rId4
کد شهید : 6220025
نام : حسین
نام خانوادگی : کارگر
نام پدر : غلامرضا
تاریخ تولد :
محل تولد : مشهد
تاریخ شهادت : 1362/12/10
مکان شهادت : بصره
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی : تیپ 21 امامرضا
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مسئول محور
گلزار : بهشترضا
خاطرات
حالات معنوی قبل از شهادت
موضوع : حالات معنوي قبل از شهادت
راوی : زهرا سهرابی اول
متن کامل خاطره
هنگامی که شهید قصد داشته است در عملیات خیبر شرکت کند قبل از اعزام لباس فرم سپاه را که به آن علاقه داشته و رنگ آن نیز مورد علاقه اش بوده است - در عملیاتها و مراحل قبلی که به جبهه اعزام می شد با خود نمی برده است - با خود به جبهه می برد و هنگام رفتن به خط مقدم جبهه با همان لباس می رود و مخصوصاً آن را پوشیده بود . او با عمل زیبا و پوشش زیبا به دیدار معبود شتافت .
قداست لباس سپاه
موضوع : قداست لباس سپاه
راوی : عذرا خشرو
متن کامل خاطره
روزی حسین جهت توت خوردن روی درخت توت می رود که در حال خوردن توت از درخت به پائین افتاده و پایش شکست . او را به بیمارستان بردیم و پایش را گچ گرفتند بعد از این که گچ پایش را باز می کنند می بینند استخوان پایش کج جوش خورده است اما به این موضوع اهمیتی نمی دهد تا اینکه جهت گزینش و خدمت در سپاه به سپاه مراجعه می کنند . وقتی ایشان به بهداری مراجعه می کند تا مورد آزمایش قرار گیرد، متوجه کج جوش خوردن استخوان پایش می شود و این موضوع را به گزینش منعکس می کند . پذیرش هم از گزینش ایشان بخاطر این نقص عضو امتناع می ورزرد ایشان بخاطر عشق و علاقه ای که به خدمت در سپاه داشت به بیمارستان مراجعه کرد و بستری و دوباره مورد عمل جراحی قرار گرفت و آن و آن نقص را برطرف کردند بعد از مدتی دوباره به گزینش سپاه مراجعه کرد و با استخدام در سپاه مشغول خدمت شد .
اعتقاد به ولایت
موضوع : اعتقاد به ولايت
راوی : عذرا خشرو
متن کامل خاطره
یک بار که حسین به مرخصی آمده بود روزی نزد من آمد و گفت : مادرجان آماده باش که فردا می خواهیم به دیدار امام خمینی (ره) برویم . در جواب ایشان گفتم : پسرم، چون صاحب خانه ما می خواهد به مکّه برود درست نیست خانه را رها کنیم و برویم . به همین دلیل موفق به دیدار امام نشدم .
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی : آمنه سعیدی
متن کامل خاطره
روز بعد یک شنبه خونین مشهد حسین آقا می خواست از خانه بیرون برود گفتم : خاله جان الهی قربانت شوم امروز از خانه بیرون نرو گفت : خاله دیروز خیلی ها کشته شدند دوچرخه را سواز می شوم و دوری می زنم ، ببینم چه اتفاقی افتاده است حداقل اگر کسی خون لازم داشته باشد می توانم به او خون بدهم سوار دو چرخه شد و رفت و وقتی به منزل آمد گفت : چشمت روز بد نبیند تیر اندازی خیلی زیاد بود افراد زیادی جلوی تانکها مقاومت می کردند و ایستاده بودند
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی : آمنه سعیدی
متن کامل خاطره
روز یکشنبه خونین مشهد وقتی حسین آقا به منزل ما آمد گفت : خاله فروشگاه ارتش را آتش زدند . بیشتر وسایل آن را دزدیدند گفتم : خاله جان تو آنجا چکار می کردی ؟ گفت : تا جایی که در توانم بود از برنج ها و وسایل دیگر به داخل بیمارستان بردم تا به دست غارتگران غارت نشود .
خاطرات سیاسی
موضوع : خاطرات سياسي
راوی : عذرا خوشرو
متن کامل خاطره
قبل ازپیروزی انقلاب زمانی که حضرت امام فرمودند : سربازها از پادگان فرار کنند پسرم حسین موهای سرش را تراشید . به ایشان گفتم : چرا موهای سرت را تراشیده ای گفت : برای اینکه نیروهای ساواک نتوانند سربازها را شناسایی کنند این کار را انجام داده ام .
عشق شهادت
موضوع : عشق شهادت
راوی : زهرا سهرابی اول
متن کامل خاطره
آخرین باری که آقای کارگر می خواست به جبهه برود،قبل از حرکت دیدم برگه ای را پنهان کرد . پرسیدم : چه چیزی راپنهان کردی؟جواب داد : بعدا می فهمی . اصرارزیادی کردم برگه را بیرون آوردوقتی آن را باز کردم دیدم وصیتنامه است . آن را پاره کردم . حسین آقا گفت : اگر ناراحت نمی شوی می خواستم مطلبی را به شما بگویم . گفتم : ناراهت نمی شوم . گفت : این بار که به جبهه بروم به احتمال زیاد شهید خواهم شد . اگر جنازه ام نیامد ناراحت نشوی . حرف ایشان را به شوخی گرفتم و گفتم : پاسداری شما هنوز شروع شده است . گفت : نه،به جان شما راست می گویم . اگر جنازه ام نیامد ناراحت نشوی . گفتم : هیچ وقت ازخداوند چنین چیزی درخواست نکن . شما باید به فکر خانواده ات هم باشی . گفت : ان شاءالله خداوند به من لطفمی کند وبر من منت می گذارد ومن را به عنوان شهید مفقود الاثر قبول می کند . گفتم : چرامفقود الاثر؟در جواب سئوالم گفت : آیا می دانی مقام شهدایی که مفقودالاثر می شوند،در نزد خداوند از شهدای دیگر بیشتر است . در ضمن دوست ندارم که شماسر جنازه من بنشینید وگریه کنید . به جبهه رفت و بعد از مدتی خبر شهادتش راآوردند . بعداز مدتی که صبر کردیم دیدیم خبری از جنازه ایشان نشد . روحشان را تشییع کردیم
آخرین وداع با خانواده
موضوع : آخرين وداع با خانواده
راوی : زهرا سهرابی اول
متن کامل خاطره
آخرین باری که شوهرم حسین آقا می خواست به جبهه برود لباس فرم سپاهی که آن را زیاد دوست داشت وسریهای قبل این لباس را نمی پوشیدبه تن کرد و به جبهه رفت وبا همان لباس به دیدار معبود شتافت .
امدادهای غیبی
موضوع : امدادهاي غيبي
راوی : محمد صفری
متن کامل خاطره
زمانی که درمنطقه عملیاتی مهران مستقر بودیم،گاهی اوقات دشمن پاتک شدیدی می زد . خط عملیاتی ما به شکلی بود که یک خاکریزی جلوی پاسگاه دوراژه عراق زده بودند ودر ادامه ی آنیک شیار بزرگی بود که یک دسته نیرو آنجا مستقر کرده بودیم وادامه اش هم خط لشکر نصر بود - خودماندر تیپ بیست ویک امام رضا (ع) بودیم - نیروها را برای جلوگیری از پاتک دشمن گذاشته بودیم . نیرو ها از ما درخواست مهمات کردند . آقای کارگر با تیپ تماس گرفت ودرخواست مهمات کرد . یک وانت مهمات آوردند . راننده مهمات را جلو سنگر گردان آورد . آقای کارگر به راننده گفت : این مهمات را آورده ای دستت درد نکند،ولی باید از داخل این شیار به پشت خاکریز ببری وهمه ی مهمات را آنجا خالی کنی چون بچه هایمان به مهمات نیاز دارند . آتش دشمن شدید بود و رفتن بدون چراغ در آن شرایط کار دشواری بود . راننده گفت : آقای کارگرتا همین جا هم خیلی هنر کرده ام توانسته ام این ماشین را بیاورم تا همین جا که آمده ام رضایت بدهید . از این بیشتر ازمن نخواهیدچون درتوانم نیست . آقای کارگرگفت : اشکالی ندارد خودمان مهمات را می بریم . هوا خیلی تاریک و رانندگی خیلی مشکل بود . ایشان پشت فرمان نشست و با راهنمایی من داخل شیار رفت . داخل شیار که رفتیم دیدیم از بچه هایی که آنجا مستقر کرده بودیم هیچکس دیده نمی شودمهمات را خالی کردیم آقای کارگر ماشین راجلوتربردو پیاده شد . گفت : برادر صفری این کلت به همراه گلوله ی منور را بگیر وبرو جلوتر شلیک کن که اگر عراقیها وارد شیار شوند متوجه شویم . جلوتر رفتم تا شلیک کنم دیدم یک نفر در حالی که پشتش به من است ایستاده است نزدیکش رفتم دستی به پشتش زدم و گفتم : برادرچرا تنهایی پس بقیه کجا هستند؟ - با قمقمه آب می خورد - ناگهان برگشت وگفت : ماءالشراب . تعجب کردم . با اسلحه یک تیر جلو پایش شلیک کردم وآقای کارگر را صدا زدم . منوری شلیک کردیم دیدیم در اطراف خبری نیست . از این مسأله شگفت زده شده بودیم که مامهمات را از ماشین پیاده کردیم درحالی که جعبه ها سروصدای زیادی می کرد ولی این شخص عراقی متوجه حضورما در آنجا نشده بود . آنجا به این مسأله رسیدیم که خداوند می فرماید :" دشمنان شما کر ونابینا هستند " عراقی را اسیر کرده وبه عقب بردیم . یکی از بچه ها که به زبان عربی تسلط بیشتری داشت علت آمدنش را به آنجا سؤال کرد . گفت : ما یک گروه شناسایی بودیم که برای شناسایی وارد منطقه شدیم وآنجا مشخص شد که آنها در راه برگشت می خواستند از گالن های ماکه در داخل شیار بود آب بردارند و این نیروی عراقی از آنها عقب مانده و به دست مااسیر شده بود
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی : زهرا سهرابی اول
متن کامل خاطره
بعد از شهادت شوهرم حسین آقا و قبل از اینکه به سفر مکه بروم،یک شب خواب دیدم حسین آقا با یکی از فرماندهان دیگر که با همسرش بود،آمده است و می خواهیم سوار هواپیما شویم . به علت اینکه نمازم را نخوانده بودم، نگران و ناراحت شده بودم . گفتم : من نماز من نماز نخوانده ام و دوست ندارم قبل از خواندن نماز سوار هواپیما شوم . حسین آقا گفت : نمی توانیم صبر کنیم . سوار هواپیما شوید تا حرکت کنیم . سوار شدم . هواپیما خراب شد . در حالی که می خندیدم گفتم : تا وقتی من نمازم را نخوانم کارها درست نمی شود . با حسین آقا از هواپیما پیاده شدیم . در حینی که پیاده می شدیم بامن خوش رفتاری زیادی کردوخیلی خوشحال بود . پرسیدم : چه شده است که اینقدر خوشحال هستید؟ گفت : شما نمی دانید کجا می خواهیم برویم؟ گفتم : چرا،می خواهیم به جبهه برویم . گفت : نه،شما ازمعنویت مکانی که می خواهیم برویم خبر نداری . نمازم را خواندم و سوار هواپیما شدیم . می خواستیم پرواز کنیم که از خواب بیدار شدم . پس از دیدن این خواب به طور معجزه آسابدون اینکه از رفتن به مکه اطلاعی داشته باشم به مکه رفتم.
[۱]