| محمود قدرتی | |
|---|---|
| 200px | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | مشهد |
| شهادت | ۱۳۶۲/۵/۱۷، مهران |
| محل دفن | گلزار بهشت رضا |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| تحصیلات | نامشخص |
| خانواده | نام پدر رجبعلی |
خاطرات
سرکشی از خانواده شهدا
راوی محمود اسماعیلیان
یکی دیگر از رزمندگان واقعی که حرکات به نماز، وضو، برخورد و جنگیدنش با هم فرق داشت،محمود قدرتی بود . در زمانیکه شدت آتش اجازه حتی خواندن را به کسی نمی داد و همگی مجبور بودیم بصورت نشسته و با پوتین نماز می خواندیم این عزیز به دنبال آب می گشت تا وضو بگیرد و پس از آن در پناه تانکی سعی می کرد تا نمازش را بصورت عادی و ایستاده بخواند . او جوانی حدود 17 ساله بود، با برخوردی گرم و صمیمی با همه . در هوای گرم و گرد و خاک فراوان کیسه ها را خاک کرده و روی هم می گذاشت . در این موقع که تشنگی همه ار عذاب می داد . از محمود قدرتی پرسیدم : آیا آب داری؟ او بلافاصله قمقمه اش را به من داد . در این فاصله دو نفر دیگر هم در کنار من ایستاده و منتظر بودند تا آنها هم آب بخوردند ، اما در قمقمه فقط یک جرعه آب بود و آن هم در یک ثانیه تمام شد . با تمام شدن آن یک جرعه آب، متوجه نگاه حیرت آمیز قدرتی شدم . او می خواست همان مقدار کم آب را به هر سه نفرمان بدهد . در دل از گذشت و ایثار این مرد درس گرفتم . ساعتی بعد برای آوردن آب هر کدام به یک طرف حرکت کردیم . قدرتی به چپ و من به راست خاکریز حرکت کردیم . از پیدا کردن آب منصرف شده و برگشتیم، اما قدرتی در آوردن آب هم از من پیشی گرفته بود و کی کلمن اب یخ در دست آمد و با خنده گفت : بخوردید و بجنگید . بعدازظهر آن روز محمود قدرتی خود را به پشت خط رسانده حمام کرد . لباس نو پوشید، برگشت و در حالیکه به ما روحیه می داد و می گفت : بیایید در برابر اینها مردانه بایستیم . او در حالیکه با تیربار به طرف افراد پیاده دشمن رگبار می زد از ناحیه پیشانی مورد اصابت قرار گرفت و شهید شد . خون تازه او بر روی کیسه های خاک به زیبایی لاله بود که ما را به مقاومت وا می داشت . در حالیکه جنگ شدید ادامه داشت . تعداد تانکهای منهدم عراق از حد شمارش گذشته بود و در دشت وسیع روبرو به طور نامنظم از کار افتاده بود . در پاتکهای بعدی تانکهای شان حتی تا روی خاکریز ما نیز آمدند و توسط همان رزمندگان که با پای برهنه می دویند و تکبیر گویان آرپی چی می زدند، به آتش کشیده شدند . اجساد بعثی ها بوی گندی گرفته بود و دیگر برای نفس کشیدن هم مشکل داشتیم . شب هنگام چند نفر کیسه های خاک بر دوش به طرف این اجساد رفته تا خاک رویشان بریزند، اما فایده ای نداشت، بر روی خاکهای نرم چیزی پرده مانند پراکنده بود . بعد از فکر زیاد متوجه شدم آن پرده مانند که بر روی خاک پف کرده بود . چیزی نیست بجر پوست و گوشت قطعه قطعه شهیدان که به من توصیه می کردند را ما ، هدف ما و ولایتمان را نگهدارید.