ویرایش‌ها

شهيدجابرقدمی

۳ بایت حذف‌شده، ‏۱ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۴۹
/* خاطرات: */
به زيـر سايـه آن حجــــت حـق خوش و خنــدان بميرم
==خاطرات:==
===• دوست و همرزم شهيد===
يک روز در تاریخ 1363/12/16 هنگامي که به همراه شهيد قدمي به محل خدمت [[مهران]] ـ [[دهلران]] رفتيم به همراه يک تيم يازده نفره به سرپرستي جناب سروان جمشيدي به گشت زني حوزه استحفاظي اعزام گرديديم، شهيد جابر قدمي بي سيم چي بود و در همين هنگام متوجه شديم که نيروهاي عراقي به جلو آمده اند و پشت تپه ها چادر زده اند تا شب هنگام بتوانند به ما شبيخون بزنند اما در همان شب شهيد قدمي پس از مخابره بي سيمي با فرماندهي و مشورت با سروان جمشيدي به آن ها حمله کرده و نيروهاي عراقي را دستگير، و آن ها را به پشت خط منتقل نموديم.
نگهبان تيپ جلوي ما را گرفت ولي وقتي که شهيد قدمي با سخنان گيرايش که هميشه سخن محکمي داشت به او گفت: ما تازه به اين منطقه آمده ايم و به همين علت جيره غذايي کمي با خود آورده ايم نگهبان به ما اجازه داد که نصف گوني سيب زميني آنها را برداريم اما شهيد قدمي به راحتي توانست او را قانع کند که همه سيب زميني ها و حتي يک کارتن کشمش هم به ما بدهند و او با اين کار خود، همه بچه هاي گروهان را از گرسنگي نجات داد و به خاطر همين کارش به مدت 48 ساعت به او مرخصي تشويقي داده شد.
آخرين خاطره من از به شهادت رسيدن شهيد قدمي است، در تاریخ 1365/02/18 هنگامي که [[گروهان]] ما در خط استراحت بود عراقي ها [[پاتک]] زدند و خط ما شکست خورد، آنها به جلو آمدند که از طرف فرماندهي اعلام شد گروهان استراحت بايد به خط بيايند، همه بچه ها به خط آماده حرکت شدند و شهيد قدمي با روحيه بالايي که داشت با صداي الله اکبر و با توجه به شوخ طبعي خود کل زنان به طرف عراقي ها حمله ور شد.
در آن روز چنان تيراندازي کرديم و آتش بر سر عراقي ها ريختيم که تمامي منطقه را گرد و غبار و دود و باروت گرفته بود و همه عراقي ها پا به فرار گذاشتند و ما که تعدادمان بيش از 50 نفر نبود عراقي ها را تا کيلومترها عقب رانديم و واقعاً خسته و تشنه شديم که به سنگرهاي عراقي ها رسيديم، چون همگي تشنه بوديم شهيد قدمي گفت: مي روم تا آبي پيدا کنم، او با اسلحه کلاش در دست و بي سيم بر پشت از سنگر خارج شد که در همان لحظه گلوله خمپاره در جلوي سنگر منفجر شد و صداي ناله شهيد بلند گرديد، ترکشي بالاي زانوي او را پاره کرده بود که در همان حال فرمانده جهت بازديد، به ما رسيد و گفت: هر چه زودتر او را بر ماشين خود سوار کنيد تا به بيمارستان صحرايي برسانم او به همراه چند زخمي ديگر و چند اسير عراقي بر تويوتا سوار شدند و در نزديکي بيمارستان صحرايي که فرمانده جهت پياده کردن آنها نزد امداد گران رفته بود ناگهان [[ميني کاتيوشا]] ي دشمن به وسط تويوتا اصابت کرده و همه سرنشينان آن از جمله شهيد قدمي کشته مي شوند.  
==نامه ها==
۲۸۴
ویرایش