ویرایش‌ها

شهید رسول عنبرانی

۱٬۰۴۴ بایت اضافه‌شده، ‏۲۶ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۲۰
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = رسول‌عنبرانی‌
|تصویر =شهید رسول عنبرانی .jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[چناران]]
|شهادت = [[1360/12/29]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[رزمنده‌]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:غلام‌حسین‌
}}
 
کد شهید: 6013518 تاریخ تولد :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
 
گلزار :
==خاطراتپیش بینی شهادتموضوع پيش بيني شهادتراوی غلامحسین عنبرانیمتن کامل خاطره==
زمانی که می خواست عازم منطقه شود به مادرش گفت: مادر ساک حمام را آماده کن می خواهیم غسل شهادت کنم قبل از این که عازم منطقه شوم. مادرش در جواب گفت: این حرف ها را نزن من ناراحت می شوم ان شاءالله به سلامتی می روی و به سلامتی خواهی برگشت. صبح زود رسول بیدار شد و به حمام رفت و برگشت. گفت غسل شهادت کردم من به دلم افتاد حتما او شهید می شود. رفت و اعزام شد به جبهه بعد از مدتی خبر شهادتش را آوردند. وقتی فرزند شهیدم رسول را دیدم تمام نامه هایی که نوشته بود و مدارکی که در جیبش قرار داشت با خونش آغشته شده بود.خبر شهادت* موضوع خبر پيش بيني شهادتراوی غلامحسین عنبرانیمتن کامل خاطره
زمانی که فرزند عزیزم رسول می خواست عازم منطقه شود به درجه ی رفیع پرفیض شهادت نائل گشت من و مادرش برای شناسایی رفتیم وقتی اطمینان پیدا کردیم که پسر خودمان رسول است، بسیار خوشحال شدیم و خداوند تبارک و تعالی گفت: مادر ساک حمام را شکر کردیم که چنین پسری داریم و توانستیم طوری تربیتش کنیم آماده کن می خواهیم غسل شهادت کنم قبل از این که عازم منطقه شوم. مادرش در جهاد فی سبیل الله مخلصانه جانش جواب گفت: این حرف ها را فدا کندنزن من ناراحت می شوم ان شاءالله به سلامتی می روی و به سلامتی خواهی برگشت. آمد منزل و شب را تا صبح مشغول زود رسول بیدار شد و به خواندن قرآن شدیم حمام رفت و خداوند را شکر می برگشت. گفت غسل [[شهادت]] کردم هنگام تلاوت قرآن مدام من به نظرم دلم افتاد حتما او [[شهید]] می آمد که رسول شود. رفت و اعزام شد به جبهه بعد از جلو چشمانم عبور می کند در حال قرآن خواندن بودممدتی خبر [[شهادت]]ش را آوردند. صبح مادر وقتی فرزند [[شهید گفت: دیشب خواب ]]م رسول را دیدم تمام نامه هایی که سیدی دو تا عکس به من داد یکی عکس امام نوشته بود و دیگری عکس خود شهید و به من گفت دوست داری کدام عکس را به بالا مدارکی که در جیبش قرار بدهی، گفتم: عکس پسرم را یعنی پسرم فدای امام خمینی و این داشت با خونش آغشته شده بود که فرزند عزیزم رسول در راه اسلام و خداوند و ولایت و امام خمینی(ره) خالصانه فدا شد.عشق به جهادموضوع عشق به جهادراوی غلامحسین عنبرانیمتن کامل خاطره
رسول عنبرانی علاقه ی بسیار بسیار زیادی به جبهه داشت یک دفعه سه ماه از جبهه برنگشت روستا و ما چون نمی توانستیم دوری اش را تحمل کنیم گفتیم به جبهه برو تا دامادت کنیم اما رسول حاضر نشد و گفت دامادی من در جبهه است اگر شما به جبهه و منطقه بیایید و آن محیط را ببینید هرگز مانع من به جبهه رفتن نمی شوید.عشق به ائمه اطهار* موضوع عشق به ائمه اطهارراوی غلامحسین عنبرانیمتن کامل خاطرهخبر شهادت
