ویرایش‌ها

شهید احمد عظیمی مجاور

۱۸۶ بایت اضافه‌شده، ‏۲۶ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۵۸
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌گردان‌
گلزار : بهشت‌رضا(ع‌)
==خاطرات==
شجاعت و شهامت
راوی
متن کامل خاطره
*یک از همرزم های احمدآقا خاطره ای را از ایشان این گونه برایم تعریف کرد: در یکی از عملیات ها چند روز به محاصره ی دشمن درآمدیم. به علت درگیری با دشمن مهماتمان تمام شد. احمدآقا با عده ای از پاسداران دیگر با زیرکی و شجاعت تمام از نقطه ی کوری وارد منطقه دشمن شد و مقداری مهمات آورد.
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
متن کامل خاطره
*بعد از شهادت آقای عظیمی مجاور یک شب خواب دیدم ایشان با عده ای از شهدای دیگر در یک گلستان بسیار زیبا راه می رود. وقتی چشمش به من افتاد گفت: بچه ها، بچه ها، صبر کنید. الآن می آیم. نزد من آمد و گفت: حاج آقا از شما خیلی ممنونم. یادتان هست آن شب گفتید ناراحت نباش. شما هم به دوستت می رسی. گفتم: بله. گفت: این جا همان جایی است که آرزویش را داشتم. در حالی که به محیط اطرافش اشاره کرد گفت: خداوند به شما اجر و پاداش بدهد. به آن چه که می خواستم رسیدم. امیدواریم که دوستان ما هم این راه را طی کنند و به اهداف ما و پایان کار ما که این نعمت های الهی است برسند.
توجه به امور معنوی
موضوع توجه به امور معنوي
راوی
متن کامل خاطره
*یک روز خانم احمد آقا به من گفت: شب نامزدی ام ـ بعد از اتمام مراسم ـ با احمد آقا به حرم رفتیم و دعای کمیل را خواندیم ـ شب جمعه بود ـ صبح هم در دعای ندبه شرکت کردیم و بعد از دعای ندبه به بهشت رضا رفتیم. ایشان سر قبر چند تا از دوستان شهیدش نشسته بود و گریه می کرد و می گفت: خوش به حال اینها که شهید شدند و از این که خودش به شهادت نرسیده ناراحت بود.
همت در رفع مشکل دیگران
موضوع همت در رفع مشکل ديگران
متن کامل خاطره
5 ـ *یکی از جوان های محلمان که از خانوادة معروفی هم بود معتاد شده بود. احمد آقا برای اینکه او را ترک بدهد، اتاقی برای او اجاره کرد و مقداری وسایل زندگی برایش خرید. به ایشان گفتم: این همه معتاد هستند، این یک نفر را که ترک دهی دنیا گلستان می شود. گفت: بندة خدا اول جوانی اش است، ثواب دارد او را ترک بدهم.
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی
متن کامل خاطره
*احمد آقا بعد از سه روز که خانمش را عقد کرد خودش را برای رفتن به جبهه حاضر کرد. وقتی برای اعزام به سپاه مراجعه کرده بود به ایشان گفته بودند: هنوز سه روز از عقد خانمت نگذشته است. چطور از حالا می خواهی به جبهه بروی؟ فعلاً سه چهار روز دیگر صبر کن بعداً به جبهه خواهی رفت
یک روز خانم احمد آقا به من گفت: آخرین باری که احمد آقا می خواست به جبهه برود، به من گفت: این بار که به جبهه بروم یا اسیر یا معلول یا شهید خواهم شد. به جبهه رفت و بعد از گذشت بیست روز خبر شهادتش را آوردند
ـ یک روز حاج آقای روحانی برای من تعریف می کرد: در منطقه که بودم یک شب برای رزمنده ها سخنرانی می کردم، آقای عظیمی بعد از اتمام سخنرانی نزد من آمد و گفت: حاج آقا برای من از بهشت و مسائلی که آنجا می گذرد صحبت کن، من هم از بهشت برایش گفتم. ایشان خیلی گریه کرد و آن شب تا صبح بیدار بود و نماز می خواند و عبادت می کرد. صبح همان روز به شهادت رسید
متن کامل خاطره
