شهید حسن دباغ
کد شهید: 6514372 تاریخ تولد : نام : حسین محل تولد : فردوس نام خانوادگی : دباغ تاریخ شهادت : 1365/04/10 نام پدر : حبیباله مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : دانش آموز یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده خاطرات: شب (65/04/10) که عملیّات شروع شد و نیروهای سپاه اسلام موفّق به کسب پیروزی شدند من و حسین روی تپه 173 مستقر و مشغول کندن سنگر شدیم ، مقداری که کندیم حسین خسته شد و گفت : این طرفی که من می کنم ، خیلی محکم است . بیا جایمان را عوض کنیم . من گفتم اشکالی ندارد به محض اینکه جایمان را عوض کردیم ، بعد از لحظه ای یک گلوله توپ مستقیم تانک دشمن که در حال پیشروی به طرف تپه بود ، در بغل سنگر ، یعنی ، همان طرفی که حسین بود ، منفجر شد به نحوی که من در وسط گرد و خاک جایی را نمی دیدم بعد از لحظه ای که گرد و خاک فرو نشست ، دیدم حسین از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفته و به صورت سجده وسط سنگر افتاده ، بلندش کردم . لبهایش تکان می خورد و لحظه ای بعد به لقاء ا... پیوست . شب عملیّات کربلای یک همرزمش احمد آقا خانی که شهید شده است روحش شاد قبل از شهادت منزل ما آمد و از شهادت وی خیلی خیلی ناراحت بود و حرف نمی زد میوه و چای برایش آوردیم ، نخورد . گفتیم : از حسین بگو . تو همسنگرش بودی و هم برادر خوانده بودی . با ناراحتی و زحمت گفت : حسین در شب عملیّات به من گفت : احمد من شهید می شوم برو منزل ما ، از پدر و مادرم که خیالم راحت است ، امّا برادرانم را دلداری بده و بگو پسرتان شهید شد . هر وقت کربلا رفتید سلام من را به آقا اباعبدا... (ع) برسانید و بگویید پسرم خیلی دوست داشت قبر شش گوشه شما را در بغل بگیرد ، ولی حالا در بین ما نیست . یکبار که حسین مریض شده بود، او را به دکتر بردیم. دکتر گفت: ناراحتی قلبی دارد و باید عملش کنید. اگر بخواهید او را عمل کنید. برای عمل ببریدش به خارج از کشور 50 درصد خوب می شود و 50 درصد خوب نمی شود. ولی در اینجا عمل کردن او سخت است. دیگر اینکه اگر همین طور بمونه قدش کوتاه می ماند حسین که این حرفها را شنیده بود به من گفت: برویم حرم امام رضا (ع) تا آقا من را شفا بدهد. ایام تعطیلات مدرسه او را به حرم بردم و دخیل کردم. بعد که آمدیم به او گفتم: تو شفا گرفته ای و همین طور هم شد. وقتی برای دومین بار او را پیش دکتر بردم دکتر گفت: او صحیح و سالم است و دیگر مشکلی ندارد. وقتیکه شهید ها را می آوردند او به من گفت: چه خوب می شد من هم رشد می کردم و بزرگ می شدم و به جبهه می رفتم. من به او گفتم: غصه نخور مادر جان جبهه می روی و شهید می شوی. و او در سن 16 سالگی به جبهه رفت. حسین یک روز آمد و به من گفت: مادر من می خواهم به جبهه بروم. من گفتم خوب مادر جان برو. وقتی برای ثبت نام رفته بود با حالت گریه برگشت از او پرسیدم: چی شده؟ او گفت: چون سن من کم بود اسم من را ننوشتند. من به او گفتم: ناراحت نباش من خواب دیدم تو رفتی به جبهه و شهید هم شده ای و این برای او قوت قلب شد. بالأخره بعد از 6 ماه او را قبول کردند و او خیلی خوشحال آمد و گفت: مادر اسم من را نوشتند و به جبهه رفت. قبل از آخرین دفعه ای که به جبهه اعزام شود من جهت مداوا به پزشک مراجعه کردم دیدم حسین با برادرش وارد مطب دکتر شد. گفتم: حسین چرا آمدی؟ چکار داری؟ گفت: مادر کارت تمام شده. گفتم: بله. گفت:مادر بیا من با شما چند کلمه حرف دارم. بعد گفت: مادر مرا بیشتر دوست داری یا خدا را؟ مرا دوست داری یا فاطمه زهرا (س) را؟ گفتم: فاطمه زهرا (س) را. گفت: مادر اگر ظهر عاشورا بودی به هل من ناصر حسین لبیک می گفتی یا نه. گفتم: بله. بعداً گفت: دوستم صابری گفته که دیشب از تلویزیون اعلام کردندکه امام (ره) فرموده اند: از جوانان می خواهم که به جبهه بروند و حالا من می خواهم به هل من ناصر حسین زمان لبیک بگویم. من گفتم: تو صبر کن تر کش دستت را در بیاورند بعد می روی. خندید و گفت: این ترکش بلیط بهشت و تذکره کربلاست. گفتم : با پدرت مشورت کنیم ببینیم او چه می گوید. بعد که صحبت کردیم موافقت شد که برود حسین با خوشحالی گفت: حالا که موافقت کردید و مرا به جبهه می فرستید فردای قیامت پیش فاطمه زهرا (س) رو سفید خواهید بود. هم اکنون خاطراتی که در عملیات والفجر 8 دارم بیان می کنم. تقریبا ساعت حدود 5/5 بعد از ظهر روز 2 / 11 / 64 بود که از خواب بیدار شدم و دیدم که فرمانده گردان می گوید: سریع کلیه برادران جمع شوید که می خواهم کالک عملیاتی را شرح دهم. در حالیکه من در پوست خودم نمی گنجیدم از فرط خوشحالی به محوطه بازی رفتم و فرمانده گردان به ما گفت: امشب ما به سوی نخلستان ها حرکت می کنیم. پشت اروند رود بعد از اتمام صحبت های فرمانده گردان همه سریع رفتیم وضو گرفتیم و نماز مغرب و عشاء را خواندیم و بعد جیره غذایی گرفتیم و آماده رفتن شدیم. بعد سوار اتوبوس ها شده و به طرف اروند رود حرکت کردیم. به رود بهمنشهر که رسیدیم اتوبوس ما خراب شد و مجبور شدیم که پیاده برویم. آن طرف بهمنشهر سوار کمپرسی شدیم و با هزار سختی و بدبختی به سوله های واقع در نخلستان ها رسیدیم.
وصیت نامه
بسم ا… الرحمن الرحيم فليقاتل في سبيل ا… الذين يشرون الحيوة الدنيا بالاخر مومن يقاتل في سبيل ا… فيقتل او يعلب فسوف نوئته اجراً عظيماً «سوره نساء آيه 74 » مومنان بايد در راه خدا با آنکه حيات عادي دنيا را بر آخرت گزيدند جهاد کنند و هرکس در جهاد براي خدا کشته شد يا فاتح گرديد زود باشد که او را در بهشت ابدي اجر عظيم دهيم . با سلام و درود بيکران به پيشگاه مقدس دوازدهمين اختر تابناک آسمان امامت و ولايت آقا امام زمان (عج) و نائب بر حقش امام امت ( حافظه هوالله ). با سلام و درود بر کليه علماي اسلام بخصوص آيت ا… خميني و با سلام و درود فراوان به ارواح طيبه شهدا، اسرا، مفقودين، مجروحين، معلولين و مصدومين جنگ تحميلي و با سلام و درود فراوان بر خانواده هاي اين عزيزان که با صبرشان مشت محکمي بر دهان تمامي ضد انقلاب و تمامي ابر جنايت هاي شرق و غرب زدهاند و با سلام و درود بيکران بر امت شهيد پرور ايران و با سلام و درود بر پدر بزرگوار و مادر بهتر از جانم و برادران وخواهران عزيزم. پروردگارا تو ميداني گناهم را و مرا بهتر از خودم ميشناسي خدايا، تو آگاهي و تو از اصرار من خبر داري تو از گناهانم با اطلاعي. پروردگارا، معبودا، معشوقا، اگر لطف و رحمت تو نبود و اگر گناهانم پيش مردم پوشيده نبود مردم هيچ گاه مرا در جمع خود راه نميدادند. بارالها با کوله باري از