیپ21امامرضا
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌گردان‌
گلزار : بهشت‌رضا
==خاطرات==
یادم می آید در دوران انقلاب، یک خانة تیمی که پشت سینما هویزه بود را به ما تحویل بدهید. ما هم با محمدرضا سمندری شب را در آنجا ؟؟؟ کرده بودیم. نزدیک صبح صدای باز کردن قفل در بگوش رسید. یکی از منافقین وارد منزل شد، آقای سمندری با یک نفر دیگر او را از پشا سر غافلگیر نموده و دستگیرش کردند. منافقین اکثراً از نظر رزمی خیلی ماهر و کار کرده بودند. امّا این دو نفر خیلی راحا توانستند او را که هیکل درشت و ورزیده ای شدات دستگیر کنند. برخلاف او جثه این دو نفر خیلی کوچک بود و نه دورة آموزشی دیده بودند. با این حال توانستند او را به زانو در بیاورند.
آخرین دفعه ای که من برادر سمندری را دیدم سر ظهر و در منطقه بود. من به ایشان گفتم: من می خواهم به مرخصی بروم، شما نمی خواهی با من به مشهد بیایی؟ ایشان گفت: من خسته ام، 20 دقیقه بخوابم بعد مرا بیدار کنید. با هم صحبت بکنیم. ایشان 72 ساعت می شد که نخوابیده بود و حالا می گفت: فقط 20 دقیقه بخوابم. ایشان بعد از 20 دقیقه بلافاصله خیلی سر حال و قبراق بیدار شد! من و آقای آریان منش با ایشان صحبت کردیم و گفتیم: اگر صلاح می دانی بعد از چند سال که در منطقه خدمت می کنی مأموریت بگیر به مشهد بیا. ولی ایشان راضی نشد. به ایشان گفتم: لااقل به مرخصی بیا. ایشان نیز به ما همین جوری یک قولی داد و گفت: باشد، اگر فرصتی شد.
وقتی که اولین فرزندم بدنیا آمد فکر می کنم عملیات کربلای 4 یا 5 بود. ایشان زنگ زدند و گفتند که عکسی از فرزرندم بگیرید و برایم بفرستید چون فکر می کنم که دیگر نمی توانم بیایم و او را از نزدیک ببینم. من هن از این حرف او خیلی ناراحت شدم. ایشان تا 45 روز بچه را ندیدند. همه تعجب کردند از اینکه ایشان اینقدر صبر کرده و علی رغم اشتیاق دیدار فرزند بیشتر در جبهه بودند.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11804سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدرضا سمندر مارشگ}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان مشهد]]
۷۸۶
ویرایش