5 ـ *لحظات بسیار دردناکی بود. کسانی که اطراف من بودند همگی شهید شده بودند. به پشت سرم نگاه کردم. دیدم ستونی از نیروها به صورت زنجیره ای به سمت من می آیند. هر چه به من نزدیکتر می شدند از تعدادشان کاسته می شد. ـ نیروهای خودی بودند و در اثر تیراندازی دشمن یکی یکی به شهادت می رسیدند. وقتی به من رسیدند دو نفر از آن ها بیشتر زنده نمانده بودند. آن دو نفر هم به شهادت رسیدند. تقریباً هوا تاریک شده بود. از هر گونه کمکی قطع امید کرده بودم. منتظر فرصت مناسبی بودم که به عقب برگردم. اگر کمی از روی زمین بلند می شدم صددرصد مورد اصابت گلوله های دشمن قرار می گرفتم. صدای تانک از سمت چپ به گوشم رسید. نگاه کردم. دیدم سه دستگاه تانک چیفتن که از ارتش بود به سمت خاکریز عراقی ها می روند. لحظه ای طول نکشید که یکی از تانک ها مورد اصابت گلوله قرار گرفت. دود عظیمی به هوا برخاست. چند لحظه بعد دو دستگاه دیگر هم مورد اصابت گلوله قرار گرفت. تصمیم گرفتم هر طور شده به عقب برگردم. تجهیزات و بند حمایل خودم را باز کردم و اسلحه را برداشتم و به حالت درازکش چرخی زدم و در حالی که اسلحه ام را با یک دست هل می دادم با دست دیگر هم خودم را روی زمین می کشاندم. از سربازی که پشت سرمن درازکشیده بودوسرش را روی اسلحه گذاشته و در اثر ترکش خمپاره ای که من با آن مجروح شده بودم. بدنش سوراخ سوراخ شده و به شهادت رسیده بود گذشتم. به خاطر خونریزی که از ناحیه پا داشتم به تشنگی زیادی دچار شده بودم. به هر کدام از آنها که می رسیدم، قمقمه ی آنها را باز می کردم و مقداری آب می خوردم و باز سینه خیز به جلو می رفتم. تا این که به ابتدای میدان مین رسیدم. چند صدمتر از مکان مجروحیتم دور شده بودم. پیکرهای پاک شهدا در همه جا پراکنده بود، با توجه به این که مسافتی را از خاکریز عراقی ها دور شده بودم به تپة خاکی رسیدم. از آنجا بلند شدم و از اسلحه ام به عنوان عصا استفاده کردم و لنگ لنگان به عقب برمی گشتم. یک جا جنازة تعدادی از شهدا کنار همدیگر افتاده بود و یک سرباز ارتشی نیز بالای سر دوست شهیدش نشسته بود و گریه می کرد. جلو رفتم و به او گفتم: الآن خودت هم شهید می شوی. بیا کمک کن تا با هم به عقب برگردیم. از جایش بلند نمی شد، ولی با اصرار زیاد من بلند شد و زیر بغلم را گرفت و با هم به عقب برگشتیم. جنازة مطهر شهدا در بیابان و کنار جاده سوسنگرد به بستان افتاده بود. صحنة بسیار دلخراشی بود. هر نفر به نحوی شهید شده بود. ما دو نفر هم همان طور که از کنار شهدا می گذشتیم گریه می کردیم. چون چهرة کسانی را می دیدیم که در خون خود غلطیده بودند و آن ها کسانی بودند که تا دیروز با آن ها بودیم، می گفتیم و می خندیدیم ولی الآن ما کجا بودیم و آن ها کجا بودند. آن ها یک شبه راه صد ساله را پیموده و در جوار رحمت الهی آرمیده بودند
حسن برخورد
موضوع حسن برخورد
متن کامل خاطره
*در منطقه بودیم که با بچه ها زیاد شوخی می کردم. چند نفر از بچه ها از دست من ناراحت شده و موضوع را به آقای عظیمی مجاور اطلاع داده بودند. دیدم شخصی صدا زد و گفت: آقای دهقان برو چادر فرماندهی آقای عظیمی شما را خواسته است. با خودم گفتم، این ها معلوم نیست به آقای عظیمی چه گفته اند. وقتی به چادر فرماندهی رفتم، با خود گفتم: با من برخورد تندی خواهند کرد، ولی وقتی داخل رفتم آقای عظیمی گفت: چرا این کارها را می کنی؟ گفتم: شوخی کردم. با جدیت کاری انجام ندادم. با متانت و برخورد دوستانه گفت: من نمی دانم چه شوخی کردی ولی به هر حال همة انسان ها یکسان نیستند بعضی ها تحملشان کمتر است و اگر با آنها شوخی کنی ناراحت می شوند. قول دادم که دومرتبه این عمل را تکرار نکنم. از برخوردی که با من داشتند لذت زیادی بردم.
زمانی که احمد آقا به شهادت رسید پسر یکی از همسایه هایمان که او هم نیز در جبهه بود، نامه ای را نوشته و برای خانواده اش فرستاده بود: یک شب خواب دیدم احمد آقا در یک باغ بسیار بزرگ و با صفایی است که زبانم توانایی وصف آن را ندارد. اگر خبری از ایشان دارید جواب آن را برای من بنویسید چون مدتی است از ایشان بی خبرممنبع سایت: .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14872سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==  <references />==کدگزاری==jabe ==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:شهید احمد عظیمی مجاور.jpg</gallery>
۳۸۰
ویرایش