یادم می آید روزهای عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام بود زمانی که پسرم فرزند عزیزم شهید پنج ساله بود و در روز عاشورا کنار منزل روی خاک ها بازی می کرد هر چه رسول به او گفتم برو منزل به حرفم نکرد، درجه ی رفیع پرفیض [[شهادت]] نائل گشت من و مادرش را صدا زدم بعد برای شناسایی رفتیم وقتی اطمینان پیدا کردیم که پسر خودمان رسول با همان سن است، بسیار خوشحال شدیم و سال کمش گفت چون خداوند تبارک و تعالی را شکر کردیم که چنین پسری داریم و توانستیم طوری تربیتش کنیم که در روز عاشورا سر امام حسین علیه السلام جهاد فی سبیل الله مخلصانه جانش را از بدن جدا کردند من نیز می خواهم مانند امام حسین علیه السلام سرم فدا کند. آمد منزل و شب را تا صبح مشغول به خواندن قرآن شدیم و خداوند را شکر می کردم هنگام تلاوت قرآن مدام به نظرم می آمد که رسول از بدن جدا کنند افرادی جلو چشمانم عبور می کند در حال قرآن خواندن بودم. صبح مادر [[شهید]] گفت: دیشب خواب دیدم که آن جا بودند خطاب سیدی دو تا عکس به من گفتند غلامحسین داد یکی عکس امام بود و دیگری عکس خود [[شهید]] و به من گفت دوست داری کدام عکس را به بالا قرار بدهی، گفتم: عکس پسرم را یعنی پسرم فدای [[امام خمینی (ره)]] و این پسرت بود که فرزند عزیزم رسول در راه اسلام و خداوند و ولایت و [[امام خمینی(ره)]] خالصانه فدا خواهد شد.خواب و رویای دیگران درمورد شهیدموضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی محمد دادگرمتن کامل خاطرهغلامحسین عنبرانی
زمانی که در اسارت به سر می بردم خیلی دوست داشتم که از رسول خوابی ببینم. یک شب خواب دیدم که او در یک باغ سر سبز بسیار بسیار بزرگ و زیبا هست. پرسیدم شما این جا هستی؟ گفت: این باغ مال من است و من در این جا زندگی می کنم در همان عالم خواب به خود گفتم عجب جایگاهی دارند شهدا، چقدر والا مقام هستند.روحیه بسیجی* موضوع روحيه بسيجيراوی محمد دادگرمتن کامل خاطرهعشق به جهاد
رسول عنبرانی علاقه ی بسیار بسیار زیادی به جبهه داشت یک شب فرمانده عملیات گفت چند نفر نیرو می خواهم که داوطلبانه بروند دفعه سه ماه از جبهه برنگشت روستا و به عراقی ها حمله کنند تا دشمن توجه ما چون نمی توانستیم دوری اش را تحمل کنیم گفتیم به پشت جلب شود جبهه برو تا بقیه نیروها بتوانند از جلو ضربه بزنند دامادت کنیم اما رسول حاضر نشد و حمله کنند و داوطلبین آماده شدند که بروند برگشت آنها با خداوند بود چون عملیات بسیار خطرناکی بود باید آن داوطلبان طعمه شوند گفت دامادی من و رسول جزء آن داوطلبین بودیم ایشان عقیده داشت که اگر قرار در جبهه است به شهادت برسیم چه الان چه چند روز دیگر اگر خداوند قبول کند شما به شهادت می رسیم در جبهه و منطقه بیایید و آن عملیات که ما نیروهای دشمن محیط را دور زدیم و از پشت ببینید هرگز مانع من به آنها حمله کردیم رسول به درجه ی رفیع و پرفیض شهادت نائل گشت و من مجروح و اسیر شدمجبهه رفتن نمی شوید.خاطرات جنگیموضوع خاطرات جنگيراوی محمد دادگرمتن کامل خاطرهغلامحسین عنبرانی
