شهید غلام علی عظیمی سمنگانی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۲۷ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۱۸ توسط Khazaee99 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

کد شهید: 6525455 تاریخ تولد : نام : غلامعلی‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : عظ‌یمی‌سمنگانی‌ تاریخ شهادت : 1365/10/26 نام پدر : محمد مکان شهادت : شلمچه

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : لشکر 5 نصر گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : معاون‌فرمانده‌گردان‌ ـ ادوات گلزار : خواجه‌ربیع‌

خاطرات

بی توجهی به غنائم موضوع بي توجهي به غنائم راوی متن کامل خاطره

  • در عملیات کربلای 5 ایشان از قرارگاه فرماندهی عراق از درون یک سنگر، یک تلویزیون و یک رادیو ضبط آورده بود. من از زندگی شخصی ایشان اطلاع داشتم و می دانستم که ایشان حتی یک رادیو هم ندارد. با آقای قاآنی صحبت کردم و گفتم اگر شما صلاح بدانید این ضبط و تلویزیون را که خودش به عنوان غنیمت آورده است و از دشمن گرفته، در اختیار خودش قرار بدهیم. آن زمان چون تلویزیون رنگی در یگان ها نبود و یگان هم به آن نیاز داشت، ایشان با دادن تلویزیون موافقت نکردند ولی رادیو ضبط را به ایشان (آقای عظیمی) بخشیدند و گفتند که:" آن را به منزل ایشان ببرید تا بعنوان یادگاری از جبهه و جنگ داشته باشند."

عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی متن کامل خاطره

آقای عظیمی وقتی که پاسدار شدند در پادگان آموزشی بعنوان مربی بودند وقتی عملیات شروع شد ایشان گفتند : من می خواهم به جبهه بروم و نمی خواهم یک مربی باشم این مربی گری چیه؟ بچه ها دارند شهید می شوند و ما بیاییم مربی گری کنیم . ما بخشنامه های سپاه را مبنی بر اینکه مربی های آموزشی به دلیل ویژگیهای تخصصی شان نباید به جبهه بروند ، به ایشان نشان دادیم که آرام بشوند ولی ایشان آرام و قرار نداشتند عشق به جبهه داشتند وعاقبت از سال 63 به جبهه اعزام گشته و بعنوان مسئول گروه تاکتیک امام رضا (ع) بودند فعالیت ایشان آنقدر خوب و زیاد بود که زود عنوان جانشین واحد آموزش آن زمان را به خود اختصاص دادند تا زمان شهادت در جبهه ماند. دقت در بیت المال موضوع دقت در بيت المال راوی متن کامل خاطره

در مکانهای آموزشی که برادران تخریب می خواستند صحنه هایی از تخریب به رزمندگان نشان بدهند ، مقداری مواد منفجره را بیش از معمول کار گذاشته بودند . آقای عظیمی به محض اینکه متوجه شدند گفتند : این بیت المال است باید یک طوری خرج کنید که رزمنده بتواند استفاده کند . اینکه شما خاک را به آسمان پاشیدی فکر کردی هنر است ؟ این که هنر نیست . اگر با مقدار کم بتوانی آموزش بدهی و از آن استفاده ی مفید بکنی هنر است . و این نحوه ی دلسوزی آقای عظیمی نسبت به جان رزمنده ها و حفظ اموال بیت المال بود. دقت در بیت المال موضوع دقت در بيت المال راوی متن کامل خاطره

در رابطه با دلسوزی ایشان برای بیت المال یک بار من متوجه شدم که ایشان ، وقتی که می دید نیروها لباسها یشان را به صرف اینکه کثیف شده بود از تن در آورده و از تدارکات لباس دیگری می گرفتند ، آن لباسها را جمع می کرد و مخفیانه آنها را می شست وتا می کرد و تحویل تدارکات می داد می گفت: آنها را بین نیروها توریع کن او به هیچ کس نگفت که این کار را انجام می دهد حتی گاهی وقتها مسئول تدارکات هم آنها را دوباره می شست چون از کار آقای عظیمی خبر نداشت . مشورت در امور موضوع مشورت در امور راوی متن کامل خاطره

