متن کامل خاطره
یادم هست زمانیکه همسرم رمضانعلی می خواست به جبهه برود من مانع شدم و گفتم شما دیگر نمی خواهد به جبهه بروی شما سهم و حق خود را به جبهه ادا نموده ای.دیدم ایشان از این حرف من ناراحت شد و گفت:جبهه رفتن حق و غیر حق و سهم ندارد .هنگامیکه من گریه کردم که نرو از مصیبت های حضرت زینیب و امام حسین (ع) در دشت کربلا برایم صحبت کرد و گفت :شما پیرو چنین کسانی باید باشید و آنها را در زندگی سر مشق خود قرار دهید زیرا آنها رهبران و امامان ما بوده اند و به خاطر بر پایی اسلام چنین فداکاری هایی کرده اند که با این حرفها دلم آرام گرفت و اجازه دادم که به جبهه برود و به آرزویش که شهادت بود برسد.<ref>[منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14128 سایت یاران رضا]</ref>==پانویسرده==<references />{{ترتیبپیشفرض:علی رمضانی عارفخانی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]