در عملیاتی در سال1361 بود که عراق برای امتحان کردن آمادگی نیروهای ایرانی به ما حمله کرد من و رسول در آن عملیات آرپی جی زن بودیم. چند تا از تانک های عراقی را منهدم کردیم. راننده ی یکی از این تانک ها به اسارت ما درآمد و او را به پشت خط انتقال دادیم من و رسول و آن اسیر عراقی در یک سنگر بودیم که رسول نسبت به خشمی که به دشمن داشت به آن اسیر گفت شما چرا به ایران حمله کرده اید من به رسول گفتم او زبان فارسی را نمی فهمد و وقتی متوجه اشتباهش شد خیلی خندید.عشق به جهاد* موضوع عشق به جهادراوی محمد دادگرمتن کامل خاطرهائمه اطهار
زمانی یادم می آید روزهای عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام بود که با پسرم عزیزم [[شهید]] پنج ساله بود و در روز عاشورا کنار منزل روی خاک ها بازی می کرد هر چه به او گفتم برو منزل به حرفم نکرد، مادرش را صدا زدم بعد رسول با همان سن و چند نفر دیگر از دوستان که به منطقه رفته بودیم سال کمش گفت چون در پادگان روز عاشورا سر امام حسن حسین علیه السلام تهران، یکی را از بچه های روستا گفت: رسول و محمد یک خبر مهم بدن جدا کردند من تحقیق کرده ام متوجه شدم عملیات بزرگی در پیش است بیایید نیز می خواهم مانند امام حسین علیه السلام سرم را از همین بدن جدا کنند افرادی که آن جا برگردیم و بودند خطاب به من گفتند غلامحسین این پسرت در عملیات شرکت نکنیم در جواب رسول گفت: ما آمده ایم که بجنگیم و دفاع کنیم از دین راه اسلام و شهید شویم حالا تو می گویی برگردیم و همین طور هم فدا خواهد شد و رسول به شهادت رسید و آن دوستمان که روحیه ی ضعیفی داشت از تهران به روستا برگشت.مطلع شدن شهادت از طریق عوامل غیر مترقبهموضوع مطلع شدن شهادت از طريق عوامل غير مترقبهراوی حوا غلامحسین عنبرانیمتن کامل خاطره
پدرم شنیده بود که شهیدان را آورده اند. برادرم رسول هم جبهه بود اصلا دلش نیامد که بگوید شهید شده دید همه گریه می کنند گفتند عملیات است روز چهارده نوروز بود برادرم کشاورزی را رها کرد گفت: مادر گوساله را نذر امام هشتم علیه السلام کن برادرم جبهه است و می گویند عملیات و حمله است برادرم رفت مسجد و شروع به دعا کردن نمود وقتی آمد گریه می کرد و به سرش می زد. ماشین گرفت و رفت شهر تا ببیند چه خبره پدرم شب قرآن می خواند گفت یا صاحب الزمان(عج) اگر پسرم به شهادت رسیده حتی یک انگشتش هم که شده برایمان بیاید و به دست دشمن نیفتد من افتخار می کنم که به شهادت رسیده این یک پسرم برای اسلام قابلی ندارد چهار پسر دیگرم را نیز فدا می کنم.پیش بینی شهادت* موضوع پيش بيني شهادتراوی حوا عنبرانیمتن کامل خاطرهخواب و روياي ديگران درمورد شهيد
زمانی که در اسارت به سر می بردم خیلی دوست داشتم که از رسول خوابی ببینم. یک شب خواب دیدم که او در یک باغ سر سبز بسیار بسیار بزرگ و زیبا هست. پرسیدم شما این جا هستی؟ گفت: این باغ مال من است و من در این جا زندگی می کنم در همان عالم خواب به خود گفتم عجب جایگاهی دارند شهدا، چقدر والا مقام هستند. راوی محمد دادگر * موضوع روحيه بسيجي یک شب فرمانده عملیات گفت چند نفر نیرو می خواهم که داوطلبانه بروند و به [[عراق]]ی ها حمله کنند تا دشمن توجه اش به پشت جلب شود تا بقیه نیروها بتوانند از جلو ضربه بزنند و حمله کنند و داوطلبین آماده شدند که بروند برگشت آنها با خداوند بود چون عملیات بسیار خطرناکی بود باید آن داوطلبان طعمه شوند من و رسول جزء آن داوطلبین بودیم ایشان عقیده داشت که اگر قرار است به [[شهادت]] برسیم چه الان چه چند روز دیگر اگر خداوند قبول کند به [[شهادت]] می رسیم در آن عملیات که ما نیروهای دشمن را دور زدیم و از پشت به آنها حمله کردیم رسول به درجه ی رفیع و پرفیض [[شهادت]] نائل گشت و من مجروح و اسیر شدم.