یک بار من به ایشان اعتراض کردم و گفتم : آقا مگر تو خودت اراده نداری ؟ گفت : چرا . گفتم : مگر تو خودت نمی توانی تصمیم بگیری ؟ گفت : خودم تصمیم گرفتم . گفتم : پس چرا قبل از تصمیم گیری با فلانی صحبت کردی ؟ گفت : من با او مشورت کردم اولاً مشورت می کنم و بعد هم اجازه می گیرم گفت : اگر ما بدون اجازه عملی انجام دهیم کار غیر ولایتی کرده ایم . آقای عظیمی اینگونه ولایت را در نظر داشت . احساس مسؤلیت موضوع احساس مسؤليت راوی متن کامل خاطره

فکر می کنم عملیات خیبر بود و یا بدر ، که عزیزان رزمنده در محاصره گیر افتاده بودند و مهمات در شرف اتمام بود آقای عظیمی یک ماشین ایفای ارتشی را برداشتند و رفتند و ماشین را پر از مهمات کرده بودند و آوردند ایشان راننده ی کامیون هم نبودند و ماشین را آورده بودند در خط مقدم و مهمات آن را خالی کرده بود نیروهای دشمن چنان به ماشین او تیر اندازی کرده بودند که مثل آبکش سوراخ سوراخ شده بود اما آقای عظیمی خم به ابرو نیاورد و مهمات را همانجا خالی کرد . فعالیتهای فرهنگی موضوع فعاليتهاي فرهنگي راوی متن کامل خاطره

4-ایشان یک سری کتابهایی را در راستای افشاگری منافقین از در آمد خودش تهیه کرده و به کتابخانة مسجد محل اهدا نمودند و از من و دیگران هم خواستند تا در صورت امکان کتاب به کتابخانه مسجد اهدا کنیم . به همین ترتیب ایشان در واقع کتابخانه را افتتاح نمودند . ایشان خیلی خوشحال بودند که در جهت روشنگری و رشد افکار و اذهان مردم و جوانان توانسته اند خدمتی انجام دهند . اما طولی نکشید که عده ای به تحریک فردی روحانی نما که امام جماعت آن مسجد بود و بالاخره هم اعدام گردید ، با فعالیتهای فرهنگی آقای عظیمی مخالفت کرده و گستاخانه کتابهایی را که ایشان به کتابخانه اهدا نموده بودند آتش زدند . گویی که قلب این جوان را آتش زدند . ایشان از این عمل انجام شده خیلی ناراحت بودند ، اما ایشان را توجیه کردیم که اشکالی ندارد شما وظیفه ات را انجام داده ای . ایشان هم فرد صبوری بود و این موضوع را تحمل کردند اما مخالفین ایشان به این هم بسنده نکردند و توضیح المسائل برخی از آقایانی را که نزد افکار عمومی مورد قبول نبودند را آوردند . کم کم برادران دیگر هم این موضوع را فهمیدند و این در شناسایی مخالفین کمک بزرگ بود . مهمتر ازهمه اینکه آقای روحانی برای تخریب وجهة آقای عظیمی ، بالای منبر رفته و علیه آقای عظیمی صحبتهایی را کرده بود و عده ای هم ناآگاهانه تحریک شده و تحت تأ ثیر القائات آن آقای روحانی نما قرار گرفتند . ولی ما که بعنوان اعضای بسیج بودیم مانع از درگیری شدیم و از سازمان تبلیغات خواستیم که آقای روحانی را به جای دیگر منتقل کنند. متأسفانه ایشان بعنوان قاضی دادگستری مشغول به کار شد و پس از مدتی که عدم صلاحیت ایشان بر همگان آشکار شد خاطرات نحوه مجروحیت موضوع خاطرات نحوه مجروحيت راوی متن کامل خاطره

