ویرایش‌ها

شهید احمد عوض کننده قراقی

۱۱۶ بایت اضافه‌شده، ‏۱۶ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۰۹
نزدیک آبراه یک برادری که او را نمی شناختم و دستش قطع بود، مرتب می گفت: برادر قراقی شما را به خدا ما را سوار کنید. سپس به این طرف قایق می دوید و مجدداً این حرف را تکرار می کرد. همینطور که من فکر می کردم که چطور می شود ایشان که با این دستش کاری نمی تواند بکند ناگهان دیدم 5 گلوله آرپی جی با یک دستش به بغل گرفته و در حال آمدن است. من نمی دانم که این روحیات را چگونه بیان کنم. خلاصه برادرها سوار شدند و شب را روی آبراه خوابیدیم. غروب صبح عملیات قرار بود که ما به خط حمله کنیم. سپس گردان های سواره هم شب به خط بیایند. یعنی وقتی خط شکسته شد روی دژ سوار شدند. عصر ساعت 4 بود که به یک سه راهی که نامش ابوشل بود رسیدیم. یعنی جایی که قبلاً زیارتگاه بوده ولی الان در آب فرو رفته است. حدود سه متر در زیر آب است و پرچم سبزی هم روی آن نصب شده است. خلاصه ساعت 4 بود که ما سر آبراه ایستاده بودیم و از قایقهایمان فقط یک یا دو تا با تعداد 7 الی 14 نفر نیرو در آنجا بودند و بقیه اصلاً نبودند. در این فکر بودیم که خدایا چکار کنیم؟ الان غروب می شود. عملیات جمهوری اسلامی نمی خواهد شروع شود و این عملیات سرنوشت ساز است. ما گردان پیشتازیم باید به خط حمله کنیم. ما چه حمله کنیم و چه نکنم گردان ها می آیند. پس این نیروها کجا هستند. بعد متوجه شدیم که قبلاً یکی از قایقهایمان همان اول آبراه موتورش را خاموش کرده و حرکت نکرده است. راه را گم کرده بود. با یکی از مسئولین دسته ها که تماس گرفتیم، گفتیم: کجا هستند؟ گفت: نمی دانیم. ما یک جایی هستیم که فقط میله است. آخر آبراه و آب غیر از خشکی است زیرا در خشکی می توان ماشین سوار شد و سریع به این طرف و آن طرف عقب و جلو رفت. ولی در آبراه وقتی در قایق نشستی هیچ تحرکی نمی توان داشت. یکی از برادرها می گفت: که من در عمملیات خیبر به این مسئله رسیدم که فقط خدا ما را کمک کرد و گرنه ما به عنوان فردی در قایق نشسته بودیم، همین جریان برایمان پیش آمد. نیروهایمان کلاً در آب گم شده بودند و دیگر نیرویی نبود. یکی قایقش و دیگری موتورش خراب شده بود. ما در عملیات به این سادگی پیروز شدیم. واقعاً اگر یک چشم واقع بینی باشد می بیند که این خدا بود که ما را پیروز کرد. در این عملیات سر تا پای ما زخم بود اصلاً یاد نداشتیم قایق و بلم سوار شویم و یا نمی دانستیم که آبراه یعنی چه و مقاومت در آب یعنی چه. خلاصه یک دو ساعتی کنار آبراه ایستادیم و می دیدیم قایق پیشتاز دیگر از تیپ و لشکرهای دیگر می آمدند و عبور می کردند. سپس ما صدا می زدیم که شما تیپ 21 امام رضا (ع) هستید. خلاصه 7 الی 8 قایق شدیم و 5 الی 6 هم گم شد و 2 الی 3 قایقی هم که در آبراهها گم شده بودند. یک روز به خط آمدند. با همین 7 الی 8 قایق که سازمان ما با آنها هم فرق می کرد همان کنار آبراه در رابطه با آل محمد (ص) یک صحبت کوتاهی کردیم و سازمانمان را هم به دلیل کم شدن دویست نفر از نیروها تغییر دادیم و تقسیم کار کردیم و با توکل بر خداوند حرکت کردیم و به برادرها گفتیم که کمال حفاظت و بیشترین شجاعت و ایثار و از خودگذشتگی و شهادت را بکنند تا اینکه خط هر چه زودتر سقوط کند و کار را تمام کنیم. همینطور هم شد. تازه آفتاب می خواست غروب کند. در همان شهرک رته عراق مدرسه سیمانی خیلی مستحکم بود و همراه ما 2 بی سیم چی و یک برادر روحانی بود و نام این برادر روحانی شهید تسوجی بود و برادرها گفتند: بیایید مخفیانه به پشت بام مدرسه برویم که بی سیم آنجا خوب می گیرد. ما گفتیم بیایید احتیاط کنیم. امکان دارد در پشت بام مدرسه نیرویی از عراقی ها در کمین باشد نرویم. رفتیم در صد متری مدرسه و قایقمان را داخل نیزارها زدیم که با دژ 300 الی 400 متر فاصله بیشتر نداشتیم. لذا با بی سیم ببا دسته مان رابطه برقرار می کردیم که داشتند می رفتند به خط تا حمله کنند. همین طور روی قایق تشسته بودیم که ناگهان دیدیم صدای صحبت می آید. حرکت کردیم مخفیانه از زیر قایق در رودخانه دیدیم دو نفر مسلح در قایق در حال صحبت کردن هستند و از کنار ما رد شدند و رفتند به پشت بام مدرسه ابتدا یک بررسی کردند. بعد هم به صورت عادی مانند ژاندارمری نگهبان مدرسه شدند. پاسگاهها فقط تقریباً صد متر بیشتر نبود و اگر نیزارها نمی بود هر لحظه امکان داشت که ما را با آن تشکیلاتمان و بی سیم هایمان بگیرند. غروب شده بود دسته هایمان که حدود 7 الی 8 دسته بودند. از هر نقطه ای روی دژ رفته بودند و یکی از دسته هایمان که سردسته اش برادر نادر که از بچه های اهواز بود پیام داد برادر احمد ما روی دژ سوار شده ایم. جیپ فرماندهی 64 اینجاست. او را بزنیم یا نه، گفتم: نه صبر کنید. دسته های دیگرمان هم خیلی منظم روی دژ رفتند و میهمان هایی که در قایق داشتند، پیاده کردند و آماده شدند. از طرفی گردان ها حرکت کردند و سپس پیام دادند که برادر قراقی چکار کردید؟ آیا به خط حمله کردید یا نه، ما هم وضعیتمان طوری بود که سرم را روی زمین گذاشته بودم و 2 الی 3 اورکت روی سرمان انداخته بودند که بتوانیم پیام بدهیم. می گفتیم: ما صدای تو را می گیریم و می شنویم ولی ما نمی توانیم صحبت کنیم و نمی توانیم آنتن بی سیم را بالا ببریم. اینجا گیر کرده ایم. چون عراقی ها روی بام مدرسه بودند. لذا ما نمی توانستیم صحبت کنیم و آنها هم نگران بودند که وضعیت چگونه است. آیا الان ما حرکت کرده ایم چرا اینها پیام نمی دهند؟ بالاخره با نیم ساعت یا سه ربع تأخیر برادرها به خط حمله کردند و خط خیلی عادی و راحت سقوط کرد.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15262 سایت یاران رضا]</ref>
 
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:شهیداحمدعوض‌کننده‌قراقی.jpg
</gallery>
 
==پانویس==
<references />
۵۳
ویرایش