راوی محمد دادگر * موضوع خاطرات جنگي در عملیاتی در سال 1361 بود که [[عراق]] برای امتحان کردن آمادگی نیروهای ایرانی به ما حمله کرد من و رسول در آن عملیات [[آرپی جی زن ]] بودیم. چند تا از [[تانک]] های [[عراق]]ی را منهدم کردیم. راننده ی یکی از این [[تانک]] ها به اسارت ما درآمد و او را به پشت خط انتقال دادیم من و رسول و آن اسیر [[عراق]]ی در یک سنگر بودیم که رسول نسبت به خشمی که به دشمن داشت به آن اسیر گفت شما چرا به ایران حمله کرده اید من به رسول گفتم او زبان فارسی را نمی فهمد و وقتی متوجه اشتباهش شد خیلی خندید.راوی محمد دادگر * موضوع عشق به جهاد زمانی که با رسول و چند نفر دیگر از دوستان که به منطقه رفته بودیم در پادگان امام حسن علیه السلام تهران، یکی از بچه های روستا گفت: رسول و محمد یک خبر مهم من تحقیق کرده ام متوجه شدم عملیات بزرگی در پیش است بیایید از همین جا برگردیم و در عملیات شرکت نکنیم در جواب رسول گفت: ما آمده ایم که بجنگیم و دفاع کنیم از دین اسلام و شهید شویم حالا تو می گویی برگردیم و همین طور هم شد و رسول به شهادت رسید و آن دوستمان که روحیه ی ضعیفی داشت از تهران به روستا برگشت.راوی محمد دادگر * موضوع مطلع شدن شهادت از طريق عوامل غير مترقبه پدرم شنیده بود که [[شهید]]ان را آورده اند. برادرم رسول هم جبهه بود اصلا دلش نیامد که بگوید [[شهید]] شده دید همه گریه می کنند گفتند عملیات است روز چهارده نوروز بود برادرم کشاورزی را رها کرد گفت: مادر گوساله را نذر [[امام هشتم علیه السلام]] کن برادرم جبهه است و می گویند عملیات و حمله است برادرم رفت مسجد و شروع به دعا کردن نمود وقتی آمد گریه می کرد و به سرش می زد. ماشین گرفت و رفت شهر تا ببیند چه خبره پدرم شب قرآن می خواند گفت یا صاحب الزمان(عج) اگر پسرم به [[شهادت]] رسیده حتی یک انگشتش هم که شده برایمان بیاید و به دست دشمن نیفتد من افتخار می کنم که به [[شهادت]] رسیده این یک پسرم برای اسلام قابلی ندارد چهار پسر دیگرم را نیز فدا می کنم.راوی حوا عنبرانی * موضوع پيش بيني شهادت دومین مرتبه ای که به جبهه رفت ما خبر نداشتیم رسول می گفت خواهشی که دارم این است که مادرم لباس هایم را بگذارد می خواهم بروم حمام غسل بکنم بعد به جبهه بروم مقداری حنا هم به دستش مالید و به زن داداشم گفت: زمانی که من به شهادت رسیدم به مادرم بگویید از حنا یادش نرود در ضمن آن دختری را هم که می خواستید برای من بگیرید را به یادش باشید انگار فکر کنید من هستم پولی را هم که قرار بود برای عروسی ام خرج کنید روی مزارم بگذارید و جلو ضد انقلاب گریه نکنید زیرا دشمن خوشحال می شود.راوی حوا عنبرانی<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15252 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:شهید رسول عنبرانی.jpg
</gallery>
 ==پانویسرده==<references />{{ترتیب‌پیش‌فرض: رسول‌ عنبرانی‌}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان چناران]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش