بسمه تعالی
شهید صدرالله خورشیدی
نام پدر:لطف اله
سن هنگام شهادت:31 سال
تاریخ تولد:1333/04/19
تاریخ شهادت:1364/09/19
استان:فارس
شهر:کازرون
مزار:سیدمحمدنوربخش
وظیفه/کادر:کادر
سازمان:نزاجا
زندگینامه
شهید صدر الله خورشیدی در تاريخ 1333/04/19 در خانواده ای سخت کوش و مؤمن به دنیا آمد. همزمان با تحصیلات ابتدایی، قرآن هم یاد گرفت. پس از مدتی جهت امرار معاش و تأمین مخارج زندگی خود و خانواده، راهی شیراز شد تا بتواند کاری پیدا کند. همراه با کار و فعالیت، به ادامه تحصیل پرداخت و توانست تا دوم راهنمایی را پشت سر بگذارد تا این که در سال 1351 به استخدام مرکز زرهی شیراز درآمد.
پس از گذراندن دوره آموزشی، وارد منطقه دزفول شد و دو سال در آنجا خدمت کرد و پس از بازگشت، در کازرون ازدواج نمود و خانواده خود را به دزفول برد و به مدت سه سال در سر پل ذهاب بود. در زمان انقلاب بنا به فرمان امام، پادگان را ترک کرد و بارها به دست مأموران ارتش بازداشت شد. در اوایل جنگ همراه با شهید صیاد شیرازی به دفاع از خاک ایران در کردستان پرداخت و پس از آن از طریق لشگر 92 زرهی اهواز به جبهه اعزام شد. در جبهه چندین بار مجروح گردید. پس از رشادت های فراوان و شرکت در عملیات های مختلف، سرانجام در تاریخ 1364/09/19 بر اثر بمباران هوایی به لقاء الله پیوست و درجه رفیع شهادت نائل آمد.
روحش شاد و يادش گرامي باد
وصیت نامه
- فرازهایی از وصیت نامه
درود بر امام خمينى، بت شكن زمان و آزاد كننده انسان ها.
پدر و مادر عزيز و گراميم! سلام. اميدوارم زياد بى تابى نكنيد كه اين كار از اجر شما مى كاهد. انسان براى گذراندن امتحان در اين جهان آفريده شده و تمام كارها و مسائل، براى امتحان اوست و فرزند دار شدن هم جزئى از اين امتحان مى باشد. امانتى پيش شما از طرف خداوند كه در موقع لزوم، آن را بايد پس دهيد. وانگهى اين مرحله براى همه ميباشد (انا الله و انا اليه راجعون) پس چه خوب است آدمي، این مرحله را در راه خدا بگذراند. پدرم! درود بر تو كه چونان ابراهيم، فرزند خويش را به فرمان خداى بزرگ به قربانگاه فرستادى.
بدان و آگاه باش كه فرزندت هرگز از فرمان باری تعالی سر باز نمى زند و مرگ در راه خدا را جز سعادت نمى داند و زندگى را جز جهاد در راه عقيده درست نمى داند و شهادت را جزء بهترين نعمت هاى خداوند مى داند. مادرم! سلام بر تو كه بالأخره بر احساس مادرانه ات پيروز شدی. تو فرزندت را روانه ميدان نبرد كفار و مسلمين كردى و گفتى كه تو را در راه خدا، به انقلاب اسلامى هدیه مى كنم. من به وجود تو افتخار مى كنم كه مادرى از سلاله حضرت زهرا (سلام الله عليها) هستى. همسرم! زندگى يك كلاس درس بيش نيست كه انسان بايد دير يا زود امتحان پس بدهد و اگر من داوطلبانه به جبهه عازم شدم، شايد موقع امتحانم فرا رسيده باشد. همسرم! اميدوارم كه در طول اين چند سال زندگى، اگر در موردی تندى كردم مرا ببخشى.
همسرم! خداوند از تو راضى باشد؛ چون من از تو راضى هستم. از اين كه تو و فرزندانم را تنها گذاشتم اميدوارم مرا ببخشى؛ چون ما ايمان داريم كه نگهدار ما خداوند است و خدا را قادر مطلق مى دانيم، پس نگران نباش. اميدوارم بعد از من، بچه ها را خيلى خوب تربيت كنى و از تو خواهش مى كنم كه برايم گريه نكني بلكه خوشحال باش؛ زيرا تو همسر يك شهيد و يك لبيك گوى حسين زمانه هستى. از تمام برادرانم و خواهرانم خواهشمندم براى من سياه نپوشید. خداحافظ ای پدر و مادر مهربانم و ای همسرم خداحافظ ای برادران و خواهران
خاطرات
- خاطره ای از زبان همسر شهید
در تاریخ 1364/09/19 صبح زود همسرم خداحافظی کرد. یک دستم قرآن و دست دیگرم آب و گل بود و او را تا سر کوچه همراهی کردم. هنگام رفتن، چند بار برگشت و نگاه کرد و لبخند زد و عصر همان روز، به شهادت رسیده بود. فردای آن روز، نزدیک غروب بود و من در حال مهيا كردن شام برای بچه ها بودم که صدای درب خانه آمد. رفتم در را باز کردم. برادرم را دیدم که خیلی ناراحت است. به او گفتم: چه اتفاقی افتاده است؟ گفت: خواهرم! اتفاقی نیفتاده، فقط صدر الله کمی زخمی شده است. آمده ام تو را به خانه پدر ببرم. در مسیر خانه پدر، یاد حرف صدر الله افتادم که می گفت: فقط مواظب بچه ها باش. جان تو و جان بچه ها.[۱]