در سال 63 به همراه ایشان دریکی از هتل های اهواز (منطقه جنگی ) زندگی می کردم یکی از طبقات این هتل به خانواده های سپاه اختصاص داشت . من فرزند اول خود را باردار بودم بعد از شروع عملیات عده ای از برادرها هنوز از خط مقدم برنگشته بودند البته اگر عملیات می شد خانواده ها را در جریان نمی گذاشتند . یک دفعه ناپدید می شدند و از بازگشت خودشان هم چیزی نمی گفتند ، آقای عظیمی هم هنوز برنگشته بود . هر کدام از برادران که می آمدند قسمشان می دادم که اگر آقای عظیمی طوری شده است به ما بگویید . می گفتند : نه ایشان سلام هستند و به زودی برمی گردند خبر اجرای عملیات را از رادیو مطلع شدیم حدود یک ماه از عملیات گذشت ولی هنوز هم از آقای عظیمی و چند تن دیگر از برادران خبری نداشتیم . خانمها که نگرانی مرا احساس کرده بودند تصمیم گرفتند مراسم دعای کمیل را در منزل ما برگزار کنند . شب جمعه بود همگی برای رزمندگانی که هنوز برنگشته بودند دعای می کردیم . هنوز چند خطی از دعا باقی مانده بود که صدای در زدن را شنیدیم یکی از خواهران درب را باز کرد و با خوشحالی خبر آمدند همسرم را به من داد بعد از اتمام مراسم دعای کمیل همگی شکر خدا را بجا آوردیم و از آمدن ایشان بسیار خوشحال شدیم از رفتار و صدای ناله خفیف ایشان فهمیدم مجروح شده اند و تمام این مدت را در بیمارستان بستری بوده است . ترکش خمپاره به پهلوی ایشان اصابت کرده بود و ایشان تحت عمل جراحی قرار گرفته بودند خود ایشان از دوستان خود خواسته بودند که به خانواده اطلاع ندهند . توجه به امور معنوی موضوع توجه به امور معنوي راوی متن کامل خاطره

- او در سن 18 یا 19 سالگی برای ازدواج اعلام آمادگی کرد و به من گفت: " که برو پیش پدر دختر و از دخترش خواستگاری کن ." من هم رفتم اما پدر دختر راضی نشد . به او گفتم : که موافقت نکردند بگذار تا من خودم برایت یک دختر خوب پیدا کنم . در قلعه با پدر یک دختر صحبت کردم و بعد هم با او قرار گذاشتم که مراسم خواستگاری انجام شود . خلاصه غلامعلی با دختر آن حاج آقا ازدواج کرد . اما پس از مدتی گفت: " من این زن را نمی خواهم " گفتم: مگر چه عیبی دارد ؟ گفت: " این دختر به درد من نمی خورد " گفتم: هم زیبایی دارد و هم … گفت: من زیبایی اش را نمی خواهم من عصمتش را می خواهم من برایش چادر و روسری مشکی خریدم کتاب مفاتیح خریدم و خیلی چیزهای دیگر . چون وقتی با او به جایی می روم دوست دارم از نظر ظاهر نمونه و الگوی خانم های دیگران باشد و حاجب خود را کاملاً حفظ کند. اما او من را قبول ندارد و می گوید من عقاید تورا قبول ندارم و من هم نمی توانم با او زندگی کنم . من هم به پدر دختر زنگ زدم و به او گفتم : پسرم دیگر حاضر نیست دیگر با دخترت زندگی کند بعد از اینکه از او جدا شد با دختری که الان همسرش هست ازدواج کرد که از او فرزند هم دارد . محبت و مهربانی موضوع محبت و مهرباني راوی متن کامل خاطره

من از دوران مجردی با ایشان آشنا شدم و در واقع با هم عهد اخوت بسته بودیم چون ایشان برادری نداشت و ما هم افتخار می کردیم که بتوانیم به عنوان برادر ایشان باشیم . روزی که برادرم هاشم شهید شد ایشان آمدند و به من گفتند : " ناراحت نباش اگر هاشم شهید شده ، من هستم و به عنوان برادرت در کنارتان خواهم بود.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

نگارخانه تصاویر