گناه سوي تو آمدم و از تو طلب عفو و بخشش دارم که تو، ارحم الراحميني و تو، ستار العيوبي. خدايا اگر گناهم را نبخشي پيش چه کسي بروم به چه کسي بهتر از تو، بزرگتر از تو، عزيزتر از تو، بخشندهتر از تو، مهربانتر از تو مراجعت کنم. خدايا منِ مخلوق به خطاي خود و به گناه خود، اعتراف دارم و از تو ميخواهم به حق خاص آن عباد و ساير ائمه معصومين سلام ا… عليه و به حق مقربان درگاهت و آن شب زندهداران از سر تقصيرم در گذري، از گناهانم چشم پوشي کني و مرا به گناه خود مؤاخذه نکني. خدايا، اميدوارم اين بنده حقير، گناهکار، ذليل رادر جمع عاشقان خودت در جبههها بپذيري به خاطر اخلاص و ايثار رزمندگان فيض شهادت را نصيبم نمايي. حال که آماده پيکار شدهام و الان در کنار برادران رزمنده ميباشم لازم دانستم چند کلمه اي به عنوان وصيت به عرض شما ملت شهيد پرور برسانم هر چند گناهکار حقير لايق اين نيستم که وصيت کنم اين را بدانيد که وصيت ما نصيحت امام است. از شما هموطنان ميخواهم که وحدت و يکپارچگي را در بين خود همانند اوايل انقلاب حفظ کنيد و از تفرقه و نفاق جلوگيري کنيد و نگذاريد در بين امت حزب ا… تفرقه بوجود آيد. واقعاً که شما ملت شهيد پرور ايران قابل تحصين هستيد چون هميشه، همه جا و هر وقت در صحنه حاضر هستيد و انشاء ا… که ثابت قدم و مصمم تر از قبل امام را ياري نماييد از شماها ميخواهم انرژيتان را براي رضاي ا… مصرف کنيد و بخاطر ماديات به اين انقلاب بدبين نشويد و از ولايت فقيه اطاعت امر کنيد. قال ا… تعالي: يا ايها الذين امنوا اطيعوا ا… و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم، از شما ميخواهم که مانع رفتن فرزندانتان به جبههها نشويد که اگر خداي نکرده مانع شويد در فرداي قيامت حسرت ميخوريد و در پيشگاه فاطمه زهرا(س) روسياه خواهيد بود و در آن موقع توقع شفاعت را از آقا امام حسين (ع) را نداشته باشيد. گاهي هم به خودتان نگاه کنيد و ببينيد که چکار ميکنيد کاري که ميکنيد براي خداست يا غير خدا و محاسبه کنيد اعمالتان را قبل از اينکه محاسبه شويد. (تحاسبوا قبل ان تحاسبوا ) از جواناني که هم اکنون اين وصيتنامه را ميخوانند و تا بحال به جبهه نرفتهاند ميخواهم در اسرع وقت به بسيج مراجعه کنند و براي رفتن به جبهه ثبت نام کنند چون واقعاً حيف است کسي در اين جنگ مقدس شرکت نکند. من براي خودتان ميگويم بعد از مرگ است که افسوس خواهيد خورد بياييد آن ناز و نعمت مادي را رها سازيد و ناز و نعمت معنوي را بچسبيد که اين ناز و نعمت معنوي فقط در جبههها وجود دارد. حال چند وصيتي با شما پدر و مادرم دارم قبل از اينکه وصيت را شروع کنم بايد به عرض شما برسانم که مرا نسبت به اذيتهايي که شما راکردهام عفو کنيد و از سر تقصيراتم در گذريد که شايدخداوند متعال با عفو و بخشش شما پدرو مادر عزيزم از سر تقصيراتم و گناهانم در گذرد. پدرو مادر بزرگوارم و مادر بهتر از جانم، اين را بدانيد حال که من را با دو دست خود به جبهه فرستاديد در فرداي قيامت در پيشگاه فاطمه زهرا(س) روسفيد و سربلند خواهيد بود و به فاطمه زهرا (س) عرض خواهيد کرد فاطمه جان در ظهر عاشورا ما نبوديم که به نداي هل من ناصر ينصرنيحسينت لبيک گوييم و اکنون که هستيم فرزندمان را براي ياري اسلام و قرآن و آزادي قبر شش گوشه آقا ابيعبد ا… الحسين (ع) فرستاديم. پدر بزرگوارم هر چند که نبودنم براي شما سخت است ولي در اين سختي صبر پيشه کنيد که خداوند در قرآن ميفرمايند من با شما صابرين ميباشم ان ا... مع الصابرين، مادر بهتر از جانم بعد از خدا وجودم را متعلق به تو ميدانم چرا که مرا در دامان خودت تربيت نمودي و من نيز درس عشق و ايمان را از شما آموختم و در اين حال مرا به صاحب کلي اکمال هديه کردهايد انشاء ا… خداوند صبر جميل و استقامتي عظيم عنايت فرمايد. برادران عزيزم اميدوارم که شما از آينده سازان انقلاب و خدمت گذاران اسلام باشيد و همواره موفقيت هاي الهي شامل حالتان باشد. اميدوارم که نگذاريد اسلحهام روي زمين بماند، بايد شما اسلحهام را برداريد و راه شهيدان را ادامه دهيد. خواهر مهربانم اميدوارم که با صبر و استقامت و سخنانت راه مرا ادامه دهي که حضرت زينب (س) راه امام حسين (ع) را با صبر و استقامت و سخنان کوبندهاش ادامه داد. پدر جان شما بايد در برابر شهادتم همان کاري را کنيد که حضرت آقا امام حسين (ع) در برابر شهادت حضرت علي اکبر (ع) انجام داد و مادر جان و خواهرجان شما هم بايد همان کاري را کنيد که حضرت زينب (س) در قبال شهادت برادران و فرزندان، برادرزادههايش انجام داد شما هم بايد سخناني بگوييد که تمامي ابرجنايتها به خود بلرزند و اما شما برادرانم بايد کاري کنيد که امام حسين(ع) در برابر شهادت حضرت ابوالفضل (ع) انجام داد. پدر جان و مادر جان حتي المقدور برايم گريه نکيند اگر خواستيد گريه کنيد براي من گريه نکنيد براي واقعه عاشورا گريه کنيد براي آن روز آقا ابي عبدا… (ع) و مصيبت هاي حضرت زينب (س) را بخوانيد چون اين روضهها و مصيبت هاست که انسان را متوجه خود ميسازد. پدرجان مجاز هستيد با اجازه از فقيهي از جنازهام اگر لازم بود براي بدن مجروحي يا اگر لازم نبود براي کالبد شکافي استفاده نماييد. شايد از اين طريق خدمتي براي توسعهي علم به کشور اسلاميم بکند. اينجا بايد بگويم که اين مسئله را از شما خواهش ميکنم که کوچکش نگيريد. پدر جان مرا در شهرستان فردوس دفن کنيد. ضمناً مادر جان 15روز روزهي قضا دارم از شما ميخواهم اين 15روز را برايم روزه بگيريد و کفاره بيشتري بپردازيد و تا جايي که ميتوانيد برايم نماز بخوانيد و مقداري پول به عنوان رد مظالم بپردازيد هر چه قدر که ميتوانيد چون به خاطرم نميآيد که به کسي بدهکار باشم. در خاتمه بايد به عرض برسانم پدرجان و مادرجان يادتان نرود هر موقع که راه کربلا باز شد و رفتيد کربلا سلام ما شهداء را به آقا ابيعبدا… الحسين (ع) برسانيد و بگوييد که فرزند ما خيلي دوست داشت تا قبر شش گوشة شما را در برگيرد ولي اکنون در پيش ما نيست. پدرجان نکته مهمي که هم اکنون به ذهنم رسيد اين است که براي مراسم ختم و سالگرد و غيره تا جايي که ميتوانيد کم خرج کنيد تا جاييکه وسعتان ميرسد و مواظب باشيد که اسراف نکنيد و زياد براي اينگونه مراسم غصه نخوريد خدا خودش همه کارها را درست ميکند و به زخم زبان هاي مردم هيچ اعتنايي نکنيد که لعنت خدا بر آنهايي که به خانوادههاي شهدا زخم زبان ميزنند. باز هم ميگويم مراسم پرخرجي بر پا نکنيد. آنانکه رفتند کاري حسيني کردند و آنانکه ماندند بايد کاري زينبي کنند والسلام عليکم و رحمةا… و برکاته حسين دباغ.[۱]